شهر ۲۷

با پای دل به زیارت ارباب رفت!

یادبودی از شهید محمد حسن قاسمی

                                                                            پریسامحسن پور / کارشناس بیهوشی

 

از رفاقت تا شباهت :

از قدیم گفته اند با هرکه هم نشین شوی خلق و خویش را می گیری. هم نشینی و رفاقت با شهدا باعث می شود دلهایمان رنگ و بوی کربلا بگیرد و آرام آرام جانهایمان آغشته به عطر شهادت گردد…

چه خوب است که دغدغه ها و دل نگرانی های شهدا و کارهای نیمه تمامشان که به خاطر آن جان عزیزرا در راه اسلام هدیه کردند تمام کنیم و پرچم آغشته به خون شان را که در نیمه راه از دستشان بر زمین افتاد برداریم و تا آخر عمر با الگو گرفتن از رفتار و توصیه های شهدا ، پاسدار ارزش ها و آرمان های اسلام عزیز باشیم.

زندگی نامه شهید محمدحسن قاسمی:

شهید محمدحسن قاسمی فرزند منصور در تاریخ ۱۷/۱/۱۳۹۶ متولد شد و فارغالتحصیل رشته کارشناسی بیهوشی از دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد می باشد. پس از خدمت مقدس سربازی به استخدام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و در بیمارستان بقیه الله الاعظم مشغول به خدمت شد. نشاط و پویایی و اخلاق اسلامی و در کنار آن شاعری توانمند و مسلط ، ورزشکاری حرفه ای در رشته های کاراته و صخره نوردی ، بسیجی فعال و تاثیرگذار و ولایت مدار بودن اورا تبدیل کرده بود به پاسداری تمام عیار که الحق فرزند انقلاب لقبی شایسته اش است.

سال ۱۳۹۴ با اشتیاقی وصف ناپذیر عازم ماموریت داوطلبانه به سوریه شد و در کسوت مدافع حرم مشغول امداد و خدمت در بیمارستان های میدانی گشت.

در این مدت ثابت کرد که جوانی لایق در زمینه مدیریت بیمارستانی و کار درمان اورژانس می باشد و در کل مدت ماموریت تحسین همه را برانگیخت.

شهیدمحمدحسن قاسمی در تاریخ ۱۰/۴/۱۳۹۵ هنگام انتقال مجروحین بدحال ، گرفتار کمین مسلحین شد و روح مطهرش آسمانی گشت…

به نقل از دوست و هم رزم شهید :

من و محمدحسن از دوران دانشجویی باهم رفیق صمیمی بودیم. پس از پایان تحصیلات هردو در لباس مقدس پاسداری به استخدام رسمی سپاه انقلاب اسلامی درآمدیم و در بیمارستان بقیه الله الاعظم مشغول به کار  شدیم. باهم همخانه بودیم و برنامه شیفت هایمان را باهم می ریختیم. محمدحسن برای اعتلای اسلام ناب محمدی آرزوهای بزرگی در سر داشت. روز اولی که پا به اتاق عمل گذاشت اولین سوالی که از مسئول بیهوشی پرسید این بود که برای اعزام به سوریه از چه راهی بای اقدام کرد؟ که این موضوع نشان دهنده درسرداشتن هدفی والا و رازگونه بود.

پس از تقریبا ۷ماه،دقیقا وقتی برنامه پیاده روی اربعین هماهنگ شده بود ، به او گفتم گذرنامه ات را پس بگیر که کارهای اعزام به سوریه درست شده است. همه کارها سریع جور شد و هردو به بیمارستان الخاطر رفتیم . در آنجا محمدحسن نشان داد که ظرفیت های بسیار بالایی در زمینه درمان و امداد اورژانس و مدیریت بیمارستانی دارد.

خیلی زود به زبان عربی مسلط شد . خصوصیات اخلاقی و هوش بالایی که در زمینه کنترل بحران و مدیریت داشت باعث شد تا مسئولین بهداری تصمیم بگیرند او مسئول هماهنگی پست های امدادی و سپس مدیر بیمارستان های میدانی شود که انصافا کارآیی و توانایی اش از این لحاظ عالی بود.

البته این راهم بگویم محمدحسن هرکاری از دستش برمی آمد دریغ نمی کرد . وقتی شرایط اورژانس و بحرانی می شد محمدحسین بود و یک بیمارستان. گاهی در اتاق عمل کار بیهوشی انجام می داد،نیرو که نداشتیم کمک جراح می شد،وسط عمل جراحی خون کم می آمد می رفت گوشه ای خون اهدا می کرد،اورژانس شلوغ می شد برای بخیه و پانسمان و رسیدگی به مجروحین خودش را می رساند،کارهای خدماتی،تاسیساتی و… در کنار آن کنترل و تجهیز و مدیریت کل بیمارستان باخودش بود.

همگی واقعا از این همه تسلط و خستگی ناپذیری محمدحسن متعجب بودیم. روزها و شب ها پشت سرهم آمدند و رفتند و محمدحسن در آن شرایط تبدیل شده بود به پاسداری رشید و پرصلابت. تا اینکه دهم مرداد ۱۳۹۵ مجروح بدحالی نیاز به انتقال به بیمارستان مجهزتر داشت.محمدحسن تازه از اتاق عمل آمده بود ، با همه خستگی ، حتی شام هم نخورد و پس از هماهنگی های لازم همراه بیمار اورژانسی با آمبولانس عازم شد. در بین راه آمبولانس به کمین مسلحین خورد و راننده به شهادت رسید و آمبولانس واژگون شد. محمدحسن زخمی ها را به سختی از آمبولانس خارج کرد و همگی گوشه ای پناه گرفتند اما وقتی برخواست که تجهیزات و بیسیم را برای اطلاع دادن به مرکز بردارد پیکر مطهرش را به رگبار بستندو …

حدودا سه ماه بعد که امکان دسترسی به پیکر فراهم شد در تاریخ ۱۹/۷/۱۳۹۵ هنگام تفحص در جنوب غربی حلب درحالیکه دستکش لاتکسش هنوز در دستانش بود و داروها در جیب هایش پیدایش کردند. پیکر مطهرش هم زمان با اربعین ۱۳۹۵ بر روی دستان هم رزمانش به بهشت برین بدرقه شد. و چه واقعه عجیبی است که همزمان با پیاده روی اربعین از سفر کربلا بازماند و راهی سوریه شد و یکسال بعد هم زمان با پیاده روی اربعین با پای دل به زیارت ارباب بی سر شتافت.

یکی از آخرین دستنوشته های شهید:

امروز ۲۷/۲/۱۳۹۵ سه روز است که بیمارستان میدانی عامر را تحویل گرفتم. شخص من تقریبا مشکلی ندارم چون برایم اهمیتی ندارد که روی خاک بخوابم یا روی تشک ابری حتی اهمیتی ندارد که بخوابم یا نخوابم شاید دلیل اینکه معمولا مسئول راه اندازی بیمارستان های میدانی هستم همین است. مشکلات که هموار شد مسئول هم عوض می شود. برای ذائقه من جای راحت مناسب نیست. روزی که راهی شدم با خود عهدی کردم که به دنبال جمع خیرات برای آخرت باشم نه جمع امتیاز برای دنیا. چندوقتی است که فکر می کنم ای کاش تیر نخورم . ای کاش صدمه ای بر من وارد نشود نه بخاطر اینکه از جانم ترس دارم یا… بخاطر اینکه دشمنی که مرا می کشد خوشحال خواهد شد دوست دارم شهید بشوم ولی نه با گلوله دوست دارم اینقدر در راه اسلام زحمت بکشم که بمیرم.

**

وصیت نامه :

 بسم رب الشهدا و الصدیقین

وصیت نامه حقیر محمدحسن قاسمی

اکنون که در این فرصت ناچیز دست به نوشتن وصیت نامه برده ام امیدوارم هرچه زودتر این زندان را ترک گفته و از این سنگینی سینه و غم اندوه رها شوم. بی تابم و هرروز برایم سخت می گذرد. اول خدا را شکر می کنم که پاسدار شدم انشاالله پاسدار بمانم ثانیا روی سخنم با پدر و مادر عزیزم است که اگر مرا با اسم حسین (ع) آشنا نکرده بودند چه بسا زندگی به این شکل پیش نمی رفت و پا در راه حسین (ع) نمی گذاردم اگر خطری برمن وارد شد و دچار آسیب یا شهادت شدم به جز شکر خدا راضی نیستم کاری انجام دهید. خوشحال باشید که میوه دلتان به ثمر رسیده است.

برادر و خواهر عزیزم کانون خانواده و راهنمایی شما بود که مرا به راه پاسداری کشید.

جبهه فرهنگی را دریابید که اماممان تنها نماند.

شما را به فاطمه زهرا حلال کنید…

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *