بهم ۱۷

از خدا پروا کن!

نامه ای از اعماق تاریخ برای تمامی مسولین نظام اسلامی

از خدا پروا کن!

1

اما بعد، اى پسر حنیف، به من خبر رسیده که مردى از جوانان اهل بصره تو را به مهمانى خوانده و تو هم به آن مهمانى شتافته‏اى، با غذاهاى رنگارنگ، و ظرفهایى پر از طعام که به سویت آورده مى‏شده پذیراییت کرده‏اند، خیال نمى‏کردم مهمان شدن به سفره قومى را قبول کنى که محتاجشان را به جفا مى‏رانند، و توانگرشان را به مهمانى مى‏خوانند به لقمه‏اى که بر آن دندان مى‏گذارى دقت کن، لقمه‏اى را که حلال و حرامش بر تو روشن نیست بیرون افکن،

و آنچه را مى‏دانى از راه‏هاى حلال به دست آمده بخور. معلومت باد که هر مأمومى را امامى است که به او اقتدا مى‏کند، و از نور علمش بهره مى‏گیرد. آگاه باش امام شما از تمام دنیایش به دو جامه کهنه، و از خوراکش به دو قرص نان قناعت نموده.

معلومتان باد که شما تن دادن به چنین روشى را قدرت ندارید، ولى مرا با ورع و کوشش در عبادت، و پاکدامنى و درستى یارى کنید. به خدا قسم من از دنیاى شما طلایى نیندوخته، و از غنائم فراوان آن ذخیره‏اى برنداشته، و عوض این جامه کهنه‏ام جامه کهنه دیگرى آماده نکرده‏ام آرى از آنچه آسمان بر آن سایه انداخته، فقط فدک در دست ما بود، که گروهى از اینکه در دست ما باشد بر آن بخل ورزیدند، و ما هم به سخاوت از آن دست برداشتیم، و خداوند نیکوترین حاکم است.

مرا با فدک و غیر فدک چه کار که در فردا جاى شخص در گور است، که آثار آدمى در تاریکى آن از بین مى‏رود، و اخبارش پنهان مى‏گردد، گودالى که اگر به گشادگى آن بیفزایند، و دستهاى گور کن به وسیع کردن آن اقدام نماید باز هم سنگ و کلوخ زمین آن را به هم فشارد، و خاک روى هم انباشته رخنه‏هایش را ببندد این است نفس من که آن را به پرهیزکارى ریاضت مى‏دهم تا با امنیت وارد روز خوف اکبر گردد، و در اطراف لغزشگاه ثابت بماند. اگر مى‏خواستم هر آینه مى‏توانستم به عسل مصفّا، و مغز این گندم، و بافته‏هاى ابریشم راه برم، اما چه بعید است که هواى نفسم بر من غلبه کند، و حرصم مرا به انتخاب غذاهاى لذیذ وادار نماید در حالى که شاید در حجاز یا یمامه کسى زندگى کند که براى او امیدى به یک قرص نان نیست، و سیرى شکم را به یاد نداشته باشد، یا آنکه شب را با شکم سیر صبح کنم در حالى که در اطرافم شکمهاى گرسنه، و جگرهایى سوزان باشد، یا چنان باشم که گوینده‏اى گفته: «این درد و ننگ تو را بس که با شکم سیر بخوابى، و در اطراف تو شکم‏هایى باشد که پوستى را براى خوردن آرزو کنند».

آیا به این قناعت کنم که به من امیر مؤمنان گفته شود، ولى در سختى‏هاى روزگار با آنان شریک نباشم، یا در تلخى‏هاى زندگى الگویشان محسوب نشوم آفریده نشدم تا خوردن غذاهاى پاکیزه مرا سر گرم کند به مانند حیوان به آخور بسته که همه اندیشه‏اش علف خوردن است، یا چهار پاى رها شده که کارش به هم زدن خاکروبه‏هاست، از علف‏هاى آن شکم را پر مى‏کند، و از منظور صاحبش از سیر کردن او بى‏خبر مى‏باشد، هیهات از اینکه رهایم ساخته، یا بیکار و بیهوده‏ام گذاشته باشند، یا کشاننده عنان گمراهى باشم، یا در حیرت و سرگردانى بیراهه روم. انگار گوینده‏اى از شما مى‏گوید: اگر خوراک فرزند ابى طالب این است پس ضعف و سستى او را از جنگ با هماوردان و معارضه با شجاعان مانع مى‏گردد بدانید درختان بیابانى چوبشان سخت‏تر، و درختان سرسبز پوستشان نازک‏تر، و گیاهان صحرایى آتششان قوى‏تر، و خاموشى آنها دیرتر است.

من و رسول خدا همچون دو درختى هستیم که از یک ریشه رسته، و چون ساعد و بازو مى‏باشیم. به خدا قسم اگر عرب در جنگ با من همدست شوند من از مقابله با آنان روى بر نگردانم، و اگر فرصت‏ها دست دهد شتابان بدان سو (شام) مى‏روم، و خواهم کوشید تا زمین را از این موجود وارونه، و سرنگون کالبد (معاویه) پاک نمایم، تا سنگریزه‏ها از میان دانه‏هاى درو شده بیرون رود. و از این نامه است که پایان آن است اى دنیا، از من فاصله بگیر، که مهارت را بر گردنت انداختم، از چنگالت بیرون جستم، از دامهایت فرار کردم، و از رفتن در لغزشگاههایت دورى گزیدم.

کجایند گذشتگانى که به بازیهایت آنان را فریفتى کجایند ملّتهایى که با زر و زیورت آنان را مغرور نمودى اینک اینان گروگانهاى قبور، و فرورفته در لابلاى لحدهایند. به خدا قسم اى دنیا اگر موجودى قابیل دیدن، و جسمى سزاوار لمس بودى، حدود خدا را بر تو جارى مى‏ساختم در رابطه با بندگانى که به آرزوها فریبشان دادى، و ملتهایى که در پرتگاه‏هاى هلاکت انداختى، و پادشاهانى که تسلیم نابودى کردى و به سر چشمه‏هاى بلا وارد نمودى، به جایى که در ورود و خروجش امنیت نباشد.

هیهات هر کس گام در لغزشگاههایت نهد بلغزد، و هر که سوار آبهاى متراکمت گردد غرق شود، و آن که از دامهاى تو به یک سو رود موفق گردد، و کسى که از فتنه‏هاى تو سالم است باکى ندارد که گرفتار تنگى زندگى باشد، و دنیا نزد او مانند روزى است که لحظه پایانش فرا رسیده. از من دور شو، به خدا قسم رام تو نشوم تا مرا به خوارى نشانى، و عنان به دستت نگذارم تا هر کجا خواهى ببرى. قسم به خداوند، قسمى که فقط اراده حق را از آن استثنا مى‏کنم، آنچنان نفس خویش را به ریاضت وادارم که به یک قرص نان زمانى که براى خوردن یابد شاد شود، و به جاى خورش به نمک قناعت کند، و کاسه چشمم را در گریه‏هاى شب و روز قرار دهم تا چون چشمه‏اى که آبش فرو رفته اشکى در آن نماند. آیا به همان گونه که حیوان چرنده شکمش را با چریدن پر کند و بخوابد، و رمه گوسپند که از علف سیر مى‏شود و به جانب خوابگاهش مى‏رود، على هم از توشه خود بخورد و بخوابد چشمش روشن که پس از سالیانى دراز به چهارپایان رها شده، و گوسپندان چرنده اقتدا کند خوشا به حال کسى که واجبات پروردگارش را به جا آورده، و مشکلات را تحمل نموده، و در شب از خواب خوش دورى کرده، تا وقتى که خواب بر او چیره شود زمین را فرش خود گرفته، و دست را بالش زیر سر کند، در میان جمعیتى که ترس از قیامت دیده‏هایشان‏ را بیدار گذاشته، و پهلوهاشان از بستر استراحت جدا شده، و لبهاشان به ذکر پروردگارشان آهسته و آرام گویاست، و گناهانشان به کثرت استغفار از بین رفته، «اینان حزب خدایند، و بدانید که حزب خدا رستگارانند». پسر حنیف از خدا پروا کن، و قرص‏هاى نان خودت تو را بس باشد، تا این روش موجب خلاصى‏ات از آتش جهنم گردد.

نامه ۴۵ نهج البلاغه به عثمان بن حنیف

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *