بهم ۲۱

اگر سوریه نروم….

روایتی از زندگی و جهاد سید سجاد حسینی شهید مدافع حرم

 

 

 

کبری خدابخش

 

سیدسجادحسینی در سیزدهمین روز از تیرماه سال ۱۳۶۲ در شهر شهید پرور درچه به دنیا آمد. سید سجاد پس از تحصیل در مقاطع ابتدایی و راهنمایی در رشته کامپیوتر ادامه تحصیل داد؛ و پس از اخذ دیپلم برای گذراندن دوره آموزشهای نظامی به تبریز رفت. در سال ۸۳ درحالی که بیش از ۲۱ سال از عمر پر برکتش نگذشته بود بدلیل علاقه به خانواده شهدا با فرزند شهید سید باقر حسینی ازدواج کرد؛ و درهمان سال در لباس پاسداری به استخدام گروه موشکی ۱۵ خرداد در آمد. در سال ۸۶ پس از اصرار ها و تشویق های همسرگرامی‌شان در دانشگاه امام حسین (ع) تهران به ادامه تحصیل در رشته مدیریت دولتی در مقطع کاردانی نمود و پس از گذشت چند سال به اصفهان بازگشت و برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی به دانشگاه امام علی (ع) رهسپار شد؛ و در فروردین ماه سال ۱۳۹۰ تنها فرزند ایشان سید محمد پارسا در اصفهان بدنیا آمد.

 

شروع فصل آشنایی

 

همسر شهید: صحبت از دفاع و شهادت از بچگی در خانواده ما بود. یادگار هشت سال دفاع مقدس برای خانواده ی ما این بود که من فرزندشهید شوم و سیدسجاد هم فرزند سر بلندترین قهرمانان جبهه های دفاع مقدس! همسرم همیشه به جایگاه من فرزند شهید و خود فرزندجانبازشیمیایی افتخار می کرد و برای فرزندم از شهادت اینچنین سخن میگفت که اگرخدا عاشقت شد به تو قدرت پرواز می‌دهد.

 

شهریور سال ۸۳ هجده سال بیشتر نداشتم که وارد یک مجلسی شدم! به نام خواستگاری در آن جلسه من و سید سجاد قرار بود همدیگر را ببینیم، حجب و حیای زیادی داشتیم و به سختی به هم نگاه می‌کردیم. از ظاهر امر مشخص بود پسر خوبیست. اما باید با او حرف میزدم تا بیشتر او را بشناسم. شبی را قرار دادند برای صحبت کردن، از خجالتی که داشتم مادرم را با خودم به اتاق بردم و از مادرم خواستم بجای من صحبت کند، مادرم به جای من تمام حرفها را دقیق به سید سجاد می‌گفت و ایشان هم بخوبی و مودبانه جواب مادرم را می‌دادند؛ آخر صحبتهای مادرم و سید سجاد بود که مادرم از من خواست از اتاق بیرون بروم. وقتی به سالن رفتم، یادم آمد مسئله‌ای را نگفتم.

در زدم و وارد اتاق شدم. با صحنه عجیبی روبرو شدم که تا آخر عمر فراموش نمیکنم. سیدسجاد در حال اشک ریختن بود. با تعجب به مادرم گفتم: چه شده؟ گفتند: چیزی نیست. چکار داشتی؟ گفتم: من مسئله ای را فراموش کردم مطرح کنم. وقتی سوالم را پرسیدم. سید سجاد گفت: هیچ مشکلی نیست و اشک‌هایش را پاک کرد و لبخند زد.

و بعد از اتاق بیرون آمدم. دل توی دلم نبود که مادرم بیاید و از او بپرسم چرا سید سجاد آنطور اشک میریخت. وقتی بیرون آمدند از مادر پرسیدم؛ گفت: یک واقعیت مهم زندگی‌ات را به او گفتم. گفتم: جگر گوشه من نه پدر دارد نه برادری مسئولیتت خیلی سخت است. از این به بعد باید هم همسرش باشی هم پدرش هم برادرش. تو همه کس او می‌شوی. سیدسجاد هم گریه افتاده بود و قول داده بود که قطعاً همین‌طور است و غیر از این هم نمی‌شود.

 

تولد فرزند

 

روزی که محمد پارسا به دنیا آمد به سید سجاد گفتم: می‌خواهم پسرت را برای شهادت در رکاب امام زمان (عجل الله تعالی فرجه شریف) تربیت کنم و در آن لحظه سید سجاد لبخندی زیبا زد. علاقه سید سجاد به سید محمدپارسا خیلی زیاد بود. آنقدری که کسی فرزندش را به محیط نظامی کار نمی‌برد. ولی زیاد پیش آمده بود که همسرم به همراه محمد پارسا به سرکار بروند. شب‌هایی که همسرم پادگان شیفت بودند، من و محمد پارسا شام را می‌بردیم که برای چند دقیقه در کنار هم شام را در بیرون پادگان در کنار دژبانی بخوریم و همه این کارها به‌خاطر دلتنگی هر سه ما بود. همسرم هرموقع که از سرکار می‌آمد با اینکه خیلی خسته بود باز هم بازی کردن با محمدپارسا را به استراحت کردن ترجیح می‌داد. دلش می‌خواست همیشه پسرش شاد باشد. پدر و پسری حرف‌های زیادی با هم میزدند. همسرم از پدرم برای محمد پارسا می‌گفت: شاید خودش خوب می‌دانست که یادگاری‌اش باید با کلمه شهید و شهادت اخت بگیرد. حالا من مانده‌ام و فرزندی که هر روز دلتنگ نوازش‌های پدرش است. باید هرروز برایش توضیح دهم که پدرت یک قهرمان و پیش همه مردم عزیز است و همه او را دوست دارند. تحت هیچ شرایطی سید سجاد از سید محمد پارسا عصبانی نمی‌شد و به‌شدت به فرزندمان علاقه داشت. وقتی می‌گفتم: چرا دعوایش نمی‌کنی؟ می‌گفت: چه کسی دلش می‌آید این بچه را دعوا کند؟!

خلقیات سید

 

سید سجاد خیلی صبور و مهربان بود. هیچ‌وقت منتظر نمی‌ماند که کسی کاری به ایشان محول کند، هر گاه می‌دید کاری هست خودش انجام میداد و منتظر تشکر از هیچ کسی نبود. هیچ کاری را بد نمی‌دانست و برایش فقط لقمه حلال مهم بود. عاشق خانه و خانواده مخصوصاً محمدپارسا بود. مهمترین کار دنیا را نماز میدانست. عشق به ائمه اطهار مخصوصاً امام حسین (علیه‌السلام) داشت و ماه رمضان و محرم را واقعاً دوست داشت و وقتی به آخر ماه میرسید خیلی ناراحت بود و افسوس می‌خورد.

سید سجاد خیلی خانواده دوست بود. به پدر و مادرش که خیلی احترام می‌گذاشت. علاقه‌اش هم به من خیلی زیاد بود و ابراز هم می‌کرد، اما بعد از شهادتش تازه فهمیدم چقدر بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم برایش مهم بودم. یازده سال پیش کارت پستالی را به او هدیه داده بودم! که بعد از شهادت کارت پستال را در کیفش دیدم همیشه می‌گفت: بدون شما و محمد پارسا چیزی از گلویم پایین نمی‌رود.

مهمانداری سید سجاد

سید سجاد در مهمانداری، سنگ تمام میگذاشت. یادم هست که یک بار آخر ماه بود و برای ما مهمان آمده بود و ما جز گرمک بی‌مزه و دو تا موز چیزی در یخچال نداشتیم. به سید گفتم: حالا چکار کنیم! نگران بودم. گفت: نگران نباش من نمی‌گذارم به مهمانی که به خانه‌ام می آید بد بگذرد! شما پیش مهمان‌ها برو، من خودم همه چیز را درست می‌کنم من هم چون به همسرم اعتماد داشتم، به پیش مهمان‌ها رفتم، اما کمی اضطراب داشتم که چه کاری انجام می‌دهد. دیدم همسرم با شیر موز در سالن آمد. خیلی خوشحال شدم. همسرم با دو تا موز و شیری که در یخچال بود برای مهمان‌ها شیر موز درست کرده بود و بعد از آن هم فالوده گرمک برای‌مان آورد. آنقدر از کارش ذوق زده و خوشحال شدم،که حد نداشت؛ مهمان‌ها که متوجه نشدند چیزی در منزل نیست، هیچ اتفاقاً آن‌قدر خوشمزه درست کرده بود که همه خوش‌شان آمده بود . همسرم همیشه به لحظات سخت زندگی طعم شیرینی می‌داد که سختی‌ها از یادم برود.

سید سجاد همیشه در کارهای منزل به من کمک میکرد. مخصوصاً زمانی که مهمان داشتیم؛ مهمان را حبیب خدا می‌دانست و از مهمانی دادن لذت می‌برد. قبل از اینکه مهمان بیاید همه چیز را حاضر می‌کردم چون سید سجاد اجازه نمی‌داد من پذیرایی کنم. حتی گاهی خودش چایی می‌ریخت و می‌آورد. هرچیزی در منزل داشتیم برای مهمان می‌آورد. مثلاً برای صرف یک چایی در حضور دوستان اگر گز، شکلات، پولکی، قند هرچیزی که بود با چایی می‌آورد. می‌گفت: باید برای مهمان سنگ تمام بگذاریم. و بعد از اینکه مهمان‌ها می‌رفتند، با هم ظرف‌ها را می‌شستیم. اگر مهمان‌ها از دوستان خودش بودند، حتی اجازه نمی‌داد ظرف‌ها را بشویم و می‌گفت: شما فقط خانه را مرتب کن. در کمک به من در کارهای منزل بین همه، همیشه حرف اول را می‌زد.

سید از نگاه دوستان

سید خیلی روی خواندن نماز اول وقت مخصوصاً نماز صبح حساس بود. دوست داشت همیشه نمازش را اول وقت بخواند. هر وقتی که شیفت بود  من در طول خدمتم همراهش برای نگهبانی می ایستادم. اذان صبح که می شد می‌گفت: حاج مهدی برو تمام سربازان را بیدار کن. تا هم نمازشان را اول وقت بخوانند هم رزق و روزی‌شان کثیر باشد.

– یکی از روزهای سختی که در حال انجام عملیات بودیم فرصت مناسبی پیدا کردیم. من با یک نفر از دوستانم به دیدگاه سید سجاد رفتیم که با چند تا از بچه‌های دیده‌بان آنجا بودند، اما سید آنجا نبود. داشتیم از دوربین دیده‌بانی منطقه را نگاه می‌کردیم که دیدم. سید مثل همیشه با لبخندی بر لب آمد. چند روزی بود او را ندیده بودم. همدیگر را در آغوش گرفتیم و احوال‌پرسی کردیم. بعد از آن سید کل منطقه را برای‌مان توضیح داد. وقت نماز شد. یکی از بچه‌ها جلو ایستاد و قرار بر این شد که نماز را به جماعت بخوانیم. سید همیشه تأکید زیادی روی نمازاول وقت و نماز جماعت داشت. سید از ما خواست که نماز جماعت را با هم بخوانیم، اما ما خیلی دیرمان شده بود. برای همین خداحافظی کردیم و رفتیم. این  آخرین دیداری بود که با سید داشتم. وقتی خبر شهادتش را شنیدم. حسرت نماز جماعت در کنار یک مرد آسمانی برای همیشه به دلم ماند. مردی که جز خوبی چیزی از او به یاد ندارم.

 

– یکی از ویژگی های سید سجاد این بود که از هیچ کاری برای گروه دریغ نمی‌کرد و حرفش این بود که از بیکاری بدش می‌آید. فردی بسیار متواضع و فروتن بود. ذره‌ای کبر در وجودش نبود و در واژگان رفتاری سید سجاد غرور جایگاهی نداشت. روزی که برای استحمام به مقر اصلی رفتیم سید را دیدم که مشغول کار است. مشغول تمیز کردن و شستن آنجا بود. سید کل خانه‌ای که در آن مستقر بودیم را شسته و تمیز کرده بود. گفتم: برادر این کار تو نیست! گفت: از بیکاری بدم می‌آید.

– به دلایل مختلفی سرباز فراری بودم. بعد از دوسال به پادگان برگشتم. قبل از آن ۵بار به پادگان برگشته بودم، ولی نمی‌توانستم خدمتم را تمام کنم. ششم اردیبهشت سال ۹۳ بود که دوباره وارد پادگان شدم. با اکثر نیروهای رسمی آشنا بودم، اما سید سجاد را تا به حال ندیده بودم. قرار بر این بود که سید فرمانده ما باشد و همه من را از این موضوع نگران می‌کردند و می‌گفتند: باز هم خواهی رفت. به هرحال هر طور شده بود باید به دیدار سید می‌رفتم. اتاقش خیلی شلوغ بود. با تمام سربازها بگو و بخند داشت. اتاقش پر بود از خنده. تعجب کرده بودم. در این چندباری که تجربه حضور در پادگان را داشتم، اولین باری بود که چنین فضایی با سربازها را می‌دیدم. ساعت ۱۱ بود. یک احترام نظامی گذاشتم و وارد شدم. با نگرانی گفتم: من را به شما معرفی کردند. گفت: پس شما همان سربازی هستی که برای ادامه خدمتت برگشتی؟ سریع گفتم: بله. گفت: سریع برو یک اسلحه بگیر و برو دکل کوه و به پست قبلی بگو، بیاد! چشمی گفتم و رفتم. در راه به این فکر می‌کردم که خدا بخیر بگذراند و این سری دوره سربازی ما ختم بخیر شود. حدود بیست دقیقه گذشت که سید با سربازی سوار بر موتور آمد و مرا به اسم کوچک صدا زد و گفت: بیا اینجا! سرباز را آنجا گذاشت و به من گفت سوار شو! دوباره به اتاقش برگشتیم. در آنجا بود که معنی یک فرمانده دلسوز را به خوبی درک کردم. چرا که حرف‌هایی بین‌مان رد و بدل شد که در این چند بار تجربه سرباز فراری بودنم، نشنیده بودم. من پدرم را از وقتی ۹ ساله بودم از دست داده بودم و بعدها فهمیدم نگاه سید به سربازهایش با همه متفاوت است. نگاه ویژه‌ای هم به سربازهایی دارد که یتیم هستند. نه‌تنها من بلکه هوای سربازهایی که یکی از عزیزان‌شان را از دست داده بودند، خیلی داشت. سید در آن روز به من گفت: از امروز من و تو باهم رفیق هستیم. نه فرمانده و سرباز! گفتم سید من تازه به اینجا آمدم. حرف‌هایش بدون اغراق می‌گویم هم به دل می‌نشست و هم برایم تازگی داشت. گفت: نگران نباش، رفاقت‌مان پا برجاست و معرفتت را دوست دارم.

سید علاوه بر یک فرمانده و یک دوست در بسیاری از کارها کمکم می‌کرد و مثل برادری در کنارم بود. مادرم به او سفارشم را کرده بود که هوایم را داشته باشد، اما نه به سفارش مادرم بلکه به‌خاطر مرامش و ذات دلسوز و پاکش کمکم می‌کرد.

تا اینکه سید قبل از رفتنش به سوریه برایم کاری کرد. بین آن همه گرفتاری‌ها و تصمیم دوباره‌ام برای سربازی رفتن، با یکی از فرماندهان قرارگاه بحثم شد و دیگر به پادگان نرفتم. چهارده روز بعد سید تماس گرفت و گفت: صبح به پادگان بیا! گفتم: نه سید! نمی‌آیم گفت: صبح مشخص می‌شود! و قطع کرد. ساعت هفت صبح مادرم صدایم زد و گفت: یک نفر با تو پشت در کار دارد! با کمال تعجب سید بود. او خودش به دنبال من آمد و با اصرار زیاد من را به پادگان برگرداند.

روز آخر تسویه حساب به من گفت: به مادرت قول داده بودم تا آخرین روز در کنارت باشم. او مرد خوش‌قولی بود. حتی اگر قول هم نداده بود، آنقدر دلسوز سربازهایش بود که نگذارد دوباره دوره خدمتم را رها کنم. کارت پایان خدمتم  هم نمی‌آمد! یک روز رفتم پادگان و سید گفت: آخر هم فکر کنم کارت پایان خدمتت را نبینم. روزی که کارت به دستم رسید، گفتم: باید به سید نشان دهم و از او تشکر کنم. به پادگان رفتم که گفتند: به سوریه اعزام شده است و آخر هم که خبر شهادتش کارت پایان خدمتی که به لطف سید دارم، اما هیچوقت نشد آن را ببیند. وقتی خبر شهادت سید را شنیدم، نه اینکه فرمانده‌ام را از دست داده باشم، فهمیدم رفیقم دیگر کنارم نیست.

 

و اما سوریه…

خیلی به مأموریت کردستان می‌رفت و در زمان شهادت شهید جان‌نثاری کنار فرمانده‌اش بود و مقداری از خاک محل شهادت شهید را برای تبرک برداشت و به خانه آورد. از همان روزها نگاهش به شهادت جور دیگری بود و عزمش برای دفاع جدی. چندین بار تلاش کرد برود و هر بار ساک رفتن می‌بست و به من نمی‌گفت که مأموریتش مربوط به کجاست. نمی‌خواست که من را نگران کند. فقط می‌گفت: مأموریت است. و من فکر می‌کردم مثل همیشه مأموریت داخل کشور می‌رود. چند باری هم تا پای ماشین ‌رفت، ولی بازگشت و گفت: رفتنم درست نشد. خیلی هم ناراحت می‌شد و به من می‌گفت: تو راضی نیستی برای همین رفتنم عقب می‌افتد، تو راضی شو تا من بروم.

 

شب آخر

به علت فوت پسردایی‌ام ما در خانه دایی‌ام بودیم که یک‌دفعه سجاد به من گفت: می‌خواهم بروم مأموریت و من هم چون این حرف برایم عادی بود، گفتم: باشه برو، گفت: الان می‌خواهم بروم. گفتم: خب صبر کن فردا برو، الان که شب است. گفت: منتظر من هستند گفتم: خب الان باید چکار کرد؟ گفت: برویم خانه و ساک سفرم را ببند. گفتم: باشه هر دو سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خانه. بین راه به مسجد رسیدیم گفت: نگهدار من از دایی خداحافظی کنم. موقع اذان مغرب بود. نگه داشتم رفت داخل مسجد و با تعجب برگشت. گفتم: چیزی شده؟ گفت: من اصلاً به دایی حرفی نزدم نمی‌دانم از کجا متوجه شد کجا می‌خواهم بروم. گفت: به سلامتی بروی و برگردی، ولی سعی کن سالم برگردی. بین راه هیچ کدام حرفی نزدیم، سجاد خیلی در فکر بود. رسیدیم خانه، من رفتم ساکش را بستم. ۱۶ مهرماه ۱۳۹۴ بود.

سید سجاد همین‌طور مشغول نوشتن بود. کنارش نشستم و با تعجب دیدم تمام بدهکاری‌هایش را لیست کرده و یکی‌یکی وارد سررسید می‌کند با تاریخ موعد چک ها و شماره همراه آن طلبکاران! نگاهش کردم و گفتم چرا اینها را می‌نویسی؟ گفت: میخواهم به مأموریت بروم بهتر است بنویسم. گفتم: تو همیشه به مأموریت می‌رفتی هیچ‌وقت این کار را انجام نمی‌دادی! وقتی دید دارم نگران می‌شوم گفت: مأموریت این‌بار من دو ماه است و چندتا از این چک‌ها تاریخ‌شان نزدیک است. من نیستم تو باید حقوقم را دریافت و به حساب این چک‌ها واریز کنی.

گفت: فقط شرمنده مقدار کمی از حقوقم باقی می‌ماند که باید قناعت کنید. گفتم: اشکالی ندارد. این حرف را نزن. شرمندگی ندارد گفت: الان هم ۲۳ هزارتومان بیشتر ندارم که به تو بدهم و باید تا آخر ماه این پول را استفاده کنید. گفتم: مشکلی نیست. آخر آن موقع شانزدهم  ماه بود. وقتی دیدم این‌طور ناراحت است به او گفتم: من می‌روم مغازه پایین ساختمان تخم‌مرغ بخرم و بیایم که با هم شام بخوریم تو که دیگر فرصتی نداری و می‌دانم از خانه بروی جایی شام نمی‌خوری. مثل اینکه منتظر بود که من از کنارش بروم تا راحت بتواند هر چه می‌خواهد بنویسد. اصلاًحواسش پیش من نبود.

چادرم را سر کردم و رفتم پایین. مغازه‌دار خانم همسایه بود با هم سلام و احوال پرسی کردیم وقتی خواستم بگویم تخم‌مرغ دارید چشمم به فلافل‌های روی میز افتاد یادم آمد سجادعاشق فلافل است. پولی که بهم داده بودکه تا آخر ماه استفاده کنیم و مقداری هم خودم داشتم روی هم گذاشتم و تصمیم گرفتم همه‌اش را برای سجاد خرید کنم.  به اندازه دو ساندویچ برای سجاد خرید کردم، نون باگت و خیارشور و سس و دلستر و … و مقداری تنقلات برای سفرش مثل تخمه که می‌دانستم چقدر دوست دارد و پسته و پفک که به ذهنم رسید. هر کجا برود منطقه نظامیست آنجا گیرشان نمی‌آید و دور هم خیلی می‌چسبد. وقتی می‌خریدم خانم همسایه با تعجب پرسید: به سلامتی خبریه؟ گفتم: همسرم به مأموریت می‌رود و برای طول سفرش خرید می‌کنم. گفت: مشخص است خیلی دوستش داری. گفتم: خیلی زیاد، دعا کن سلامت برگردد. گفت: إن‌شاءالله.

آمدم بالا دیدم هنوز سرش مشغول نوشتن است. نگرانیم بیشتر شد، ولی حرفی نزدم رفتم آشپزخانه و ساندویچ‌ها را آماده کرده و سفره را پهن کردم و صدایش زدم خیلی در فکر بود اصلاً حواسش نبود. همیشه خوشحال می‌شد از سفره‌ای که پهن می‌کردم و از من تشکر می‌کرد، ولی آن شب هیچ نگفت و فقط آمد سر سفره نشست و گفت: چرا خودت نمی‌خوری؟ گفتم: خانه دایی شام برایم هست تو بخور. من فقط کنارت می‌نشینم تنها نباشی. باز موقع خوردن در فکر بود و غذایش که تمام شد، دوباره مشغول نوشتن شد.

سفره را جمع کردم و رفتم تنقلاتی که خریده بودم داخل کیفش گذاشتم، ولی اجازه ندادم متوجه بشود چون می‌شد با همان مقدار پول کم برایش خرید کرده باشم و مطمئن بودم بفهمد با خودش نمی‌برد. ساکش را بستم و دم در گذاشتم. آمدم نشستم روی مبل و نگاهش کردم، اصلاً متوجه من نبود و فقط می‌نوشت. دلم طاقت نیاورد رفتم کنارش و سررسید را نگاه کردم. سررسید را برداشت و اجازه دیدن به من نداد. گفتم: چرا اجازه نمی‌دهی بخوانم؟ گفت: وقتی رفتم بخوان و لبخندی زد که ناراحت نشوم. گفتم: مگر چه می‌نویسی؟ گفت وصیتم را!

چند لحظه‌ای سکوت کردم و بهت‌زده بودم که آیا درست شنیده‌ام؟ گفتم: نمی‌خواهد بنویسی. سررسید را به من بده. گفت: نه، باید بنویسم. گفتم: احتیاجی به این کار نیست. تو همیشه به مأموریت می‌روی. این‌بار به کجا می‌روی که وصیت می‌نویسی؟ گفت: وصیت احتیاج است و من قبلاً هم اشتباه می‌کردم، که نمی‌نوشتم. گفتم: هر چه دوست داری، بنویس من نخوانده پاره می‌کنم. گفت: نه، این باید بماند. مطمئناً احتیاجت می‌شود.

از حرکات و صحبت‌هایش خیلی ناراحت شدم گفتم: این‌بار قرار است به کجا بروی که از برنگشتنت مطمئن هستی؟ گفت: باور کن همه اینها باید انجام شود و من همیشه باید این کار را انجام می‌دادم. وقتی دید اجازه نوشتن به او نمی‌دهم، گفت: برو کت من را بیاور تا مدارکم را از داخلش بردارم. رفتم کتش را آوردم، دستم را داخل جیبش کردم دیدم پاسپورتش هست. با تعجب نگاهش کردم. خندید. گفتم: برای بار چندم است می‌پرسم، کجا می‌خواهی بروی؟ با خنده گفت: نمی‌خواهی ازش یک عکس یادگاری بگیری؟ گفتم: چرا به من نمی‌گویی؟ گفت: حالا یک عکس بگیر تا بگویم. خنده از لبش نمی‌رفت. نشستم و از پاسپورت عکس گرفتم. به اتاق رفت و کتاب‌های دیده‌بانی‌اش را برداشت.  گفت: برایم دعا کن در کارم اشتباهی انجام ندهم و سر بلند برگردم. گفتم: ان‌شاءالله. کتاب‌ها را داخل کیفش گذاشتم و مدارکش را دادم.

گفتم: می‌خواهی بروی سوریه؟ خندید و حرفی نزد. گفتم: چرا حرف نمی‌زنی؟ می‌خواهی بروی سوریه؟ گفت: همین اطرف! گفتم: نمی‌خواهد بروی. گفت: چرا؟ گفتم: برای چه می‌خواهی بروی؟ حرفی نزد. دوباره گفتم: نمی‌خواهم بروی! گفت: اگر نروم آبرویم می‌رود. گفتم: پیش چه کسی؟ گفت: فرمانده‌ام. گفتم: چرا؟ گفت: الان در ترمینال منتظر من  نشسته. تو که نمی‌خواهی آبروی من پیشش برود؟ گفتم: مهم نیست آبرویت پیش فرمانده‌ات برود مهم‌تر از جانت که نیست! من اجازه رفتن نمی‌دهم. وقتی دید که اجازه نمی‌دهم گفت: آبرویم پیش حضرت زهرا چه؟ آن هم مهم نیست؟ گفتم: پس می‌خواهی بروی سوریه؟ باز خندید. گفتم نمی‌خواهم  بروی. گفت: با نرفتنم آبرویم پیش فرمانده و حضرت زهرا می‌رود. قول می‌دهم دفعه آخرم باشد. نمی‌دانم چه شد که حرفی نزدم.کیفش را برداشت. گفت: وصیتم را پاره نکن! گفتم: ان‌شاءالله به‌سلامتی برمی‌گردی و با هم به وصیتی که نوشتی می‌خندیم و با هم پاره‌اش می‌کنیم.  خندید و گفت إن‌شاءالله.

رفتم قرآن را برداشتم و از زیر قرآن ردش کردم. دلم آرام نگرفت گفتم باز برگرد، برگشت و دوباره قرآن را بوسید و دوباره هنگام بیرون رفتن از زیر قرآن ردش کردم. چون به تازگی وارد خانه جدیدمان شده بودیم، وسایل خانه هنوز چیده نشده بود و همه چیز وسط سالن با کارتن‌هایش بود. موقع رفتن نگاهی به خانه انداخت و گفت: خدا را شکر که سقفی بالای سرتان هست خیالم راحت است. گفت: دست به وسایل خانه نزن، وقتی برگشتم با هم وسایل را می‌چینیم، ولی سعی کن سالن را مرتب کنی! شاید چند وقت دیگر مهمان‌هایی برای‌تان بیاید.

گفتم: مهمان؟ گفت: آره! گفتم: کی؟ گفت: بعد خودت می‌فهمی! منظورش همان‌هایی بودند که بعد از شهادتش به دیدار ما آمدند، ولی آن روز منظورش را نفهمیدم. سوار ماشین شدیم و در بین راه باز مداحی حضرت زینب را گوش می‌دادیم تا رسیدیم ترمینال صفه. گفت من فرصت نکردم محمدپارسا را ببوسم، از طرف من ببوسش. گفتم: چشم!  گفت: مواظب خودتان باشید. گفتم: چشم ولی کسی که باید مواظب خودش باشد تویی نه ما. گفت: نه شما بیشتر مواظب خودتان باشید من مواظبم و خندید. گفتم: اجازه بده بیایم داخل ترمینال تا وقت رفتن کنارت باشم. گفت: نه خیلی شلوغه. برو، جای پارک نیست، نگران نباش. گفتم: باشه پس حسابی مواظب خودت باش. گفت: چشم موقع رفتن دستش را گذاشت روی در ماشین و خواست حرفی بزند، ولی پشیمان شد!

گفتم: چیزی شده؟ گفت: نه! باز خواستم بروم دوباره پایش را گذاشت جلو. سه مرتبه این کار را انجام داد! ولی حرفش را نزد. نمی‌دانم چه می‌خواست بگوید و نگفت. در آخر گفت برو به سلامت و خداحافظی کرد. آخرین دیدار دونفره‌مان به همین سادگی تمام شد. هر روز این صحنه در برابر دیدگانم مرور می‌شود.

آخرین ساعات سید

آخرین تماسش را هم به یاد دارم. زمانی که تماس گرفت گفت: در محاصره هستیم، برای‌مان دعا کن. در آن لحظه در جمعی بودم و هیچ حرفی نتوانستم بزنم. فقط آشوب و اضطرابی داشتم که تا به‌حال آن را تجربه نکرده بودم! آری! من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود. در دل دعا می‌خواندم و از خدا می‌خواستم تنهایش نگذارد. من به برگشتنش مطمئن بودم. هرچند که این روزها هم من با خودش زندگی می‌کنم و وجودش را در زندگی‌مان حس می‌کنم.

آنچه می‌دانم روایت همرزمان ایشان است. همرزمانش می‌گفتند: سید سجاد در سوریه هر کاری از دستش برمی‌آمده انجام می‌داده و به همه کمک می‌کرده است. پشت بی‌سیم آنقدر شوخی می‌کرده که هر کسی او را نمی‌شناخت می‌خواست بداند صاحب این صدا کیست؟ در سوریه مجروح شده بود، اما به کسی چیزی نگفته بود تا به عقب برنگردد. همرزمانش از تنها نگرانی سجاد برایم گفتند. به آنها گفته بود: نگران همسرم و مادرشان هستم. آنها یک بار سختی این راه را چشیده‌اند و حال دوباره سختی نبود من را هم باید تحمل کنند. حق هم داشت، بعد از رفتن او سختی‌ها چندین برابر شده، اما به شوق دیدارش روزها را می‌گذرانم.

 

خبر شهادت

به درخواست سید سجاد دانشگاه رفتم و در حال حاضر دانشجو هستم، صبح روز ۱۱ آبان ماه بود که از خانه به سمت دانشگاه خارج شدم، بنر شهید «دایی تقی» را که دیدم ناخودآگاه از خدا برای همسر شهید طلب صبر کردم. در بین کلاس بود که با دیدن تماس‌های بی پاسخ گوشی کمی دلواپس شدم. آخر من مسافری در آن سوی مرزها داشتم و این دلواپسی من را بیشتر می‌کرد. در راه رفتن به درچه با تماس دوست سجاد مواجه شدم که به من گفت، خبر تیر خوردن سید سجاد درست است؟ به شدت پایم را بر ترمز ماشین زدم و توان صحبت نداشتم. وقتی دوست سید سجاد متوجه شد که من بی‌خبر از همه‌جا هستم، ادامه داد که شنیده است دست سجاد تیر خورده و همین. دلواپسی‌ام کم‌تر شد و به راهم ادامه دادم، ولی زمانی که به درچه رسیدم، نگاه دائی‌ام با من صحبت از پرواز کبوتر عزیزم سید سجاد به آسمان بود. بله سید سجاد حسینی همسر مهربانم در دفاع از حرم به شهادت رسید.

 

تشییع پیکر و حال و روز همسر

خوب یادم هست کنار خیابان نشسته بودم و تنها  مادربزرگم در کنارم بود. هیچ‌کسی نمی‌دانست من همسر شهید هستم و به دنبال همسر شهید می‌گشتند! وقتی می‌فهمیدند من همسر شهید هستم باور نمی‌کردند! من اصلاً گریه نمی‌کردم، فقط بهت‌زده بودم به اطرافم نگاه می‌کردم سیدسجاد را آوردند و همه به سمتش رفتند. مادربزرگم می‌گفت: آب نیاز نداری؟ چیزی نمی‌خواهی؟ و من با تعجب فقط نگاه می‌کردم. حتی نمی‌توانستم حرف بزنم! یک بغض سنگین توی گلویم بود و جلوی حرف زدنم را گرفته بود. یاد حرف‌های سیدسجاد افتادم که در تماس‌های آخرش به من گفته بود اگر من شهید شدم، به کسی معترض نشو، از کسی ناراحت نباش و حرفی نزن! مخصوصاً به فرمانده‌ام. گفته بود تا می‌توانی آبروداری کن گریه نکن. سنگین رفتار کن من خودم راهم را انتخاب کردم.

دیدم همکلاسی‌های دانشگاهم، همه آمده بودند. آمدند و یکی یکی بغلم کردند! دوست صمیمیم آمد و شروع کرد به گریه کردن! به من گفت: منم وقتی مادرم از دنیا رفت، مثل تو بودم تو باید گریه کنی، این‌طور نباش! و حرف‌هایی می‌زد که اشکم را در بیاورد، ولی من فقط نگاهش می‌کردم همین‌طور مراسم داشت پیش می‌رفت، مداح می‌خواند، سخنران صحبت می‌کرد که وقت نماز برای شهید شد و همه به نماز ایستادند. من هم مثل مردم، نماز که تمام شد ، با پیکر شهید همراه شدیم به سمت گلستان دینان با صدای تکبیر و مداحی و صحبت‌های زیبای آقای گنجی که داد می‌زد سیدسجاد، سیدسجاد… به من گفتند خانواده شهید را با ماشین به گلستان برده‌اند تو هم بیا سوار ماشین شو! گفتم: نه این آخرین باری است که می‌توانم با همسرم باشم و با همسرم راه بروم! به احترام همسرم کفش‌هایم را از پا  در آوردم و با مردم راهی شدم. خیابان خیس بود ولی با این حال پا برهنه راهی شدم! سیدسجاد به آرزویش رسید و بعد از شهادتش به پیشنهاد دایی‌ام کنار قبر پدرم به خاک سپرده شد و همسرم با پدرم در یک قبر به صورت اتفاقی قرار گرفتند به‌نحوی که مردم محل با قرار گرفتن شهید در قبر پدر شهیدم، می‌گفتند «سید باقر داماد مدافع حرمش را در آغوش گرفت».

 

 

شکلاتهای روی سنگ قبر

نزدیک به چهارسال عقد بودیم. سید سجاد هیچ‌وقت دست خالی به منزل‌مان نمی‌آمد. همیشه یک شاخه گل برایم می‌آورد. طوری که حتی اگر یادش می‌رفت یک شاخه گل بخرد، از باغچه حیاط منزل‌مان می‌چید. به همین خاطر از موقع شهادتش تا به حال، هیچ‌وقت دست خالی به مزارش نرفتم و نمی روم… حداقل یه بسته شکلات هم که شده برایش می‌برم و روی سنگ مزارش می‌گذارم. به جبران شیرین‌ترین لحظاتی که در این یازده سال برایم ساخت و روزهایی که با گل به دیدنم می‌آمد.‌

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *