شهر ۰۹

ابوالفضل یک شبه شهید نیکزاد نشد..

خاطراتی کوتاه و گویا از یک شهید مدافع حرم

ابوالفضل یک شبه شهید نیکزاد نشد..

100_22

اهل ورزش

یکشنبه سانس فوتسال در مجتمع ولایت داشتیم (سال۱۳۹۲) ، یکسری از دانشجوها که با ابوالفضل راحت بودند بهمراه یکسری از همکاران ابوالفضل هم در سالن بودند(جعفر معظمی .باقرآغال .سیدمحمد یحیی زاده. حجت رضایی،سعیدبهرامی و…) بازی خوبی شد ابوالفضل همیشه آخر از همه یار می کشید و هر چی ضعیف بود خودش برمی داشت سعید ومن که یه پا مون رو جراحی کرده بودیم با ابوالفضل افتادیم ودانشجوها تیم مقابل شدند. با باقر آغال کری می خوند سر شوت از راه دور، انصافا ضربه های از راه دورش حرف نداشت یادمه یه بار تو لیگ دانشگاه از وسط زمین چمن یه گل استثنایی زد.

منش پهلوانی وجوانمردی

جوانمردی وپهلوانی اش در ورزش برای ما اثبات شده بود یکی دوسال تو تیم ما بازی می کرد یک سالی شنیدیم که رفته تو تیم پشتیبانی خیلی ناراحت شدیم گفتیم نامردیه هرسال با ما بودی امسال رفتی تو تیم پشتیبانی؟گفت اتفاقا آخر مردیه اونها اول به من گفتند وبهشون قول دادم نمی تونم بزنم زیر قولم.

محمد اسفندیاری از بچه های پایگاه محل (طیب ) که تو معراج شهدا دیدیمشون تعریف می کرد یک سال هم تومسابقات فوتسال بسیج تیم حریف داخل زمین نیامده بود، داورهم نتیجه رو به نفع ما اعلام کرد ولی ابوالفضل نگذاشت، گفت که بازی انجام نشده برد وباخت نداره .نیم ساعت همه رو نگه داشت تا یکی یکی تیم حریف جمع شدند اتفاقا بازی هم انجام شد وبازی رو باختیم آخرش گفت حالا شد بازی جوانمردونه.

شنیدیم توی دوره آموزش برای جعفر طیار جهت اعزام به سوریه انگشت پاش شکسته بوده ولی بخاطر اینکه از قافله عقب نمونه وخط نخوره به هیچ کس نگفته بود وبا انگشت شکسته آموزش رو تموم کرده بود.

عاشق پیاده روی اربعین

سانس فوتسال که تموم شد بچه ها گفتند بسیج دانشجوئی ثبت نام داره برای پیاده روی اربعین.خیلی وقت بود آرزوی زیارت کربلا رو داشتیم تا ابوالفضل ثبت نام کرد سعید ومن وجعفر هم ثبت نام کردیم تا روز آخر مجید علی اکبری،باقر آغال وبرادر قوشی هم از دانشجویان به جمع ما اضافه شدند که تو کاروان راهیان کربلا از دانشگاه تهران سازماندهی شدیم جمع خیلی باصفایی بود تقریبا نخبه های دانشگاه تهران داخل کاروان بودند.فکر کنم چندسالی بود که ابوالفضل خودش رو اربعین به کربلا می رسوند وتجربه خیلی بالایی داشت برای ما خیلی خوب شد چون مثل یه مدیر کاروان تمامی اعمال واماکن متبرکه را به ما یاد داد.از نجف تاکربلا ۵نفری از کاروان جداشدیم وسه روز ه خودمونو به کربلا رسوندیم.مجید علی اکبری گذرنامه همراش نبود بدون گذرنامه توشلوغی از مرز شد که تواین چند روزه هی ابوالفضل سربه سرش می گذاشتش ومی گفت تارسیدی تهران باید بیایی پیش ما جواب پس بدی …تومسیر خیلی سربه سر جعفر وسعید که مجرد بودند میگذاشت جعفرهم یه روز خواست جبران کنه تومسیر گذرنامش رو کش رفت وابوالفضل سریع فهمبد ،شوخی شوخی با بچه های … هم شوخی.ما که بار اولمون بود جلو موکبها ریاضت می کشیدیم زیاد سراغ غذاها نمی رفتیم ولی ابوالفضل سربه سر بچه ها می گذاشت ومی گفت بار اولتونه بعدا می فهمید… بیاید بخورید ماکولات .ماکولات بابا غذای امام حسینه….

یاد مرگ وقیامت

همیشه یاد مرگ بود تومسیر یادمه با آغال بحث معاد وقیامت رو باز کرد باقر شرشر گریه می کرد.کربلاهم که رسیدیم دنبال سوغاتی بودیم گفت یه چیزی بگیرید هم به درد دنیاتون بخوره هم آخرتتون.مارو برد پشت تل زینبیه کفن وتربت اعلا گرفتیم.

عاشق رهبری

هر سال هرجوری بود خودش رو به مراسم تحلیف دانشگاه امام حسین(ع) که حضرت آقا تشریف می آوردند می رسوند وبه بچه های دانشگاه هم کمک می کرد سالی هم که کار پیش میومد مرخصی می گرفت وخودش رو به مراسم تحلیف دانشگاه امام حسین (ع) می رسوند.

یه شب تو کربلا یکی دونفر از دانشجوهای دانشگاه تهران، شبهه ای در مورد ولایت فقیه مطرح کردندوابوالفضل شنید خیلی پای ولایت غیرتی وحساس بود به اونها نزدیک شد وتوبحثشون شرکت کرد خیلی هارو به خودش جذب کرده بود بچه های دانشگاه تهران عاشقش شده بودند خیلی روابط عمومی خوبی داشت.اون شب رو یادمه از شدت ناراحتی تا صبح نخوابید.

علاقه عجیبی به مناجات وادعیه (دعای کمیل و زیارت عاشورا و…)داشت مخصوصا مناجات حاج قربون چند نفر از ما ها رو هم با هیئت حاج قربون آشنا کرد.

محل کار، روزی که سروصدایی نبود همه می گفتند ابوالفضل حتما مرخصیه در عین حالی که با همه شوخی ومزاح می کرد یک آرامش خاصی در سیما وچشمان ایشان بود که همه با ایشان احساس راحتی وآرامش داشتند.

عاشق اهل بیت

عاشق حضرت زهرا (س) بودند برادرشان موقع دفن شهید می گفتند وقتی پدرمان فوت کرد ابوافضل بچه بود بعد از دفن پدر پیش من اومد وگفت امروز یه کاری کردید دلم خیلی آرام گرفت .گفتم چی شده؟گفت دلم خیلی گرفته بود وقتی بابا روخواستید بگذارید توقبر شما گفتید همه سه بار نام حضرت زهرا (س) را بگند.اون موقع دلم خیلی آروم شد.

احترام به پدر ومادر وخدمت به مادر

عاشق مادرش بود.پسر کوچک خانواده بود چون بقیه از مادر دور بودند سعی می کرد همیشه در خدمت مادرش باشدوکارهای مادر روانجام بدهد .هیچ موقع تنهاش نمی گذاشت یکی دوبار مادر بزرگوارشون رو زیارت امام حسین(ع)کربلا بردند.دنبال این بود دوتا واحد کنار هم تهیه کنه ومادرشون رو کنار خودش بیاره. پیگیری خیلی کرد ولی وسعش نرسید.چند سالی که قیام دشت خونه گرفته بود خیلی سختی کشید می گفت صبح ها قبل از اذان راه می فتند بیایند سرکار خیلی وقتها تو سرما کنار جاده نماز صبح رو می خوندند.

علاقه به کتابهای دفاع مقدس وخاطرات شهداء

کتابخوانی رو دوست داشت مخصوصا رمانهای دفاع مقدس مخصوصا مخصوصا کتابهایی که حضرت آقا سفارش می کردند.همیشه محل کارش از این کتابها داشتند یادمه اولین بار کتاب دا و نورالدین پسر ایران رو از ایشان هدیه گرفتم.

عاشق شهادت

عاشق شهادت بود روزی که امیر لطفی شهید شد وخواستند دفنش کنند نشست جلو قبر شهید ومشتی از خاک قبرش رو برداشت ودر حالی که زار زار گریه می کرد گفت امیر، نامردی من روهم با خودت نبری به شش ماه نکشید که بالاخره به آرزوی دیرینه اش وبه شهدا رسید ودر قطعه ۵۳ بهشت زهرای تهران کنارشهید محمد خانی وشهید محرم ترک اولین شهید مدافع حرم آرام گرفت.

بله ابوالفضل نیکزاد یک شب به قول رفیقشون آقا سجاد یک شبه شهید نیکزاد نشد بلکه از سالها پیش این نورشهادت در روح وجسم ایشان بود تااینکه چهارشنبه۲۳تیرماه در دفاع از حریم اهل بیت به شهادت رسید.

این بود گوشه ای از خاطرات دوستان و همکاران شهید ابوالفضل نیکزادهرچند کوتاه ولی شیرین وآموزنده ،باشد که شفیع ودستگیر همه ما باشندوما هم همواره رهرویی ثابت قدم در مسیر ولایت وشهدا باشیم. روحش شاد.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *