حرف و حدیث بسیار زیاد بود!

تیر ۱۳

حرف و حدیث بسیار زیاد بود!

روایت دکتر ابراهیم متولیان از نخستین روزهای تاسیس بسیج دانشجویی در دانشگاهها

حرف و حدیث بسیار زیاد بود!

به قلم حمید اسلامی

REFBA

بهمن ۱۳۶۹ دوره دانشجویی ابراهیم متولیان در دانشگاه علوم پزشکی تهران آغاز می‌شود. در دانشگاه با گروهی از بچه‌های جبهه و جنگ در دانشگاه آشنا می‌شود. علیرضا زاکانی که ورودی سال ۱۳۶۸ بود یکی از آنهاست. در دانشگاه با هم تصمیم می‌گیرند بسیج دانشجویی را راه‌اندازی کنند: «آذر ۱۳۶۷ مرحوم امام به مناسبت هفته بسیج پیام بسیار زیبایی داده بودند که در آن پیام تشکیل بسیج دانشجویی و طلبه را یکی از ضروریت‌ها دانسته بودند. پس از رحلت امام هم سال ۱۳۶۸ از مقام معظم رهبری پرسیده بودن و ایشان هم صحه گذاشته بودند که حتماً بسیج دانشجو و طلبه تشکیل شود اما روشن نبود زیرنظر کجا. حتی وزارت علوم هم گفته بود زیرنظر ما تشکیل شود. چون بسیج آن زمان یک واحد بود زیرنظر سپاه و بعدها نیروی مقاومت بسیج به عنوان یکی از بخش‌های سپاه تشکیل شد. خب حرف و حدیث هم زیاد بود. در دانشگاه به ما می‌گفتند شما نیروی نظامی هستید، در حالی که بسیج یک نیروی مردمی است.»

بسیج دانشجویی سال ۱۳۶۹ در یک اتاق سه در چهار در سالن شهید عزلت دانشگاه علوم پزشکی تهران تشکیل می‌شود. برخی دانشجویان عضو انجمن اسلامی هم می‌آیند و فرم عضویت پر می‌کنند. این نخستین بسیج دانشجویی در کل کشور است که تشکیل می‌شود: «البته سازمان و ساختارش در سپاه نوشته شده بود اما خود آن‌ها هم درست نمی‌دانستند چی به چی است. نشستیم برای دانشکده‌های دندان‌پزشکی و توانبخشی و دیگر دانشکده‌های پزشکی برنامه ریختیم. نه نیرو داشتیم و نه کسی را می‌شناختیم. دو تا راه داشتیم، یکی این که اردو یا میدان تیر بگذاریم بچه‌ها را ببریم تیر‌اندازی کنیم. یک هفته ایشان می‌بردند یک هفته من. خب خودمان در سپاه بودیم و همه هماهنگی‌ها را انجام می‌دادیم. از گرفتن میدان تیر تا گرفتن اسلحه و فشنگ. بخشی از بچه‌ها را در همین برنامه‌های میدان تیر شناختیم و از همکاری‌شان بهره‌مند شدیم. راه دوم این بود که اردو بگذاریم. آن موقع هنوز از این اردوهای راهیان نور راه‌اندازی نشده بود و ما یک اردوی بازگشت به مناطق جنگی برگزار کردیم. راه سوم هم این بود که برویم به دانشکده‌ها و آنجا نیروهای بسیجی و جبهه‌ای را پیدا کنیم و از آن‌ها کمک بگیریم. یک دانشکده را ایشان می‌رفت و یک دانشکده را من. ایشان رفتند دانشکده داروسازی و من رفتم دانشکده دندان‌پزشکی. بچه‌ها را پیدا کردیم و در هر دانشکده یک دفتری زدیم و با همان بچه‌ها کار کردیم. پس از مدتی دفتر بسیج دانشکده‌ها را به بچه‌های همان دانشکده‌ها سپردیم تا بعداً یکی‌شان را بگذاریم مسؤول بسیج دانشکده. بعد من رفتم دانشکده توانبخشی و آقای زاکانی رفتند دانشکده پرستاری. برای نمونه آقای دکتر نیکزاد از بچه‌های گردان‌مان بودند که در دانشکده دندان‌پزشکی پیداشان کردم. زمانی که در گردان بود دندان‌پزشکی پذیرفته شده بود و من که در دانشکده دیدمش سال سوم بود. همدیگر را که دیدیم گفت اینجا چه کار می‌کنی؟ گفتم آمدیم بسیج دانشکده را راه‌اندازی کنیم، بچه‌ها دور هم جمع بشوند و ایشان را گذاشتیم مسؤول بسیج دندان‌پزشکی. [آقای دکتر مسائلی این‌ها از نسل‌های بعدی بسیج دانشجویی دانشکده دندان‌پزشکی بودند.] رفته‌رفته واحدهای مختلف بسیج دانشجویی را در دانشگاه علوم پزشکی تهران راه‌اندازی کردیم.»

در همان آغاز کار که بسیج دانشگاه تهران هم راه افتاده است بسیج دانشگاه پزشکی را با بسیج دانشگاه تهران ادغام می‌کنند و دکتر زاکانی مسؤول بسیج دانشگاه تهران می‌شود و دکتر دهقان [نماینده مردم طرقبه عضو هیأت رییسه مجلس که دکترای حقوق قضایی خوانده است] که تا پیش از آن مسؤول بسیج دانشگاه تهران بوده؛ پس از ادغام معاون بسیج دانشجویی دانشگاه می‌شود. مسؤولیت جذب نیروهای بسیج را هم دکتر متولیان می‌پذیرد: «انجمن اسلامی به ما ایراد می‌گرفتند که شما نظامی هستید و ما می‌گفتیم ما تشکل فرهنگی هستیم. برای همین شورای مرکزی راه انداخته بودیم و ساختار تشکل به بسیج دانشجویی داده بودیم که بتوانیم فعالیت فرهنگی و سیاسی بکنیم.»

کار بسیج دانشجویی در دانشگاه‌های کشور که رونق می‌گیرد دکتر زاکانی مسؤول بسیج دانشجویی استان تهران می‌شود و دکتر متولیان مسؤول بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی تهران می‌شود. پس از آن دکتر زاکانی مسؤول بسیج دانشجویی کشور و دکتر متولیان مسؤول ناحیه بسیج دانشجویی استان تهران می‌شود.

 

یاد۳؛ نخستین اردوی میثاق با شهدا

کار دیگری که کردیم این بود که اردوی بازگشت به مناطق جنگی را راه‌اندازی کردیم. آقای دکتر زاکانی آن موقع از مسؤولان اطلاعات لشکر ۲۷ حضرت رسول بودند و آقای کوثری هم که الان در مجلس نماینده هستند فرمانده لشگر ۲۷ حضرت رسول بودند. رفتیم پیش آقای کوثری گفتیم حاج محمد ما می‌خواهیم همچین کاری بکنیم، گفتند باشه من دستور می‌دهم امکانات بدهند و همکاری کنند. هیچ امکاناتی در دوکوهه نبود حتی برای آب خوردن در جنوب مشکل داشتیم. یک راننده آزاده‌ای بود که بعد‌ها درگذشت. من و آقای زاکانی با این راننده راه افتادیم رفتیم جنوب که بررسی کنیم ببینیم چه امکاناتی هست و چه امکاناتی نیست و برنامه‌ریزی کنیم چگونه می‌توانیم دانشجویان را به این اردو ببریم. رفتیم دوکوهه را دیدیم و خط‌ها را دیدیم. هنوز پاکسازی و مین‌روبی هم نشده بود. حتی یکی از بچه‌های سپاه که راهنما بود در سفرهای بعدی رفت روی مین.

مهرماه ۷۰ بود که در دانشگاه اعلام کردیم این اردو در آذرماه برگزار می‌شود. گذاشته بودیم آذرماه که نه گرم باشد و نه به بارندگی‌های جنوب بر بخوریم. تجربه‌ای نبود. تنها یک بار خود من خانواده فرماندهان شهید را در نوروز سال ۶۸ برده بودم دوکوهه و برخی مناطق جنگی را نشان‌شان داده بودم. این نخستین اردو بود که نامش را میثاق با شهدا گذاشته بودیم. ما برای ۵۰۰ نفر پیش‌بینی کرده بودیم. هزار نفر ثبت‌نام کردند. به آقای زاکانی گفتم چه جور ببریم. هزار نفر پول می‌خواهد. جا می‌خواهد. پادگان دوکوهه اصلاً آمادگی نداشت. گردان‌های نظامی در دو ساختمان بودند. دو ساختمان هم ما برای اردو آماده کرده بودیم. برخی از دانشجوها را بردیم در مساجد خوابیدند. یک ‌شنبه بعدازظهر بود من با راننده راه افتادم به طرف جنوب. گوشت و مرغ و امکانات لازم را بار زده بودیم. از سفر پیش، آشپزخانه‌ها را هم هماهنگ کرده بودم حتی آشپزخانه‌های شخصی که ما گوشت و برنج بدهیم و آنها برای ما بپزند. یا در آبادان به آشپزی مواد غذایی دادیم غذا را در خانه‌اش برای‌مان پخت. ماشین یخچال نداشت و باید مواد غذایی را پیش از این که فاسد بشوند به آنجا می‌رساندیم. بعد از نماز مغرب راه افتادیم. تا پادگان دوکوهه در اندیمشک خیلی راه بود. هر روز یک جا برنامه داشتیم و باید مواد غذایی را در جاهای مختلف پخش می‌کردیم. قم شام خوردیم. من دیدم راننده چشمش دارد می‌رود. گفت من خسته شدم. من خیلی به بی‌خوابی هنگام رانندگی عادت دارم. رانندگی می‌کنم خوابم نمی‌برد. حتی الان هم که شب‌ها کشیک هستم چون کار می‌کنم خوابم نمی‌برد. [در سفر قبل هم که با آقای زاکانی رفته بودیم آقای زاکانی خوابش برد. راننده هم خوابش گرفت و من نشستم پشت فرمان. تنگه فنی که رسیدیم آقای زاکانی بیدار شد دید من راننده‌ام. گفت دیدم یکی دارد عملیاتی می‌راند نگو تو نشستی پشت فرمان. از بروجرد تا اندیمشک را من رانده بودم] این بار هم من نشستم پشت فرمان یک دستگاه نیسان آبی رنگ. دنده یک را دو نداده بودم راننده خروپفش رفت بالا. گفتم خدا رحم کرد که نگذاشتم پشت فرمان بنشیند. از نزدیک‌های اراک نشستم و راندم و راننده بیدار نشد. گفتم بی‌انصاف بیدار هم نشد یک تعارفی، آبی و تخمه‌ای به ما بدهد. حالا شاید میانه راه هم بیدار شده بود و زیر‌چشمی نگاهی انداخته بود و گفته بود حالا که داره خوب می‌ره بذار بره. آن دوره هم که پلیس چندانی در جاده‌ها نبود. سریع رفتم و ساعت ۴‌و‌نیم صبح به پادگان دوکوهه رسیدیم. ترمز که زدم، راننده بیدار شد گفت چیزی شده؟ گفتم نه رسیدیم. راننده رفت گرفت خوابید و من گوشت و وسایل را بردم سردخانه تحویل دادم و جیره هر روز را تقسیم‌بندی کردم. کار سختی هم بود. صبح آقای زاکانی زنگ زد و گفت ۱۰۰۰ نفر شده ۱۳۰۰ نفر. چند تا اتوبوس هم از وزارت دفاع گرفته‌ایم. کاروانی که از تهران راه افتاد در خیابان انقلاب مانند کاروان اعزام جبهه شده بود. وقتی این کاروان رسید جالب بود که برخی از دانشجویانی که آمده بودند مال دانشگاه علوم پزشکی تهران نبودند. چندتاشان دانشجوی دانشگاه امیر‌کبیر بودند. چندتایی هم اصلاً دانشجو نبودند و گفتند تو خیابان انقلاب دیدیم اتوبوس ایستاده دارد سوار می‌کند برای بازدید جبهه‌های جنوب ما هم بسیجی بودیم دلمان تنگ شده بود در اتوبوس را باز کردیم و پریدیم بالا. کار هیأتی بود دیگر. تلفن همراه و اینجور چیزها هم نبود. من در آبادان از تلفن سکه‌ای زنگ می‌زدم دفتر بسیج که آقای زاکانی چه خبر؟ ما قرار گذاشته بودیم که ایشان ساعت ۴ پای تلفن باشد و من از هرجا که بودم به‌شان زنگ بزنم و گزارش وضعیت بگیرم. یا از تلفن اف‌ایکس لشگر که بدون کد تهران را می‌گرفت زنگ می‌زدم به خانه‌شان. این اردو فضای معنوی خوبی ایجاد کرد و ما توانستیم نیروهای بسیاری را جذب بسیج دانشجویی کنیم. من چهار شب در آن اردو نخوابیده بودم. امکانات نبود و باید مراقبت می‌کردم همه چیز به موقع انجام شود. نهار روز آخر را بردم دادم راه‌آهن اندیمشک پختند و با ماشین سر وقت رساندم. این‌ها همه مدیریت جنگی می‌خواست و خدا‌رو‌شکر من این تجربه را در جنگ داشتم. از این اردو‌های میثاق شهدا که از سال ۷۰ شروع شد تا سال ۱۳۸۴ که من بسیج دانشجویی بودم ۱۴ اردو برگزار شد.

قبولی در تخصص جراحی عمومی

دکتر متولیان همزمان با کار در سپاه، فعالیت در بسیج دانشجویی، نماینده کلاس برای پیگیری مسایل دانشجویان علوم پزشکی را هم به عهده دارد. اما این کارها او را از درس و تحصیل باز نمی‌دارد: «شکر خدا سر وقت فارغ‌التحصیل شدم. خوب خیلی فشار می‌آورد. درس‌ها سنگین بود. من هیچ ترمی مشروط نشدم و نمره‌هایم نیز متوسط رو به خوب بود. ارتباطم با دانشجویان و استادها هم خوب بود. علاوه بر این که در بسیج بودم نماینده دانشجویان پزشکی کلاس‌مان هم بودم و رابطه هم دوجانبه بود. جزوه‌های دانشجویان را با امکانات بسیج منتشر می‌کردم و همین موجب شده بود پای گروهی از دانشجویان به بهانه‌های مختلف بسیج باز شود. بچه‌های کلاس‌مان می‌دانستند بعد‌از‌ظهر‌ها ساعت ۴ به بعد می‌توانند مرا در بسیج دانشگاه پیدا کنند. روزی هم که می‌خواستم نمایندگی کلاس را واگذار کنم نمی‌پذیرفتند. تلفن همراهم را خاموش کرده بودم پا شدند آمدند دم در خانه‌مان. می‌گفتم من انترن شده‌ام بگذارید کمی هم به کارهای درمانی برسم. کار بدتر شد و مرا نماینده هر دو گروه کردند؛ هم نماینده دانشجویان و هم انترن‌ها. تا روز فارغ‌التحصیلی همه کارهای گروه را انجام می‌دادم. حتی جشن فارغ‌التحصیلی را هم خود من برگزار کردم. برای ۵۰۰ نفر دانش‌آموخته که در تالار دانشکده ادبیات برگزار شد چون تالار دانشگاه خودمان گنجایش نداشت.» او چون در استخدام سپاه است و پرونده او به عنوان نیروی بهداری سپاه در دانشگاه بقیه‌الله ثبت شده، مشکل سربازی و طرح ندارد؛ بنابراین سال ۱۳۷۷در آزمون تخصص شرکت می‌کند و در رشته جراحی عمومی دانشگاه علوم پزشکی تهران پذیرفته می‌شود. بیمارستان امام را برای گذراندن دوره تخصص انتخاب می‌کند.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *