حال مجهول

تیر ۰۸

حال مجهول

حال مجهول

48

 

اندکی خوشحالم  

بی نهایت دلگیر

ولی فریاد ز احوال درونم دور است

کاش می دانستم ….

که به دنبال چه چیزی نفسم می آید

یا که قلبم به وفاداری که ، بیم فراغت دارد .

کاش می شد که به خود سیلی زد

جراتش پنهان نیست

ولی افسوس که گاهی دست را با دل آرام به یک کاسه برند

روز را می خوابم

و شبانگاه به دنبال کسی می گردم

که سحرگاه مرا می خواند

 

نکند تنهایی ، روزگار دل و احوال مرا خط بزند

یا که در ظلمت شب

ز هواداری من دم بزند؟

شاید از شب پرسم

شاید از تنهایی

و نخواهم دانست که چرا می گویند

زندگی شیرین است

از چه شیرین باشد؟

لحظه ای را که زمان آرام است و زبان ناآگاه

و چه بدتر آن که…

آدمی در رخ ایام نبیند که در این شیرینی

تلخی مقبره ای پنهان است

دیدگان می خوابند

ولی افسوس …

زمان در گذر است.

زندگی شیرین نیست

آن دمی را که ندانیم سفر رو به کجاست

زندگی شیرین نیست

آن زمانی که نپرسیم : کجا جای خداست؟

دل من ابری شد

دیده ام برقی زد

و زبان …

سرّ نباریدن باران دانست

که در این بغض بسی قطره ای از عرفان نیست

مگر از نغمه ی دل

شاید این دل شاد است

شاید از خشکی این خاک هوا بارانی است

یا که از شوق نزول است که باران جاریست

شاید این آب نداند که زمین سیراب است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *