بهم ۲۴

آن نگاه غریب !

آن نگاه غریب !

مهدی عجم

49

از پیچ تند کوچه که گذشت نگاه مریم کوچولو هنوز رهایش نمی کرد ! میخ داشت انگار این نگاه ، نگاه غریبی داشت این دختر ۴ ساله شیرین زبان و همیشه بند دل یاسر را محکم می گرفت و با خود می کشاند ..

اما این بار دیگر فرق داشت قصه یاسر ، ماهها بود که با خودش ، نفسش و تمام مهر پدری اش کلنجار که نه جنگیده بود تا توانسته بود بر همه اینها غلبه کند و خدا می دانست که چقدر این کار سخت بود و سهمگین.. اما مهم این بود که یاسر در این جهاد اکبر پیروز شده بود تا مقدمه آن جهاد اصغر کند..

فرشته همسرش را سال قبل راضی کرده بود تا اجازه دهد که او به سوریه برود و خود این اعتقاد را داشت بعد رفتن مرد به جهاد همه بار زندگی بر دوش زنش است و اگر او قلبا راضی نشود حرمت شرعی ندارد اما جهاد واقعا نمی چسبد به روح آدم …

**

از پیچ تند کوچه که گذشت نگاه معصومانه آن دختر بچه ۴ ساله سوری در ریف حلب در کلبه ای روستایی هنوز رهایش نکرده بود ، میخ داشت انگار این نگاه ، نوعی شعف مظلومانه همراه رنج در آن موج می زد ، زبانشان بند آمده بود از ترس و رنج و در عمق نگاه این فرشته معصوم که پدرش ماهها قبل در انفجاری انتحاری در حومه حلب به دنیایی دیگر رفته و مادر مجروحش ، تنها سرپرست اش بود و آنروز اگر یاسر با بچه های گردان نیم ساعت دیر تر رسیده بودند ، مشخص نبود آن مردک خبیث عضو النصره و رفقای پلیدش با سر نیزه ای که دست و صورت مادر و دخترک را غرق خون کرده بود و قهقهه می زد چه بلایی بر سرشان می آورند؟

واقعا تصورش هم تکان دهنده بود و حال که بچه ها رسیده بودند و آن خبیث و همراهاش که خانه آنها را غارت کرده بودند، درخودروی گردان دست بند به دست به عقبه منتقل می شدند و مادر ودختر بچه اش را به پست امداد جهت مداوا می بردند و یاسر هنوز با بهتی غریب داشت به شباهت بین آن دو نگاه فکر می کرد…

**

ازپیچ تند کوچه که گذشت سلاح انفرادی اش را محکم به سینه چسباند و به طرف خانه ای رفت که دادوفریاد تکفیری ها از آن بلند بود…

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *