خرمالوهای ارغوانی

تیر ۰۸

خرمالوهای ارغوانی

داستان کوتاه

خرمالوهای ارغوانی

 43

حامد ابراهیمی- دانشجوی پزشکی

بی اعتنا به جریان آب جوی میان کوچه راه می رفت. باران بند آمده بود ولی هنوز از ناودان ها رحمت الهی فرو می ریخت…چرخ های کیف روی زمین خیس می چرخیدند و صدایشان در صدای شر شر ناودان ها گم می شد، از آخرین عبورش از این کوچه چند ماهی می گذشت، بجز خرمالوهای سبزی که امروز از پشت دیوار سرک کشیده بودند و با رنگ نارنجی پررنگشان آشکارا به او چشمک می زدند، تغییری به چشمش نمی آمد… چشمان سیاهش روی درخت خرمالو ثابت ماند، انگار هر کدام از این گوی های نارنجی برایش خاطره ای را زنده می کردند… قدم هایش آرام تر شد، آسمان هم آرام گرفته بود… حالا به نزدیکی درب خاکستری ته کوچه ی بن بست رسیده بود… خورشید برای تماشای این لحظه از پشت ابرها بیرون آمد، زنگ خانه را که زد، درب بدون هیچ سوال و حرفی به رویش باز شد… انگار به جز خورشید کس دیگری هم منتظر این لحظه بود، وارد حیاط که شد مادرش را دید که عینک ته استکانی به چشم، بالای ایوان به طرف درب خیره شده… پسرش را که دید، گل از گلش شکفت، بی درنگ به استقبالش آمد و گرم در آغوشش گرفت، انگار می خواست شکنجه ی فاصله را تلافی کند که دست از بوسه هایش بر نمی داشت… حلقه ی اشک در چشمانش از باران چند ساعت قبل زلال تر بود، به اصرار کیف را از دست پسرش گرفت، “امیر” هم بغضش گرفته بود… با دستانش دست های پینه بسته ی مادرش را می فشرد و با هم از پله های تزیین شده با گل داوودی بالا می رفتند… بوی قرمه سبزی فضای خانه را پر کرده بود اما هر از گاهی می توانست بوی گل های نرگس روبروی آینه شمعدان را که از تازگی یشان مشخص بود امروز صبح مادر به خاطر او از باغچه چیده است، حس کند… برای عوض کردن لباس هایش وارد اتاقش شد، میز، کمد و شیشه ها از تمیزی برق می زدند، همه چیز سر جایش بود بدون روکشی از خاک… صدای مادر را شنید که می گفت: -لباس گرم بپوش و بیا توی ایوون… مادر رو به حیاط روی صندلی فلزی سفید دونفره، فنجان چای را برای گرم شدن دستانش با دو دستش گرفته بود و هر از گاهی به صورتش نزدیک می کرد انگار که می خواست یک کاسه ی پر از گل یاس را ببوید… قوری چای و یک فنجان خالی، یک سبد حصیری پر از کلوچه های مغزدار که “امیر” مطمئن بود گردویی ست و یک کوزه ی سفالی کوچک که از گل های نرگس پر شده بود، درست وسط رومیزیه ترمه… “امیر” می خواست صندلی چسبیده به میز را عقب بکشد تا روبروی عشقش بنشیند اما ضربه های دست گرم مادر به روی جای خالی کنارش، او را از این کار منصرف کرد… مادر در حالی که دستان تک فرزندش را نوازش می کرد برای گرمی بخش زندگی اش چای گرم می ریخت… پس زمینه ی تیره ی ترمه، بخار چای فنجان را تماشایی می کرد…

    –خدا خدا می کردم بارون بند بیاد،میدونستم چتر همرات نیست.       

       –از قطار که پیاده شدم بارون بند اومده بود.  –خب از دانشگات چه خبر؟ بگو ببینم این دفه دکتر شدی یا نه؟… این سوال رو هر بار از “امیر” می پرسید و “امیر” هم مثل هربار منتظر تبسم شیرین دیوانه کننده ی مادرش بعد از این سوال بود… آری، این بار او منتظر این لحظه بود.

مادر از اتفاقات چند ماه برای پسرش می گفت و برایش چای گرم می ریخت، گرمی حرف هایشان از گرمی خورشید تازه از پشت ابر بیرون آمده هم گرم تر بود اما صدای زنگ خلوت عاشقانه را بر هم زد… خورشید دوباره پشت ابر رفته بود… هر دو به هم خیره شدند، انگار هیچکس منتظر کسی نبود… “امیر” زودتر از مادرش از روی صندلی بلند شد و کلوچه نیمه گاز زده را با عجله گوشه ی میز رها کرد و خورده های کلوچه ی روی لباسش را تکاند و به سمت درب خاکستری با کنجکاوی قدم برداشت… درب را که باز کرد، یک سبد حصیری این بار پر از گوی های خاطره با همان رنگ نارنجی پررنگ جلوی چشمش نمایان شد، گوی هایی که اینبار معصومانه به او چشمک می زدند… اما چشمان درشت و سیاه “ارغوان” انگار انتظار دیگری داشتند، به خودش که آمد یک گام به عقب برداشت و سبد خاطره را به “امیر” تعارف کرد… از بچگی پدرش هرسال یک سبد خرمالو به دستش می داد تا برای بیوه زن دیوار به دیوار خانه شان ببرد… “امیر” بی اعتنا به چشمک های معصومانه ی گوی های خاطره، غرق تماشای چشم های درشت و سیاه “ارغوان” شده بود… باران شروع به باریدن کرد… اولین قطره ی باران “امیر” را هم به خودش آورد… قطره های رحمت الهی نرم نرم روی گونه هایشان می چکید و آن ها بی اعتنا به بارش باران به سبد خرمالو چشم دوخته بودند…

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *