در آغوش حقیقت!

تیر ۱۳

در آغوش حقیقت!

برگی از دفتر یک رزمنده -۷

در آغوش حقیقت!

دکتر علی اصغر دیبانژاد-دستیار تخصصی قلب و عروق

SDVSDV

من و دشتی فراخ که اکنون به تنگی تارمویی در شب تاریکی با من نجوا می کرد؛ به تنهایی رازهای زیادی در دل داشتیم و از جان مایه می گذاشتیم تا در جان یکدیگر جان نبازیم!

جان نمی دادم چرا که به وجودم شک کرده بودم که چرا جدا ازحقیقت به خود نهیب و صلای یافتن حقیقت زده بودم!

مصطفی می گفت:حالا که بر آستانه ی در ایستاده ای ادب نگهدار!”

مهدی در تابوت دراز کشیده بود و مادر به اندازه ی تمام تاریخ او را نظاره می کرد.

تاریخِ غمبار در آن لحظه ثبت شده است و به اندازه ی تمام تاریخ بشریت طول کشیده است.

باربد غمهای مادر مهدی را در غمگین ترین آواز هستی در ساز کرده است:

-حقیقت در غم پیچیده است!چراکه حقیقت از ما دور نیست!ما خود را دور از حقیقت کرده ایم!”

آنقدر در شگفت بودم که چطور آن همه پرواز را از خاطر برده بودم.

شبی در کنار مصطفی تا صبح نخوابیدم.درد می کشید و بر سلام صدباره  تکرار می ورزید.

گفت:یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم!”

– پسر!غم راه وصول حقیقت نیست!از غم دوری از حقیقت است که غم می خوریم”!

چقدر دوست داشتم آن جزیره ی کوچکِ آخرِ دنیارا،با لجن های متعفن،پشه های سوزناک،موشهای جونده،سوسکهای چندش آور،استفراغ ها و اسهالهای دم به ساعت من،مهربانی های مصطفی و بودن مصطفی. همه چیز بود.

ساکت می نشست و قرآن می خواند و زیارت  و اشک و دردِ سنگِ کلیه.

تا صبح جلوی در سنگر نماز می خواند و عرق می ریخت و نگهبانی می داد و من فارغ از همه ی دنیا؛ در جزیره ای که آخرِ دنیا بود عرق می ریختم و نیش پشه ها را نوش جان می کردم و دل خوش به سکوت مصطفی بودم و از اینکه کاری از دستم برایش برنمی آمد خون گریه می کردم.چشمهای روشنش مانند آب خاکستری هور به طوسی میزد و صدای محزونش خبر از دردی می داد که همه چیز را برایم روشن می کرد.در نوری غرق بود که هر لحظه او را تا ماورا پیش میبرد و در روزهای آخر به من می گفت: دارم به نهایت یقین دست پیدا میکنم.”

نهایت یقین کجا بود؟مگر عالم اسرار انتهایی داشت تا مصطفی در آن به نهایت برسد؟!

پسر! انتهایش آغاز راه است!”

سرگشته تر از همیشه رازی را می جستم که در کنارم بود و به دنبالش به این در و آن در می زدم.

سروش بر روی من جان می داد و مرا با شدیدترین لرزه های زندگیم می لرزاند تا به من بگوید جایی که در انتظارش هستم کجاست و نه بیشتر…

 من سرکنده از افکار پریشان در جستجوی حقیقت ؛راه را گم کرده بودم.

به مصطفی می گفتم خدا کجاست؟خدا چیست؟می خندید و اشک می ریخت و بر نادانی من می خندید.

می گفت:گفتنی نیست و یافتنی نیست و جز او چیزی قابل ادراک نیست و نیستهای زیادی ترا از او غافل کرده است.”

دشت پر حرارت و پر آتش مرا به خود می خواند و من درآستانه ی ملاقات با خداوند گرفتار هذیانی پوچ و بی رمق،اسیر در باورهایی بودم که عاریتی از دیگرانی که راه سعادت را کد اشتباهی می دادند پرس و جو می کردم!             

مصطفی گفت:بیچاره عراقی ها!”

عراقی های در قایق را می گفت که با نارنجک من تکه تکه شده بودند و اشک می ریخت.

مصطفی نه چیزی می خورد و نه زیاد آب می نوشید و آن همه اشک می ریخت؟!

آتش کاتیوشاها مهلک و مهیب ادامه دارد و می دانم که زنده نخواهم ماند یا اگر هم زنده بمانم موجی ای خواهم شد نابود شده که کسی سخنم را باور نخواهد کرد.

مهدی می گفت:مادرم تنهاست!”

مصطفی از فرزندی میگفت که قرار است کاری بکند!

سروش  در آرزوی ازدواج با نامزدش بود که در تمام محله به نجابت و رنگین بودن شهره بود.

حاج رضا می گفت:خوش به حالتان!حوری ها در انتظارتان هستند.”

مصطفی اشک می ریخت و خدا خدا میکرد تا بیشتر حقیقت را در آغوش گیرد.

 سروش جان می داد و مرا می لرزاند و من حسرت می خوردم که اگر مصطفی   اکنون زنده بود می توانست سروش را دوباره زنده کند.

و من چقدر دلم می خواست تا مصطفی زنده بود و در لحظاتی که سروش جان می داد او را زنده می کرد تا من این همه از حسرت اینکه باعث مرگ سروش شده بودم در خود خفقان حس نکنم.

در دشتی که نتوانسته بود مرا جان کندن آموزد؛جان می دادم و چون کسی که دستش از همه جا کوتاه است و امیدش تنها به خداست دعای سلامتی میکردم!در نهایت نا امیدی و نزدیکترین نزدیک به مرگ،از حقیقت دور می شدم.

عبدالحمید را در خواب می دیدم که چاق تر شده و مرا به دنبال خود می کشد ومن نمی روم.از او اجبار و از من انکار.سوار بر اسبی سپید و بالدار بود و شیهه ی اسبش مرا از خواب بیدار می کرد.

یک بار هم با شمشیر به سراغ من آمد.

– گفت یا میایی یا گردنت را میزنم؟!

شانس آوردم که اسبش شیهه ایی غرا کشید ومن از خواب پریدم.

عبدالحمید صدای قشنگی داشت و همیشه این بند را زمزمه میکرد  -هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله!”

چنان گیرا و از ته وجود میخواند که نمی توانستی در برابر وسوسه ی رفتن و همراهی مقاومت کنی.خودش جایی در دشت تیر خورد ودر کنار حسن با هم بالا رفتند.آن قدر بالا که از دیده پنهان شدند.

مصطفی می گفت: وجود داشتن در مقابل خداوند بزرگترین معصیت است.”

سالها بعد وقتی به حاج رضا این مطالب را می گفتم خنده ای کرد.

“پسر!دنیا و آخرت توامانند!”

راست می گفت.چرا عقل ما نرسیده بود؟ا

 مصطفی می گفت:آنقدر نور زیاد است که راهم را نمی بینم.”

شب تاریک بود و دلهره عادت من شده بود.سالهای سال گذشت تا توانستم آن دلشوره های ماندگار را از میان ببرم.ولی هربار یاد لحظاتی می افتم که در کنار علیرضا زیر انبوهی از جنازه دراز کشیده بودیم و بوی خون بدجوری مشام را می آزرد دوباره دلشوره های بی پایان جان خسته ام را آزار می دهد.

.علیرضا گفت:شیمیاییه!”

دست در کوله ای کرد که در کنارش بود و ماسک زد.

من باید چه کار می کردم؟زندگی ام در حالی می گذشت که جبر و اختیار طاقتم را از میان برده بود.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *