بهم ۲۱

تنهایی تکنولوژیک دستاورد تنبلی و بی ایمانی

درنگی در باب اینکه چرا انسان مدرن امروزی، تنها و تنبل و بی قرار است؟!

  محمدرضا محقق

ظاهر امر می گوید تکنولوژی باعث ایجاد ارتباطات حداکثری و فراوان و سهل الوصول شده و همه مردم با یکدیگر در ارتباطند، دسترسی به اطلاعات و ارتباطات مجازی، دیوارها را برداشته و فاصله ها را کم کرده است، و این همه در حالی است که روز به روز هم بر حجم و کیفیت ظاهری این دهکده ارتباطاتی افزوده می شود.

پر بیراه هم نمی گوید! واقعیت این است که حجمی انبوه از اطلاعات و ارتباطات مجازی دنیای ما را در بر گرفته و بام تا شاممان را پر کرده. همه از کودک و بزرگ و پیر و جوان و زن و مرد با یک موبایل کوچک به جهان بزرگی از مجاز، و بمبارانی از کلیپ ها و کلمه ها و خبرها و اطلاعات مفید و عبث دیگر قدم گذاشته اند و در این میان، با انبوهی از «دیگران» هم در رابطه اند؛ رابطه ای که البته مجازی است و معمولا در «چت» کردن خلاصه و عصاره می شود.

این وضعیت باعث شده است که علیرغم ارتباطات ظاهری و مراودات مجازی، انسان قدم در دنیای تنهایی مدرن و نوینی بگذارد که او را به تمامی در بر گرفته و خلاصی از آن هم گویا به این سادگی ها مقدور نیست!

شواهد و قرائن و آمارها و احساس همگانی همه ما موید این نکته است که انسان امروز با همه رنگ و لعاب فریبنده جهان نامتناهی مجازی، به شدت تنهاست و این تنهایی او را به افسردگی و بطالت و بی معنایی سوق می دهد.

اما به راستی چرا؟ آبشخور اصلی این روند و نتیجه و دستاورد چیست و کجا؟ آیا این از لوازم و ماهیات و ذاتیات تکنولوژی جدید است یا مسئله دیگری در میان است؟ و نکته و سوال دیگر اینکه آیا به راستی راه خلاصی از این تنهایی و تبعات و لوازم دیگر دنیای ارتباطی امروز وجود دارد؟

برای پاسخ به این سوالات باید زمینه ها و مقدماتی را از مقوله ریخت شناسی انسان امروز و عقبه و سابقه و صبغه و سبقه اش را بررسی کنیم.

واقعیت آن است که چه بسا اکثر ما انسان های امروزی، آدم های نسبتا به روزی باشیم. حالا یا به زور به روز شده ایم یا به اختیار، اما به هر حال از امکانات جهان امروز بهره مندیم.

جهان امروز با سرعت عجیب و خارق العاده ای در تکاپو و تلاش برای هرچه فناورانه تر و پیشرفته تر شدن است و ما هم به سهم خود تلاش کرده ایم از این قافله عقب نمانیم.

با این حال به نظر می رسد همانطور که اشاره کردیم انسان امروزی هرچقدر پیشرفته تر می شود، تنهاتر هم می شود و این تنهایی البته با مقوله دیگری هم- معمولا- همراه است: انسان امروزی، بی حال تر و بی نشاط تر هم می شود.

طبق آخرین آمارهای رسمی مدت زمان گفتگو میان اهالی یک خانواده در بهترین حالتش به هفده دقیقه در روز کاهش یافته است!

پدر و مادرها با یکدیگر، فرزندان با همدیگر و هریک با گروه بغلی، همسایه ها با هم و اساسا گروه های مختلف اجتماعی از بزرگ و کوچک، دیگر با هم حرف نمی زنند و حوصله هم را ندارند.

آنها عموما سر در موبایل دارند و در گروه ها چت می کنند؛ لایک می کنند، کامنت می گذارند و… .

آیا دلیل این وضعیت، بی حالی است؟! یا پای چیز دیگری در میان است؟

تبلیغات میدانی، پیام های بازرگانی، مجریان تلویزیونی، تیترهای روزنامه ای، متن سخنرانی مدیران و مسوولان و… و هزار و یک چیز دیگر را که مرور می کنیم، پر است از شور و نشاط و فریاد و امید و پیشرفت و تکاپو و موفقیت و چشم اندازهای بی نظیر از دیروز و امروز و فردای همه چیز و همه جا؛ اما کافی است تلویزیون را خاموش کنیم، روزنامه را ببندیم، مجله را کنار بگذاریم و… و برگردیم به فضای عادی و واقعی خودمان. دوباره همان حس رخوت و بی حالی به سراغمان می آید. چرا؟

مشکل از ماست یا ایراد از واقعیت و ماهیت رسانه ها و جهان پیرامونی امروزمان؟

ما واقعا بی حالیم یا بیش از حد دچار عارضه تلقین جاذبه های دافعه برانگیز رسانه های این دنیای پرهیاهو شده ایم؟

 

دلیل این وضعیت چیست؟

 

رسانه های امروزی با همه تنوع و تکثر و گرافیک چشم نوازشان رسانه های ما نیستند. ما خودمان را کمتر در آینه رسانه های دور و برمان می بینیم یا اصلا نمی بینیم. همین امر هم باعث شده وقتی آنها هرچه بانشاط تر و کاربلدتر، دم از شور و هیاهو و حرکت می زنند، ما بی حال تر و افسرده تر و ناراضی تر می شویم. آیا واقعا این «خاصیت و ذات و ماهیت» رسانه است، یا قضیه از جای دیگری آب می خورد؟

سالیان متمادی است متخصصان و نظریه پردازان رسانه و ارتباطات و جامعه شناسی و مردم شناسی و…، در حال بحث و بررسی پیرامون این موضوعند، اما ظاهرا این بحث ها اصلا به درد ما نخورده و ما همچنان یک مواجهه فردی و عینی و شخصی و مطلقا تجربی با رسانه ها داریم.

پس چه بسا بد نباشد یکبار هم که شده برای یافتن پاسخ سوال هایمان به تجربیات خودمان رجوع کنیم.

خب؛ برگردیم به سوال اصلی و اولیه این نوشتار؛ چرا احساس بی حالی می کنیم؟ بی حالی چیست؟ نشانه هایش کدام است؟ آیا ما واقعا بی حالیم یا دچار تلقین رسانه ها و دیگران شده ایم؟

بگذارید با یک مثال عینی به دنبال کشف واقعیت یا حقیقت یا حداقل روزنه ای در جواب این پرسش ها برویم:

در گذشته های نه چندان دور، مثلا پنجاه سال پیش، چندان خبری از رسانه های عادی امروزی مثل تلویزیون نبود. از اینترنت و شبکه های مجازی هم که مطلقا خبری نبود.

مراوده های مردم کاملا شکل طبیعی و عادی خود را داشت و البته نفس به نفس و واقعی!

مفهوم کار هم فرق می کرد. ببینید! در زمان رژیم گذشته اگر کسی کارمند دولت بود و از خزانه دریافتی داشت به نوعی مایه خفت و بیچارگی و بی کارگی به حساب می آمد، این یک واقعیت است!

اینکه کسی دستش در جیب دولت و ممر معیشتی اش از راه پول نفت بود، نه تنها نقطه مثبت و قوت نبود بلکه ننگ و عار محسوب می شد.

در فرهنگ نگاری ها و متون مردم شناسانه و حتی اصطلاحات و ضرب المثل های دوره هایی مثل قاجار و پهلوی و… این موضوع کاملابه چشم می آید.

و اتفاقا اینکه کسی دستش در جیب خودش بود، یعنی کار می کرد و پولی درمی آورد که عموما هم در حوزه تولید و کشاورزی بود، نشان افتخار و درستکاری فرد به شمار می آمد.

اما اکنون چه؟

همه به دنبال پشت میز نشینی و کار اداری و دولتی هستند. هیچ تا به حال به این موضوع فکر کرده ایم که این فرهنگ وابستگی و علاقه مفرط به پشت میز نشینی از کجا نشأت گرفته و ریشه هایش در کجاست؟

شما لابد مستند معروف «مشتی اسماعیل» را دیده اید. مستندی که اگر ندیده اید حتما چیز مهمی از کفتان رفته است و پیشنهاد نگارنده به شما این است که حتما آن را ببینید.

مستندی درباره زندگی روزمره یک پیرمرد نابینا، که سخت ترین کارهای دامداری و کشاورزی را در منطقه ای بدوی و بکر، به تنهایی انجام می دهد. کارهایی که انجامش حتی از چند نفر آدم صحیح و سالم امروزی هم برنمی‌آید، ولی مشتی اسماعیل با سماجت و دلیری و مردانگی و البته نظم و ترتیب و سلامتی بی نظیر، به انجامشان می رساند.

مشتی اسماعیل نه فیلسوف است که از پس نظریات و تئوری های «انسان امروز» برآمده باشد و نه کارشناس رسانه است که عمرش را به لاطائلات بافی درباره «کارکردهای رسانه» و چیزهایی مهملی از این دست تلف کرده باشد.

او تنها یک آدم به شدت ساده و به شدت سالم است که با «توکل بر خدا» و «اراده»ای انسانی که پشتش به ملکوت حقیقت عالم گرم است، با چشمانی که ندارد و سالخوردگی و ضعفی که نعمت و موهبتی است برایش، دلگرم و استوار، «کار» می کند و «روزی حلال» به خانه می برد.

 

 

 

همین اراده و فهم ساده و بکر اما عمیق و سالم از واقعیت و حقیقت زندگی هم باعث شده است تا مشتی اسماعیل به جای فروغلتیدن در رخوت و نالیدن و بیزاری و زنجموره، کار کند، زحمت بکشد و «روزی حلال» برای خود و خانواده اش دست و پا کند؛ آنهم با چشمی که ندارد.

ما آدم های بی حالی هستیم و بی حالی همان تنبلی نیست. بی حالی مشکل جسمی هم نیست که اگر هم باشد بیشتر روحی است و بعد جسمی.

بی حالی گرچه دلایل و توابع و همزادهای دم دستی مثل عادت های بد، نارضایتی از دولت یا حکومت، اختلال در مراوده با دیگران، تبعیض، بی عدالتی، حتی مشکلات تغذیه ای و مختل شدن هورمون های بدنی و… می تواند داشته باشد، اما ریشه و زمینه اصلی است در «فهم غلط» از حقیقت و واقعیت زندگی است.

مشکل اینجاست که یک پدر امروزی وقتی می خواهد درباره موفقیت و آینده و «پیشرفت» با فرزندش حرف بزند، او را می نشاند و درباره درس خواندن و دانشگاه رفتن و پول درآوردن و پس انداز کردن و خانه خریدن و… و فوق فوقش، مشغول شدن در یک کار شیک اداری و نشستن پشت یک میز قشنگ آن هم با لباس های اتو کشیده حرف می زند؛ در حالی امام علی ابن ابیطالب (ع) وقتی امام مجتبی(ع) را می نشاند تا برایش از زندگی بگوید، می فرماید: «پسرم بیا تا برایت از رنج های عالم بگویم…» و ایشان را برای مشکلات و مصائبی که در ذات دنیاست آماده می کند.

و پیداست که هزاران سال نوری میان نگاه و فهم و شیوه های فکر کردن و تربیت و تعاملات ما با بزرگان خرد دینی فاصله است و معلوم است که ما باید میان بی حالی و رخوت و تنبلی و متوقع بودن از زمین و زمان تا آخر عمر، بی دلیل و حجت، دست و پا بزنیم ولی «مشتی اسماعیل» با چشم دل و دست و پای رنجورش، زمین و زمان را در آستانه صد سالگی، بکاود و بپوید و بسازد و همچنان به پیش رود؛ بله منظورم «پیشرفت» است!

ما بی حالیم؛ چرا؟ ساده بگویم: چون زندگی کردیم و زندگی را یاد نگرفته ایم. همان شعر معروف و مشهور و بی نظیر؛ همان شعری که از بیان امیر(ع) بن مایه گرفته بود:

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

و ما باید برای درمان بی حالی مان، دارو مصرف کنیم و مرهم بگذاریم.

این دارو از هرجا که برسد و بشود، از دل این مدرنیته نیم بند ابتر وارداتی نخواهد رسید و به تن زندگی ما نخواهد ماسید!

ما بی حالیم! چرا؟ چون «حال به حال» شدنمان هم مال خودمان و مطابق فطرت و غریزه و طبیعتمان نیست.

ما باید یاد بگیریم که هر مظروفی را نمی شود در هر ظرفی ریخت. ما نمی توانیم و اصلا نباید با روح شرقی و سنت دینی و رویکرد معرفت و معنویت پیشه عقبه مان، که اتفاقا با جان و جهان ما و با خودآگاه و ناخودآگاهمان، همجوری و مؤانستی تاریخی و انسانی دارد، به دنبال اجرایی کردن نسخه های دیگران – هر دیگری از شرق تا غرب- به هر نحوی که شده باشیم.

نه! اشتباه نکنید! اصلا منظور نگارنده دچار شدن به توهم توطئه و بیماری دیگرستیزی نیست! منظور فهم و درک موقعیت است و شناخت ظرف؛ تا مظروفی متناسب و متعادل و متوازن درونش بریزیم که نه سرریز کند و نه خالی بماند.

بی حالی نه نشان تنبلی و مترادف آن و نه به خاطر این است که ما آدم های بدی هستیم! نه! بی حالی به خاطر فقدان شناخت است و متحیر بودن و سرگردان ماندن میان این و آن! و مایه و پایه بدبختی و عقب ماندگی تاریخی ما همین است، همین از این ور بام و آن ور بام فروافتادن، همین در بند «جنگ مدام» و یا «تسلیم دربست» این و آن شدن و ماندن، همین نشاختن خود و دیگری و نفهمیدن اینکه راه چاره نه تکفیر است و نه مرعوبیت، راه، تنها «شناخت» و یافتن مسیری کم خطرتر برای تعادل و توازن.

هیچ راه دیگری نیست! این را تاریخ ما به خصوص در چند سده اخیر به روشنی و وضوح و البته «استیصال» مستتر و منتشر در آن نشان داده است.

 

باری؛ جهان امروز با سرعت عجیب و خارق العاده ای در تکاپو و تلاش برای هرچه فناورانه تر و پیشرفته تر شدن است و ما هم به سهم خود تلاش کرده ایم از این قافله عقب نمانیم.

با این حال به نظر می رسد انسان امروزی هرچقدر پیشرفته تر می شود، بی حال تر و بی نشاط تر هم می شود.

ما انسان های نسبتا به روزی هستیم. حالا یا به زور به روز شده ایم یا به اختیار، اما به هر حال از امکانات جهان امروز بهره مندیم، اما حواسمان به این امکانات نبود و از قضا سرکنگبین، صفرا فزود!

سخن در باب عارضه بی حالی و علایم و دلایل و عوارض و توابعش، گسترده تر از آن است که در چنین مجالی بگنجد. نگارنده در این نوشتار بنا بر آن داشت تا خلاصه و فشرده ای از مهم ترین دلایل و زمینه های این عارضه را به تصویر بکشد.

باری؛ نتیجه نهایی این تذمل به این نکته مهم و سرنوشت ساز می رسد که تنهایی تکنولوژیک انسان امروز، تنها نتیجه مدرنیته نیست! بلکه بیش و پیش از تکنولوژی و تبعات و ذاتیات و «فرهنگ»اش، دستاورد تنبلی و بی ایمانی هم هست! چه بسا قبل از یافتن راهی برای درمان درد اول، باید برای زخم دوم، مرهمی یافت!/

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *