ایستگاه اتوبوس کجاست؟

تیر ۰۸

ایستگاه اتوبوس کجاست؟

داستان کوتاه

ایستگاه اتوبوس کجاست؟

مهدی عجم

42 

صدای زنگ تلفن همراهم که ابتدا ضعیف و از دور دست ها به گوش می رسد بلند و بلند تر شد و مانند موجی سهمگین ساحل آرام خوابم را شکافت و مرا به سرعت از خواب پراند در تاریکی اتاق خواب از روی پاتختی تلفن همراه را برداشته و زنگش را قطع کردم.

آرامش عجیب در اتاق حکمفرما شد وسوسه از سرگیری خواب به چشمانم هجوم آورد نگاهی به ساعت تلفن همراه انداختم راس ساعت ۶ را به من تفهیم کرد نگاهی به اطراف انداختم الهه نبود حتما زودتر از من بیدار شده و مشغول آماده شدن بود .

به سرعت از تخت جدا شدم ، در خاطرم آمد که امروز در شرکت یک جلسه فوق العاده مهم به صرف صبحانه کاری به سبک حضرات سیاسی ! ترتیب داده و چند تن از مدیران ارشد یک موسسه بزرگ را دعوت کرده ایم تا توانمندی های شرکت را در حوزه فناوری اطلاعات برایشان تشریح کنیم

قرارمان ۳۰/۷  صبح در اتاق جلسات مدیرعامل مان مهندس صبوری بود و دبیر جلسه من بودم رامین زاهد مدیر بازاریابی شرکت ، فرصت بسیار کم بودم ده دقیقه ای تا طلوع آفتاب مانده بود آفتاب یک صبح تقریبا خنک پاییزی از واپسین روزهای مهرماه ، به سمت سرویس بهداشتی که می رفتم  اله را دیدم که در اتاق دیگر پشت میز اتو ایستاده بود و کت و شلوارم را اتو می زد ، صبح بخیر عزیزم ای گفتم و سریع رد شدم !!

الهه گفت سلام آقا ، تا دیر نشده بدو ….

 یک وضوی چند ثانیه ای گرفتم تا نمازم قضا نشود بعد نماز هم به سرعت داخل حمام پریده تا دوشی گرفته و صورتم را اصلاح کنم .

از حمام که بیرون آمدم ساعت قدی پذیرایی ۳۰/۶ را نشان می داد الهه لباس بیرون پوشیده و در آشپزخانه پشت میز غذاخوری نشسته بود سریع به آشپزخانه رفتم  دو لیوان شیر و مقداری نان تست حاضر کرده بود همینطور ایستاده اندکی خوردم و گفتم : عجله کن داره دیرم میشه ..سریع دنبال کیف و موبایل ام رفتم .

الهه همسرم کارمند یک بانک خصوصی در میدان امام حسین بود و آپارتمان ما در حوالی میدان رسالت ، البته دفتر ما در میدان آرژانتین و مسیر من از الهه کمی سرراستر بود .

من یک پژوی ۲۰۶ سفید داشتم که از قبل از ازدواج خریده و برای الهه نیز یک پراید هاچ بک آبی رنگ گرفته بودم تا برای رفت و آمد مشکلی نداشته باشد البه به خاطر طرح زوج و فرد چون پلاکهای ماشین های ما یکی زوج و دیگری فرد بود در حقیقت یک روز در میان ماشین ها را باه م عوض می کردیم تا در تور دوربین و افسر و جریمه گرفتار نشویم.

راستش حال و حوصله وسیله نقلیه عمومی و مترو و تاکسی و اتوبوس هم نداریم چون معتقدیم آدم باید اول صبح راحت و پاکیزه سر کارش برسد و با این وسایل نقلیه تهران گمان نمی کنم چنین اتفاقی رخ دهد.

به هر حال گوش ما هم از شعارهایی مثل فرهنگ استفاده از وسایل نقلیه عمومی را گسترش دهیم و ….هم پر است و معتقدیم با یک گل هم بهار نمی شود  با ماشین نیاوردن یکی مثل من و همسرم مشکل ترافیک تهران حل نخواهد شد !

به هر حال ساعت یک ربع به هفت را نشان می داد که من و الهه داخل پارکینگ بودیم امروز نوبت من بود که باریو باید می رفتم  با الهه خداحافظی کرده و سوار ماشین شدم به سرعت فاصله مجتمع تا سر کوچه را پیمودم تا به ورودی اتوبان رسالت رسیدم داخل اتوبان که شدم غرق در افکار خودم بودم  که ماشین ام در ترافیک سنگین اتوبان متوقف شد ….چند لحظه در اندیشه جلسه و صحبت هایی که باید می کردم بودم و گذر زمان را حس نمی کردم اما بعد چند دقیقه متوجه شدم که ترافیک کوچکترین تکانی نخورده است  با خودم گفتم حتما تصادفی چیزی رخ داده است و تا رسیدن پلیس و آمبولانس و از همه بدتر تماشاگری مردم باعث این راه بندان سنگین شده است .

همینطور داشتم به جلسه و متعلقاتش فکر می کرده که با صحنه عجیبی روبرو شدم ماشین ها خیلی نزدیک به م بودند دقیقا سپر به سپر و هیچ فاصله کمی بین شان وجود نداشت یک دفعه دیدم مردم آرام آرام از ماشین ها با زور وزحمت پیاده شد و به روی ماشین ها آمده و ماشین به ماشین از روی خودروها عبور می کنند و می روند پیر جوان زن مرد هیچ فرقی نداشت از روی سقف این ماشین به روی کاپوت جلو و سپس روی صندوق عقب ماشین جلویی و همین طور از روی ماشین ها مثل خیابان عبور می کنندو می روند ! باور کردنی نبود صدای تلق تلق پای مردم روی سقف و بدنه ماشین ها فضای اتوبان رسالت را پر کرده بود یک نگاهی که به پشت سرم انداختم دیدم تا چشم کار می کند پشت من نیز ماشین و اتوبان کاملا قفل قفل است و مردم در ماشین های پشت سر من بروی ماشین ها رفته و در حال عبورند ! که ناگهان صدای پاهای یک مرد چاق که روی سقف ماشین ام پریدم هوش از سرم پراند آن مرد از روی سقف به روی کاپوت پرید و پایش را روی صندوق ماشین جلویی من که یک پراید نحیف بود گذاشت سرم را از شیشه در آورده و فریاد کشیدم : آهای آقای محترم چه کار می کنی؟

مرد چاق کیف به دست همینطور که در حال عبور از روی پراید بود سرش را برگرداند و لبخند تلخی زد و گفت : تا شب می خواهی در ماشین ات بشینی مگر نمی دانی این ترافیک باز شدنی نیست!

نکته عجیب تر اینکه ناگهان دیدم در آسمان اتوبوس های بزرگ و قرمز رنگ غول پیکر در ارتفاع ۲۰ متری زمین با سرعت عبور می کرد مثل ترن هوایی اما بدون ریل و آدم هایی که در آن نشسته بودند را می دیدم که برای ما دست تکان می دادند !! اتوبوس های بزرگ از شرقو غرب به سرعت در حال عبوربودند و انگاری سرنشینان آن ما را به سخره گرفته بودند!

دیدم قضیه واقعا جدی شده و اکثر مردم در حال همین کارند!

 کارد می زدند خون ام در نمی آمد ساعت به سرعت می گذشت و من هنوز به پل سید خندان نرسیده بودم که زنگ موبایل ام شنیده شد از دفتر مدیر عامل شرکت بود به سرعت جواب دادم . گفتند که کجایی و وقتی گفتم مکان محل توقف ام را  داد رئیس دفتر در امد به ساعت جلسه یک ربع دیگر مانده بود و من هنوز از شرکت بسیار دور بودم آبرویم در خطر بود…هنوز قطع نکرده بودم که الهه زنگ زد فکر می کردم وقتی جریان را برایش بگویم کلی می خندد و باور نمی کند !!

جالب این که الهه با شور و حرارت فراوان برایم گفت که در اتوبان شهید باقری در همچنین صحنه ای گیر افتاده است!

هم نگران بود هم متعجب و من هم برایش گفتم وضعیت نابهنجار خودم را …..

با خودم گفتم درنگ جایز نیست و برای رسیدن به جلسه باید همان کاری را می کردم که سایرین می کردند یاد حرف مرد چاق افتادم به زور از ماشین پیاده شده و درهای ماشین را قفل کرده و به روی ماشین جلویی پریدم… نگاهم هنوز به اتوبوس های بزرگ هوایی بود که به سرعت رد می شدند!!

بچه مدرسه ای ها چه لذتی می بردند انگار به شهر بازی آمده بودند از سقف این ماشین به سقف آن ماشین دیگر می پریده و بازی می کردند چندین بار به خاطر سرعت زیاد  نزدیک بود با مغز از روی سقف ماشین ها به پایین سقوط کنم که خدا خیلی رحم کرد و خودم را نگه داشتم باور کردنی نبود مردم روی سقف ماشین ها با آرامش در حال عبور بودند انگار نه انگار  بی خیال و من در اوج جزع و فزع در حال عبور بودم …..

دیگر تلفن همراه را جواب نمی دادم تلفن های دفتر مدیرعامل و بعدا خود مدیر عامل خسته ام کرده بود …میهمانان نشسته بودند و همه منتظر من چون بحث قرارداد کلا دست من بود  و دو ماهه مدام رویش کار کرده بودم و اسلایدهای آن در نوت بوک ام جا خوش کرده بود ……

صحبت های رضا دوست ام که هرروز با بی آر تی به اداره می آمد و ماشین شاسی بلندش را از پارکینگ تکان نمی داد از مقابل چشمانم عبور می کرد ….

خودروهای تک سرنشین عامل اساسی فتنه ترافیک تهران اند!!

همه ما باید وسایل عمومی را جدی بگیریم!

آلودگی هوا را ……….

ساعت ۹ شده بود و من با تلفن خاموش تازه به مقابل مصلی رسیده بودم دیگر نمی دانم الهه چه شده بو د و در دفتر مدیر عامل چه خبر بود مغزم دیگر کار نمی کرد سراپا خیس عرق بودم  و کت و شلوار اتو کرده و تمیز و کفش های واکس زده ام غرق خاک و عرق بود …..روی برابر شدن با مدیر عامل هم نداشتم ولی باید می رفتم …..

ساعت ده دقیقه به ۱۰ بود که  وارد شرکت شدم سلام و علیک با نگهبانی یادم رفت  نمی دانستم به دفتر مدیر عامل که می دانستم از عصابینت قرمز قرمز شده است بروم یا اتاق خودم که…

 صدای زنگ تلفن همراهم که ابتدا ضعیف و از دور دست ها به گوش می رسد بلند و بلند تر شد و مانند موجی سهمگین ساحل آرام خوابم را شکافت و مرا به سرعت از خواب پراند در تاریکی اتاق خواب از روی پاتختی تلفن همراه را برداشته و زنگش را قطع کردم….مات و مبهوت بروی تخت نشسته و نفس نفس میزدم  خواب بود رویا بود کابوس بود نمی دانم خیالات مشوش بود  هر چه بود  بدجوری بهم ریخته بود  به سمت سرویس بهداشتی که می رفتم الهه مشغول اتو زدن کت و شلوارم بود که سریع  بی سلام و علیک گفتم : راستی ایستگاه نزدیک اتوبوس بی آر تی سر کوچه بالایی بود دیگه؟  

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *