تو جمعه میایی!

تیر ۰۸

تو جمعه میایی!

تو جمعه میایی!

شادی براتی

 47

ساعت به ساعت میگذرد و من چایی میریزم

فنجان به فنجان چای میریزم و بازسرد میشود…

شنیده بودم جایی شاید…

خوانده بودم شاید…

شاید فقط خواب دیده بودم…

تو جمعه روزی میایی…

من شعروشاعری میدانم؛ عشق و عاشقی اما…

تو می آیی مگر نه؟؟

نکند منتظری من عاشق بشوم؟ من بلد نیستم ؛ نترسم..

من فقط باهر تپش قبلم نگاهم را میبینم که سمت در میدود..

شاعری مگرهمین نیست؟عاشقی چه؟

تو جمعه میایی مگر نه؟

ابرهای این شهر گریه من را فریاد میزنن…

تو مگر چتر برداشته ای؟؟

تقویم من زیر و رو شد سال من به سر امد تو مگر سوار بر اسب نشده ای؟!

تو جمعه می ایی مگرنه؟؟؟

باز چایی من سرد شد…

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *