فرو ۱۴

برشی از کتاب ارزشمند حکومت فرزانگان به قلم شهید سید مرتضی آوینی

خود باختگی بشر امروز تا به کجاست؟

 

سید مرتضای آوینی

پیش از بحث در اطراف حقیقت و یا بطلان این نظر، باید گفت که این اصل از ارکان اصلى نظامِ ارزشى خاصّى است که حکومت «دموکراسى» بر آن بنا شده است و متأسّفانه در این عصر، از آنجا که همه کره زمین در تسخیر تمدّن معاصر غرب قرار دارد، نه تنها تا پیش از پیروزى انقلاب اسلامى هیچ کس جرأت و قدرت مخالفت با این معنا را در خود نمى‏یافت، بلکه «اصول دموکراسى» بمثابه معیارهاى مطلقى بود که همه فرهنگ‏ها و مکاتیب غیرغربى را با آن مى‏سنجیدند. و اینگونه، «تمدّن غرب» و نظام ارزشى متناسب با آن، امروزه از «اصالتى» برخوردار است که پیش از «رنسانس» از آنِ «کلیسا» بود

«خودباختگى» بشر امروز تا بدانجاست که حتّى در منطقه اسلامى و بعضاً در ایران، بویژه در نزد روشنفکران و تحصیل کرده‏هاى دانشگاه، احکام اسلام تا آنجا اعتبار دارد که با «معیارهاى مطلق تمدّن معاصر غرب» مخالفتى نداشته باشد و چه بسا که عدّه‏اى از متفکرین نیز از سر خود باختگى و شیفتگى نسبت به تمدّن معاصر غرب، به تبیین معارف اسلام براساس دستاوردهاى تجربى و یا حتّى به انطباق «آیات قرآنى» با «محصولات تکنیکى» تمدّن مغرب پرداخته‏اند و این سرطان دردناکى است که متأسفانه حتّى به رگ و ریشه و پیکره برخى «تألیفات مذهبى» نیز سرایت کرده‏اند [اشاره بیشتر به این مطلب را به مبحث دموکراسى وا مى‏گذاریم‏].

البته در همین جا باید گفت که اسلام تنها خطر جدّى و حتمى است که پایه‏هاى اعتقادى تمدّن شیطانى معاصر بشر را تهدید مى‏کند، و اکنون با آنکه جز مدّت کوتاهى از پیروزى انقلاب اسلامى در ایران نمى‏گذرد، مقابله و معارضه اساسى و ریشه‏اى آغاز شده است، تا آنجا که در همه دنیا – و حتّى برخى کشورهاى اسلامى – طرفداران انقلاب اسلامى و پیروان حضرت امام امّت را «بنیادگرا» مى‏نامند. البته ما مى‏دانیم که انقلاب اسلامى نهایتاً تحقق همان حقیقتى است که در هزار و چهارصد سال قبل، نهضت اسلامى صدر اوّل را نتیجه داده است. حضرت امام امّت نیز چیزى جز اسلام نمى‏گویند و آنچه بنام «خطّ امام» مشهور است وجهه سیاسىِ نظام اعتقادى اسلام مى‏باشد که در بیان قرآن به «صراط مستقیم» تعبیر شده است. و امّا اگر آنان ما را «خمینیست» و «بنیادگرا» مى‏نامند دچار اشتباه نیستند، امّا فقط ظاهرى از حقیقت را دیده‏اند (یعلمون ظاهراً من الحیات الدّنیا و هم عن الآخرهِ غافلون)؛ حال آنکه معادلِ حقیقى این تعبیرات اینچنین است: «خمینیست (پیرو امام خمینى) یعنى «مسلمان حقیقى» و «حزب اللَّه»، و «بنیادگرا» یعنى «انسان مکتبى». ظن «بنیادگرایى» درباره ما از آنجاست که «انسان مکتبى» همواره سعى مى‏کند اعمال خویش را از متنِ اصیل اعتقادات خویش استخراج نماید و خود را تماماً براساس نظام اعتقادى اسلام بسازد و این نظام نیز مبتنى بر حقایقى است که از هزار و چهارصد سال پیش تا به امروز ثبات خویش را حفظ کرده و تغییرى در آن حادث نگشته است [عدم تغییر در اصولِ اعتقادى ما به این مطلب برمى‏گردد که «حقّ» خارج از ما داراى واقعیتى است ثابت و مبتنى بر اصول لایتغیر که در بیان قرآن با تعبیر «سنهاللَّه» آمده است: وَلَن تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبدیلاً / و یا تَحویلاً(۲۱)].

«آزادى عقیده» از ارکان «ایدئولوژیک» نظامهاى سیاسى غربى است [هرچند که غالباً جز حرفى بیش نیست و مورد عمل قرار نمى‏گیرد] و ما، پیش از آنکه به مبانى حاکمیت سیاسى در اسلام بپردازیم، ناگزیر باید ارکان سیاسى حکومت‏هاى غیرالهى را از دید اسلام مورد قضاوت قرار دهیم. در مبحث گذشته «رأى اکثریت» را از این نظر که آیا مى‏تواند معیار مطلق حقّ قرار بگیرد یا نه، مورد بررسى قرار دادیم و این بار بحث در اطراف «آزادى عقیده» است:

۱- انسان فطرتاً همواره گرایش به «حقّ» و «حقیقت» دارد، همانطور که بازهم فطرتاً قائل به «وحدانیت حقیقت» است و از اینرو «آزادى عقیده» با گرایش‏هاى فطرى انسان منافات دارد. براى انسان در قضاوت و انتخاب، همیشه امر دائر بین نفى و اثبات است و شقّ سومى ندارد. چرا که «حقیقت» از نظر ما یعنى «انطباق با واقعیت خارجى» و البته قرآن نیز صراحتاً همین معنا را تأیید مى‏کند:«فَماذا بَعْدَ الْحقّ اِلاَّ الضَّلالُ؟ فَاَنى‏ تُصْرَفونَ؟»(۲۲) [مگر بعد از حقّ جز ضلالت چیست؟ پس بکجا مى‏روید؟].

فطرت انسان بر این معنا قرار دارد که آنچه را «حقّ» بیابد از آن تبعیت مى‏کند و «مادونِ» آنرا باطل مى‏انگارد. این مطلب از آیات بسیارى در قرآن استنباط مى‏شود: «قُلْ جاءَ الْحقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً»(۲۳) [بگو که حقّ آمد و باطل را نابود ساخت که باطل خود لایق محو و نابودى است‏]. و یا در سوره «لقمان»:«ذلِکَ بِاَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحقّ وَاَنَّ ما یدْعُونَ مِنْ دونِهِ الْباطِلُ»(۲۴) [این بدان سبب است که خداى یکتا، حقّ مطلق است و آنچه به جز او به خدایى مى‏خوانند همه باطل محض است‏]. (و همین استدلال در سوره «حج» آیه ۶۲ نیز تکرار شده است).

بسیارى از احتجاجات قرآن با کفّار نیز بر این مبناست که فطرت انسان بر پذیرش حقّ و تبعیت از آن قرار دارد. در سوره «یونس»، آیه مبارکه ۳۵، با تکیه بر تبعیت فطرى انسان از حقّ، در مقامِ احتجاج با مشرکین درباره بت‏هایشان مى‏پرسد که:«اَفَمَنْ یهْدى اِلَى الْحقِّ اَحقُّ اَنْ یتَّبَعَ اَمَّنْ لا یهدى اِلآ اَنْ یهْدى‏ فَما لَکُم کَیفَ تَحْکُمونَ» [آیا آنکه خلق را براه حقّ هدایت مى‏کند سزاوارتر به پیروى است و یا آنکس که نمى‏کند، مگر آنکه خود هدایت شود؟ پس شما را چه شده است؟ چگونه قضاوت مى‏کنید؟].

علامه طباطبایى (رضوان اللَّه تعالى علیه) در جلد هفتم ترجمه «المیزان» صفحه ۱۷۴ مى‏فرمایند:«انسان به حسب فطرت خویش از چیزى پیروى مى‏کند که آن را داراى یک نحو و واقعیت خارجى بداند، بنابراین به مقتضاى فطرت خویش پیرو «حقّ» است. حتّى آنانکه منکر وجود علم جازم هستند (سوفسطائیان)، اگر سخنى برآنها عرضه شود که تردید و شکّى در آن نداشته باشند در مقابلش خاضع شده و آنرا مى‏پذیرند». (پایان نقل قول علاّمه «ره»).با این ترتیب و بازهم به حکم محتواى دعوت انبیاء علیهم السّلام: «قولوا لا اله الاّ اللَّه تفلحوا»، که ما را به یک «حقیقت واحد» دعوت مى‏کند و تعدّد مصادیق «حقّ» را در خارج از ما نفى مى‏کند، چگونه مى‏توان «آزادى عقیده» را تصویب کرد و اصولاً آنجا که «حقّ» بیش از «یکى» نیست، «آزادى عقیده» چه مفهومى مى‏تواند داشته باشد؟

۲- آزادى بدین معنا اصولاً در اسلام وجود ندارد. حضرت علاّمه طباطبایى رَحِمَهُ‏اللَّه در این مورد در جلد هفتم ترجمه «المیزان» صفحه ۱۹۷، مى‏فرمایند:«اساس نوامیس اسلامى بر توحید و یگانه‏پرستى است و با این ترتیب چگونه ممکن است که اسلام «آزادى عقیده» را تثبیت نماید؟ آیا تصویب «آزادى عقیده» از یکطرف و پى و بنیان کار را بر «توحید» قرار دادن از طرف دیگر، جز یک تناقض روشن و صریح چیز دیگرى مى‏تواند باشد؟» (پایان نظر علاّمه)با این ترتیب در نظر حضرت علاّمه (ره) دعوت به توحید فى نفسه با «آزادى عقیده» منافات دارد و این عین حقیقت است. اگر اسلام «آزادى عقیده» را تصویب مى‏کرد، دیگر دعوت به «توحید کلمه» و «صراط واحد» چه مفهومى داشت؟

تحقیق در محتواى دعوت انبیاء الهى (صلوات اللَّه علیهم اجمعین) در قرآن این حقیقت را بر انسان مکشوف مى‏دارد که: محتواى دعوت انبیاء وصول به توحید از طریق نفىِ «عبودیت ما سِوى اللَّه» است و این خود حاکى از آنست که انسان در انتخاب هر عقیده‏اى آزاد نیست، هرچند این سلوک توحیدى در نهایت به رفع همه تعلّقات مى‏انجامد و این منتهاى آزادى است.

قرآن کریم در نقل اقوال انبیاء خدا، قولى را که بیشتر از همه تکرار کرده است اینست:«یا قَوْمِ اعْبُدواللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ اِلهٍ غَیرُهُ» و به استناد قرآن، احتجاج و استدلال انبیاء با کفّار و مشرکین همواره با این بیان آغاز مى‏شده است که: «اى قوم، عبودیت اللَّه را بپذیرید که جز او شما را معبودى نیست…» [این قول با همین صورت هشت بار در قرآن از زبان انبیاء مختلف تکرار شده است‏]. و از جانب دیگر، در اهداف رسالت مى‏فرماید:… وَ یضَعُ عَنْهُم «اِصْرَهُمْ وَاْلاَغْلالَ الَّتى کانَتْ عَلَیهِمْ» فَالَّذینَ آمَنوا بِهِ و عَزَّروهُ وَنَصَروهُ وَاتَّبَعوا النّورَالَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ اُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحونَ»(۲۵) [تا بردارد از ایشان سنگینى بارى‏ان و آن غل و زنجیرهایى که برآنان بوده است، پس آنانکه او را گرامى دارند و یارى‏اش کنند و از نورى که با او نازل شده است تبعیت کنند، هم آنان از رستگاران هستند].

سخن از قیودى است که همچون بارى کمرشکن برگرده انسان سنگینى مى‏کنند و همچون غل و زنجیرهایى تنگ و سنگین دست و پا و گردن او را درهم مى‏فشرند و او را بخود وانمى‏گذارند؛ سخن از قیودى است که او را زمین‏گیر کرده‏اند و اجازه نمى‏دهند که پرواز کند و به «فلاح» رسد؛ و سخن از پیامبران است که طریق «آزادى» را مى‏دانند و آمده‏اند تا انسانها را از اسارت این قیود برهانند و به «حریت» ببخشند. «حریت» مفهومى است که بیان قرآن در تفسیر آن اینچنین است:«قُلْ یا اَهلَ الْکِتابِ تَعالَوْا اِلى کَلِمهٍ سَوآءٍ بَینَنا و بَینَکُم اَلآ نَعْبُدَ اِلاَّ اللَّهَ وَلا نُشْرِکَ بِه شَیئاً وَلا یتَّخِذَ بَعضُنا بَعْضاً اَرْباباً مِن‏ دُونِ اللَّهِ»(۲۶) [بیائید اى اهل کتاب، بیائید بسوى کلمه‏اى که بین ما و شما یکسان است: اینکه جز خدا نپرستیم و با او چیزى را شریک قرار ندهیم و بعضى از ما بعضِ دیگر را بجز خدا ارباب نگیریم.]

محتواى این آیه مبارکه در حقیقت تفسیر «حریت» و «آزادى» است. «عبودیت اللَّه» و «پرهیز از شرک» کار را تا بدانجا مى‏کشاند که استقلال ذاتى اشیاء را نیز در علیت و تأثیر نفى کنیم. مفهوم «آزادى از تعلّقات» همین است و این معنا جز با «عبودیت اللَّه» بدست نمى‏آید. اگر این بندگى ما را حاصل شد که حقیقت «فلاح» درباره ما تحقق یافته است و «فلاح» اوج «رهایى» است.(۲۷) در بیان حضرت على علیه‏السّلام در «نهج البلاغه» نیز «حریت» اینچنین معنا شده است:«وَلا تَکُن عَبْدَ غَیرِکَ وَقَدْ جَعَلَکَ اللَّهُ حرّا»(۲۸) [بنده دیگرى مباش که همانا خداوند ترا «آزاد» قرار داده است‏]. و این معنا مؤید همان برداشتى است که پیش از این از قرآن مجید داشته‏ایم که «حریت» یعنى «رهایى از عبودیت ما سوى اللَّه».

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *