بیا….

تیر ۰۸

بیا….

بیا….

اسماء امیدی/کارشناس هوشبری

46

 

باز هم جمعه شد و باز غروبی دلگیر…

باز هم این دل و خورشید و فراقی سنگین…

رو سیاهت مانده ام بس بی عمل خواندم بیا،مهدی بیا…

می نگارم به قلم هر دم از این رو سیهی

تا کنم شرم من از رفتنِ هر سو گنهی

کل یومٍ همگی نار بود از ذَنَبَمْ

روز جمعه که شود،تنگی دل سوز زند از دهنم…

هی بخوانم العجل ،یاللعجل ،مهدی بیا…

با لسانم این بخوانم،با جوارح صد گنه…

من همان صعب المسیرت خود بدان اگه ترم…

ترسم این صعب المسیری در نهایت موت امانم دهد

من شدم تائب ز اجماع ذَنَبْ زین راه و ره

منتظر ماندم شما آیی شوی نوری میان این سیَر…

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *