فرو ۱۴

خودت می شوی مجسمه شادمانی!

                                                                               خودت می شوی مجسمه شادمانی!

 

همه آدم هایی که روی این کره زمین اند، هزار جور آرزو دارند. خیلی هایشان هم می کوشند برای اینکه به آرزویشان برسند. یادتان هست مثلا آن وقتی که اسم نویسی می کنند برای ریاست جمهوری هزار نفر می آید اسم می نویسند. خب از میان این هزار نفر مثلا چهار نفر انتخاب می شود. هشت نفر انتخاب می شود. مَنْ کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَهَ.عاجله یعنی آن چیزی که خیلی زود به دست می آید. یعنی دنیا. دنیا دم دست است دیگر. بهشت دم دست نیست. یک کمی طول می کشد تا آدم برسد. اما این نزدیک است. من می توانم یک کلکی بزنم و به بسیاری از خواسته های دم دستی خودم برسم. یعنی خواسته های دنیایی. به این می گوییم عاجله. دنیا. هرکسی که دنیا را می خواهد. خب عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ. ما هم مثلا فرض کنید به همان سرعتی که او می خواهد یا مثلا یک سال و دو سال و ده سال، در دستگاه الهی چقدر حساب می شود؟ هیچ حساب نمی شود دیگر. پنج سال و ده سال چیزی نیست. وقتی مثلا فرض کنید یک روز قیامت پنجاه هزار سال است. خب در مقابل آن پنج سال چیست؟ هیچ. عَجَّلْنَا. ما به سرعت، با عجله، خیلی زود برای او، برای او در همان دنیایی که می خواسته است آن چه را می خواسته است، به مقداری که خودمان می خواهیم… این آدم دلش می خواهد همیشه ریاست جمهوری داشته باشد. اما نمی شود. فقط هشت سال می شود. عَجَّلْنَا لَهُ. در همان دنیا ما به سرعت، مثلا می گوییم با همان عجله ای که او داشته، آنچه که می خواسته مَا نَشَاءُ، آن مقداری که ما می خواهیم به آن کسانی که می خواهیم از این هزار نفری که آمدند اسم نوشتند برای ریاست جمهوری فقط به یک نفرشان، ما این را می دهیم. آدمی که ما می خواهیم. آن مقداری که ما می خواهیم. یعنی همه اش در تحت تقدیر الهی است. بهش می دهیم. بعد چه؟ این فقط دنیا را می خواهد. خدایی نکرده ما چجوری هستیم؟ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ. سپس… یک دوره ای است دیگر. تمام می شود. تمام می شود. هفتاد سال، هشتاد سال. بیشتر از اینکه عمر نمی کنی که. ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلَاهَا وارد جهنم می شود. مَذْمُومًا مَدْحُورًا. آبرو رفته. بیچاره. می بریمش جهنم. نمی خواستیم این را عرض کنیم. حرف ما این دومی است. [در آیه بعد می فرماید:] وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَهَ آن دنیا را می خواست. فقط. حالا خوشبخت آن کسی است که… حداقل ها، حداقل خوشبختی آن کسی است که هم دنیا را می خواهد و هم آخرت را می خواهد. خب عیب ندارد. وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَهَ هر کس که آخرت را می خواهد. نمی دانم در جمعیت ما چند نفرند که اینجوری اند. که آخرت را می خواهند. هیچ غصه دنیایی را که به دست می آورد یا به دست نمی آورد نمی خورد. این برایش خیلی مهم نیست. گذراست. می گوید می گذرد. اگر یک ریاست است، می داند می گذرد. مکرر این را برایتان عرض کردیم. یک دوستی آن وقت نسبتا جوان بود. دوتا از این فروشگاه های زنجیره ای که مال قبل بود و حالا مانده بود و رئیسش هم فرار کرده بود رفته بود و دست مثلا چه بود، آن بنیاد مثلا چه، مستضعفان بود، اینها کار می کردند. پنج شش سال بود داشت کار می کرد. اما همه اش ضرر می داد و دولت کمک می کرد که این بگذرد. حالا دوتا از اینها را به ایشان سپردند که درستش کند. گفت من رفتم در اتاق رئیس نشستم آن چایی بریز، یعنی خادم، خدمت گزار اتاق رئیس آمد. نمی دانم حالا قیافه این را دید، قیافه اش آدمیزادی است، می شود بهش حرف بزند؛ گفت می دانی شما چندمین نفری آمدی پشت این میز نشستی. از اول انقلاب این پنج شش ساله شما چندمین نفری؟ نه. گفت تو چهاردهمین نفری. شش ماه آمده. نتوانسته. رفته. نفر بعد را گذاشتند. او هم نتوانسته. رفته. تو چهاردهمین نفری. این را آدم یادش می رود. حالا این جایی که بنده نشستم، این ویلچر است. قبلا منبر بوده دیگر. روی منبر. روی منبر چند نفر نشستند. صد نفر نشستند. همه هم رفتند. خب این را توجه کنم. بابا تو صد و یکمین نفری ها. اینجا قرص ننشین. فکر نکن که تا ابد سلطنت می کنی. شما باز یادتان نیست. شاه می گفت که من تا هفتاد سالگی سلطنت می کنم و بعد به پسرم می دهم. تمام شد. تمام شد. همینطور به باد فنا رفتند. وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَهَ وَسَعَى لَهَا سَعْیَهَا. این سَعَى لَهَا سَعْیَهَا را بنده مکرر، مکرر مکرر از حاج آقای حق شناس شنیده بودم. اینجوری معنا می کرد. می فرمود سعیی در خور آخرت. حرف این است. سعیی درخور آخرتی که می خواهد می کند. سعیی درخور آخرت. آخرت یک منزل، منزل؟ همیشگی است. منزل همیشگی است. من اینجا برای یک منزل هفتاد سالگی، هشتاد سالگی، نود سالگی… خدمت یک بزرگواری بودیم از استاید. ایشان فرمود که من یک وقتی به پدرم یک خدمتی کردم. یک خدمتی کردم ایشان گفت خدمتم کوچک بود اما ایشان خیلی خوشحال شد. گفت پسرم امیدوارم صد سال عمر کنی. گفتم آقا صد سال باعث زحمت می شود. فرمودند که نه. همه چیزش درست باشد. صد سالی که همه چیزش درست باشد. از پا نیفتاده باشی. نمی دانم روی برانکارد نباشد. نمی دانم. مثلا آب دهانت نگذارند. حالا. صد سال. ما برای صد سال چقدر کار می کنیم؟ در برابرش آنور بینهایت است. بینهایت است. کاری در خور بینهایت بکند. حالا بنده از شما سوال می کنم. اول از خودم. که این نمازی که می خوانی، درخور آن آخرت بینهایت هست؟ این نمازی که می خوانیم. امام فرمود: فرمود که مثلا بعضی از دوستان تو؛ نگاه می کنی می بینیم این نمازی را که ایشان می خواند تو حاضر نیستی صد تومان هم برایش بدهی. یک صد تومان بدهی برای این نمازی که این خواند. نماز نخواند. به چه درد می خورد؟ صد تومان هم حاضر نیستی بدهی. آن وقت آخرت بینهایت را در مقابل این نماز می دهند. کاری درخور آخرت. نمی گویند کار زیادها. می گویند کاری درخور آخرت. کاری درخور آخرت. البته کسی که به جایی برسد که بتواند کاری درخور آخرت انجام بدهد، ول نمی کند. او روزی هزار رکعت نماز می خواند. چون کارش درخور آخرت است. یک ذره رویش تنبلی نمی کند. آن کاری را که آدم درخور آخرت می کند، یعنی توانایی دارد که درخور آخرت بکند، حالا آنچه که درمورد ائمه ما نقل شده، حضرت زین العابدین در بیست و چهار ساعت هزار رکعت نماز می خواند. همه کارهای دیگرش را هم می کرد. آن دو رکعت هایش در خور آخرت بود. دو رکعتش هم درخور آخرت بود. اما کسی که رسیده به جایی که یک نمازی می خواند در خور آخرت، این دیگر نماز را رها نمی کند. انقدر تا وقتش تمام شود. دیگر وقت نداشته باشد به کارهای دیگر برسد. یک وقت مامورها حضرت زین العابدین علیه الصلاه و السلام را بردند پیش خلیفه زمان. عبدالملک. عبدالملک از نوادر خلفای دوران بنی امیه و بنی عباس است. یک چیز غریبی بوده. خونخوار بوده مثل آب. یک چیز غریبی بوده. حالا امام علیه السلام را بردند. امام فرمود. حالا مقدمات و موخراتش را عرض نمی کنم. فرمود که اگر من کار دیگری نداشتم، وظایفی نسبت به خانواده ام نداشتم و وظایفی نسبت به مردم نداشتم. این آدم هم وظایف خانواده اش را انجام می دهد، هم وظایفی که نسبت به مردم دارد انجام می دهد. خب؟ اگر اینجور بود من چشم به آسمان می دوختم. از آسمان چشم برنمی داشتم تا عمرم تمام بشود. به خلقت عظیم الهی چشم می دوختم. در آن غرق می شدم تا پایان عمرم. خب؟ اما چون کارها و وظایف دیگری هم داشتند به کارها و وظایف دیگر هم به طور جدی [می رسیدند.] چون هرکدام را کوتاه بیایی، خراب کردی. شما داری کار می کنی. وظیفه ات است. باید کارت را درست بکنی. در خانواده باید درست برسی. به زن و بچه ات درست برسی. حاج آقای حق شناس باز داستان است. ایشان فرموده بود که من صبح از خانه بیرون می آمدم. مثلا ساعت هفت. نماز مغرب و عشا را می خواندم و به خانه می رفتم. به من فرمودند زن و بچه ات هم حقی دارند. تو ظهر نماز ظهر و عصرت را می خوانی و بعد به خانه می روی. وظیفه است. آن هم وظیفه است. کاری نداریم. سَعَى لَهَا سَعْیَهَا سعیی در خور آخرت. عرض کردم کسی که دو رکعت نمازش در خور آخرت است، این دو رکعت نمی خواند. مطمئن باش آرام نمی گیرد. اگر بتواند هزار رکعت نمار می خواند. اگر بتواند بیشتر می خواند. حالا. اما خب چون وظایف دیگر دارد، کاملا باید به وظایف دیگرش هم برسد، می رسد. سعیی در خور آخرت. حالا می خواهیم عرض کنیم که آقا ما چه نمازی بخوانیم که درخور آخرت باشد؟ چه نمازی بخوانیم که در خور آخرت باشد؟ اعمالمان چگونه اعمالی باشد که درخور آخرت باشد. اگر آدم، اگر آدم… حالا این اصطلاح را به کار می برم، اگر آدم کاملا کیسه کشیده باشد، همه چرک های بدنش … سابقا کسیه کشی بود. حالا دیگر دوره شماها نیست. در حمام ها که می رفتند کیسه می کشیدند. یک نفر در حمام مامور بود برای کار کیسه کشی. کیسه می کشید و چرک های بدن این آدم را… که معمولا هم هفته ای یا دو هفته ای می توانستند به حمام بروند. نمی توانستند انقدر بروند. اگر کسی کیسه کشیده باشد، اخلاق های بدش را شسته باشد، اگر… نه اعمال بدها… اعمال بد که… خب من نباید دروغ بگویم. دروغ نگفتن که قدم اول است. مسائل غیبت را می فرمودند. غیبت نکردن قدم اول است. این قدم اول است. منی که غیبت میکنم دیگر اصلا نمازی برای من نمی ماند. همه اش به باد فنا می رود. یک وقتی برایتان گفته ام. آن رفیق مان یک وقتی رفته بود یک جایی شریک شده بود. گفت آن نفر دیگر شریک کار ما… این مثلا رفته بود و بعدهم دیگر آنجا نماند، گفت دیدم این گوشی را که بلند کرد مثلا بیست تا دروغ گفت. خب این که نمی شود که. این چیزی تهش نمی ماند. این مرخص. پس قدم اول باید همه اینها کاملا سر جای خودش باشد. دروغ از زندگی حذف بشود. غیبت از زندگی حذف بشود. تهمت. توهین. نمی دانم تحقیر. همه اینها که می گویم همه جزء گناهان کبیره است. تحقیر مومن گناه کبیره است. توهین به یک مومن، گناه کبیره است. سرزنش مومن، گناه کبیره است. تمسخر مومن گناه کبیره است. شما می گوییم یعنی من هیچ چیز نگویم؟ نه آقا هرچه می خواهی بگویی بگو. اما گناه درونش نباشد. حرف درست بزن. تمام شبانه روز هم حرف درست بزنی، مشکل و گیری برایت ایجاد نمی شود. خب این قدم اول است. بعد از آن آدم اگر یک ذره برای اخلاقش کار کند، اگر برای اخلاق خودش هم کار کند، مواظبت می کند، بخل نداشته باشد، حسادت نداشته باشد، تکبر نداشته باشد، آدم باید از خودش مواظبت کند. از خودش مواظبت کند. یک چیزی در دل من رد می شود. نسبت به شما. مثلا فرض کن شما شاگرد اول کلاس ما شده ای. من به شما نگاه می کنم، اوقاتم یک جوری می شود. من با این جنگ می کنم. باید جنگ بکنم. دیگر دلم نمی خواهد به شما سلام کنم. من با این [احساس] جنگ می کنم. اگر جنگ کردم، این بدی های اخلاقی ذره ذره… ببینید گناه نمی کندها. چون گناه مثل اینکه داری پای درخت آب می دهی. روز قیامت همه ما می آییم. میلیارد آدم است. بعد همه تک تک تک. قرآن دارد. فُرَادَى. همه فرادا می آیند. خب. شما هم با خودت می خواهی زندگی کنی. من می خواهم با خودم. فقط خودم. هیچ کسی نیست. الان من دارم با شما صحبت می کنم، تنهایی خودم را برطرف می کنم. مثلا فرض کن تلویزیون را باز می کنم، با تنهایی خودم مقابله می کنم. کتاب برمی دارم مطالعه می کنم. آنجا نه کتاب وجود دارد. نه کسی. نه تلویزیون است. من تک تکم. اگر فرشته بودی، با تک خودت می ساختی، چجوری. آدم با تنهایی خودش اگر پاکیزه شده باشد، عملش، اخلاقش پاکیزه شده باشد، آن تکی، دیگر تکی نیست. اما اگر نباشد، وای به حال آدم. در آن تنهایی های عالم آخرت، حالا هم برزخ هم قیامت هم همه جا. من از خودم در رنجم. خودم خودم  و را آزار می دهم. خودم خودم را آزار می دهم. اما اگر خوب باشی، اخلاقت خوب شده باشد، خودت خودت را… بهشت می شود خودت. خودت می شوی بهشت. که این را هم اگر یادتان باشد آیه اش را عرض می کردیم. [در آیه ۸۸ و ۸۹ سوره واقعه می فرماید:] فَأَمَّا إِنْ کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ * فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ. مقربین نه فی روح و ریحان. قرآن نگفته فی روح و ریحان. فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ. خودشان روح و ریحان اند. روح یعنی رحمت. خودش بهشت است. ببینید جنت نعیم. جنت نعیم خودش است. حالا من این را عرض می کنم. ببینید خودش هزار هزار باغ گل است. خودش. از بیرون باغ گل لازم ندارد. اصلا به باغ گل بیرون نگاه نمی کند. از بس گل در دلش است. نه از این گل ها. ببینید شما رویت را از گل اینور کنی، نه بویش را می شنوی و نه رنگ قشنگ و زیبایش را. وقتی خودت گلی چه؟ رو گرداندن. رو بگردان. با هم گلی. آن مال کجاست؟ مال آن اخلاق های خوبی است که.. زحمت دارد ها. آدم بخواهد اخلاق خوب کسب کند، تحصیل کند، زحمت دارد. اما زحمتش سی سال است. زحمتش سی سال است. بهره اش چقدر است؟ بینهایت. اگر آدم خودش بشود… اصلا قابل تصور ما نیست. شما مجسمه شادمانی می شوی. خودت می شوی مجسمه شادمانی. اینجور می شود. خب وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَهَ وَسَعَى لَهَا سَعْیَهَا. ببخشید. وَهُوَ مُؤْمِنٌ. بعضی ها هستند می گوید که آقا من خمس نمی دهم اما به فقرا کمک می کنم. نمی شود. نمی شود. این به دردی نمی خورد. اگر به درد بخورد، بلای دنیایت را کم می کند. باید ایمان داشته باشد و آن کارها و زحمات را… آن دوستمان در یک مرکز خیریه است. آقا تو می توانی صبح ساعت هفت بروی آنجا و مثلا تا ساعت ده شب در خیریه باشی و به داد مردم برسی؟ می توانی. اگر می توانی که خوش به حالت. نه هشت ساعت. من هشت ساعت پشت… هشت ساعت هم خیلی خوب است ها. اگر می توانی به جای هشت ساعت چهارده ساعت کار خیر بکنی. آخر می خواهد کاری درخور آخرت بکنی. باز این را مکرر خدمت تان عرض کردم. یک دوستی داشتیم سر یک کار خیری بود. به حاج آقای حق شناس عرض کرده بود که آقا من. فرمودند پشت آن میز که داری کارهای مردم را راه می انداری، انقدر بمان تا بیفتی. نه بلند شوی بروی بخوابی. یعنی انقدر سرپا. انقدر قدرت داری و انقدر خسته نشدی که نتوانی راه بروی. انقدر پشت آن میز بنشین و کار مردم را راه بینداز تا بیفتی. همانجا بیفتی خوابت ببرد. خب. می گوید خدایا من هرچه توانستم کردم. هرچه توانستم کردم. آقا چقدر می شود. مثلا می گوییم خیلی حساب کنیم. استاد ما می فرمودند من یک دوره ای هفده ساعت کار می کردم. خواب هایم را تقسیم کرده بودم. دوتا دوساعت شب. باز وسطش بیدار میشدم کار می کردم. در طول روز هم یک ساعت می خوابیدم. هفده ساعت؟ کار در راه چه بود؟ در راه خدا مثلا برای هدایت خلق خدا. که این بالاترین کار است. که بالاترین کار است. آقا من تا نفس دارم. تا نفس دارم. آقا اگر تا نفس داری، خب کارت هم اگر کار درست است، این می شود کاری درخور آخرت. آنجا این کار را در ترازو می گذارند. یک چیز دیگر هم عرض کنم که حرف تمام بشود. روایات ما می فرمایند که بعضی ها هستند که از ترس جهنم کار می کنند. ماها معمولا، ماها معمولا از ترس جهنم کاری می کنیم. صبح خیلی خوابم می آید. اما چکار کنم؟ می ترسم. از ترس جهنم بلند می شوم. وضو می گیرم. نماز می خوانم. دومرتبه می افتم. مثلا. خب این ترس جهنمی. یک عده ای هم هستند به امید بهشت کار می کنند. مثلا فرض کن یک وقتی بین نماز مغرب و عشاء اینجا یک فرصتی هست. فرض کن من دو رکعت نافله می خوانم، چهار رکعت نافله می خوانم. این را به امید ثواب، ما معمولا می گوییم به امید ثواب، خب یعنی به امید بهشت. خب بعضی ها هم اینجوری کار می کنند. فرمودند آن مثل عمل بردگان است که بردگان که برای اربابش کار می کند، از ترس شلاق است. اگر می توانست، تخت می خوابید. اما چون شلاق پشتش هست، خب کار می کند. یک عده ای هم هستند که نه… نه از ترس و نه به امید بهشت. حالا روایاتش چون سه تاست، سه جور گفتند. چون خدا را اهل بندگی می دانند. شایسته بندگی می دانند، بندگی می کنند. در یک روایتش دارد که از سر حب. کاری می کند، همه از سر عشق است. دیگر آنها را در ترازو نمی گذارند. آنها ترازویی نیست. یعنی نمی شود. اصلا نمی شود وزنش کرد. حالا یک روایت داریم که مقدمات و موخراتش خیلی مهم نیست. یک نفری مثلا چطور شده. گناهکار بوده و چطور بوده و روز قیامت آوردند و دارند به جهنم می برند و حالا نمی دانم چکار کرده و چجوری دست به دامن شده و مثلا به امیرالمومنین عرض کردند. ایشان فرمودند یک نفس از آن نفس هایی که در جای پیغمبر خوابیده بودند، که [به آن] لیله المبیت می گویند که دشمن خانه را محاصره کرده بود و پیغمبر از شهر مکه خارج شد، من جای ایشان خوابیدم دیگر. مثلا آن پتویی که پیغمبر روی خودش می کشید را روی خودم کشیدم. عرضم به حضورتان قشنگ خوابیدم. تا صبح. نماز شب هم مثلا نشد دیگر. آن شب هم نماز شب نخواندم. مثلا. یک دانه از این نفس ها را می دهیم به این. ما می گوییم آن یک نفس را به همه مردم عالم هم تقسیم کنی… آن دیگر قیمت ندارد. اصلا اندازه ای ندارد. از حد اندازه بیرون است. نفس هایی که به آن اخلاص. من می خوابم. امیدوارم که در راه حفظ پیامبر من کشته بشوم. او سالم بماند. وقتی فرمود که جای من بخواب، عرض کرد اگر من بخوابم، شما سالم می مانی؟ بله. به سجده افتاد. خب حال من چجوری می شود؟ من چجوری می شوم؟ من را می کشند یا نمی کشند؟ اصلا این حرف ها یعنی چه؟ اصلا فکرش را هم نکرد که من کشته می شوم یا نمی شوم. اینجوری. یک همچین اخلاصی. می گوییم ثواب یک دانه از آن نفس ها را بین همه ما تقسیم کنند، همه درجه یک اعلا می شویم. مثلا. اگر … آن می شود کاربه معنای واقعی در خور آخرت. هیچ چیز در نظر ندارد. نه جهنم یادش است نه بهشت یادش است. اصلا یادش نیست. چه یادش است؟ فقط رضای خدا یادش است. این چقدر قیمت دارد؟ می گوییم این کاری است درخور آخرت. شما با یک دو رکعت نماز اینجوری همه آخرت را فتح می کنی. قرآن دارد که می بریم شان به بهشت و می گوییم هرجا دلتان می خواهد. این در اختیار شما. بهشت در اختیار شما. [در آیه سوره یوسف می فرماید:] یَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَیْثُ یَشَاءُ. هرجا دلت می خواهد. می خواهی قصر صد طبقه بسازی؟ در چه زمینی؟ می خواهی زمینی که قصر می سازی ده هزار متر باشد؟ برو ده هزار متر بردار. هرچه. هرچه. اینجوری می شوی. دیگر برای کار آدم قیمت نیست. گریه هایی که برای امام حسین می شود، گاهی از تویش اینها درمی آید. یعنی آدم دیگر یادش نیست که این مثلا ثواب دارد. گریه برای امام حسین صواب دارد. این یادش نیست. وقتی یادش نبود یکهو می شود قیمت… بالخصوص اگر آدم بعدش هم یادش نباشد که من مثلا فرض کنید که من به زیارت امام حسین رفتم. یادش نیست که من به زیارت رفتم. یادش نیست در آن مجلس مثلا حال خیلی خوبی داشتم و خیلی گریه کردم. یادش نباشد. اگر یادش نباشد، می شود از آن بی قیمت ها که دیگر نمی شود برایش قیمت گذاشت.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *