شهر ۰۸

رفتم به حساب عشق!

گپ و گفتی با یک جانباز مدافع حرم

رفتم به حساب عشق!

به کوشش : ابوالفضل مژده – حسین خاوری

100_38

با سلام و تشکر لطفا خودتان را معرفی بفرمایید؟

به نام خدا غلامسخی رحیمی بچه افغانستان هستم ، مقیم ایران ساکن اصفهان .

شغل و تحصیلاتتون ؟

تحصیلات که متوسطه بیشتر نیست .شغل هم که در استان اصفهان مشغول به کار آزاد بودم.

خانوادتون هم ساکن استان اصفهان هستند؟

بله ساکن اصفهان هستند

چی شد که رفتید سوریه؟

بیشتر به حساب عشق. گه گاهی هم آدم احساس مسولیت میکند بخاطر همان عشق . رفتیم سوریه اول کار هم که رفتیم قرار بر این بود که ۴۵ روز ۵۰ روز باشیم. برگردیم سر زندگیمان. اما رفتیم و خلاصه آنجا ماندگار شدیم.

کی اعزام شدید؟

سال ۹۲

چه مدت آنجا بودید؟

تا ۲۱/۴/۹۴ که مجروح شدم تا آن زمان بودم .

کدام قسمتهای سوریه بودید؟

من دمشق بودم

کی مجروح شدید؟

دقیقا شب ۲۱ ماه مبارک رمضان سال ۹۴

اون زمانی که شما رفتید سوریه وضع بدتر از الان بود؟

خیلی خراب بود نسبت به الان . سال ۹۲ که یک چیز شاید در حدود ۷۰ درصد سوریه دست مخالفین بود. دست جبهه النصره و داعش بود. حالا به لطف خدا عکس قضیه هست و بالای ۸۰ درصد دست دولت هست.

بنظر شما چه رمز و رازی بود که باعث شد که نیروهای مقاومت در جبهه موفق شدند و درصد بیشتری از سرزمین ها را پس بگیرند ؟

من در ۸ سال دفاع مقدس جنگ ایران و عراق هم بودم. حالا توفیق شده بود اون زمان هم در جبهه ها بودم. در افغانستان هم من جنگ دیده بودم اما جنگ سوریه با جنگهای دیگر فرق میکند ، از نظر نظامی ما در مقابل داعشی ها آماتور هم به حساب نمی آمدیم و به حساب نمی آیم. از نظر تسلیحات نظامی هم که چیزی که اونها دارند ما اصلا نداریم. اما چیزی که هست لطف الهی و لطف خداست و گذشته از اون به حساب اعتقاد محکم و راسخی که بچه ها دارند. کار ما به حساب دو سر برد هست. بمیریم هم بردیم بمونیم هم بردیم. باخت در کارمون به لطف حق نیست. رو همین حساب و حساب سالهایی که ما میرفتیم تو هجومهایی که میرفتیم فاطمیون به لطف حق لشگر شدند. اون زمان گردان هم نبود یعنی ما در عملیاتهایی می رفتیم، منطقه هایی را که میخواستیم دوباره تصرف کنیم در حد ۱۲ نفر ۱۳ نفر تو اون تیمی که بودیم خیلی خوشحال بودیم که ما ماشاالله ۱۳ نفریم، الان خداروشکر لشگر شدند اما اون زمان ما ۱۲ نفر ۱۳ نفر بودیم که به لطف حق فتوحات خیلی زیاد شد . قرار بر این بود قبلش که طرح میشد حساب نقشه و اینهایی که بود، در اتاق عملیات قرار بود که این ساختمان را بگیریم از این جلوتر نرویم یا به سمت راست یا سمت چپ چون کامل دشمن بود. اما زمانی که ما می رفتیم به جایی می رسیدیم که در حد دو سه کیلومتر بود که اصلا باورش برای همگی مشکل بود. سرداری صحبت می کرد میگفت شما فاطمیون کجا دوره دیدین چقدر دوره دیدین ۱۰ روز یا ۱۵ روز، تو ۱۵ روز آدم نمیتواند با کلاش آشنا بشود چه برسد به اینکه بخواهد باز و بسته اش کند یا باهاش شکلیک بکند . امروز برای عملیاتی که در منطقه براشان پیشنهاد میشود یکی از شرایطشان این هست که چند تا از بچه های فاطمیون باید باشند. بچه های فاطمیون هم زنده هستند به اعتقادشون ، به عزم راسخ ، به اینی که میداند چه راهی را دارد میرود . من چند چیز رو به چشم سر دیدم و همونجا کامل حس کردم. قبلا شاید پای منبر یا کتابی خونده بودیم در رابطه با حضرت زهرای مرضیه( سلام الله علیها ) اما آنجا به چشم سر دیدم که این بی بی به حدی خدا خاطرش را میخواهد که اصلا در تصور بشر نمیگنجد . یکی دیگه اینکه ما به حق اینجا دعای توسل برگزار میشد و ارتباط با حجت ابن الحسن میگیرفتند و ما اونجا با چشم سر دیدیم که ما صاحب داریم بی صاحب نیستیم. عرض کردم که از نظر نظامی گری و تسلیحات نظامی اصلا قابل مقایسه نیستیم. اما در جنگ به لطف حق هر نیرویی و هر جایی که عملیات بکند ، شب آن دشمن پاتک میزند اما نیروی فاطمی هرجایی که باشند دشمن دیگر این جرات را ندارد که به اون سمت نگاه بکند. جایی که ما اگر دو تا شهید دادیم در مقابل بالای ۳۰۰ تا ۴۰۰ تا را راهی جهنم کردیم. ما در حال هجوم بودیم اونها در سنگر بودند تلفات ما باید بیش از این ها می بود اما کاملا عکس قضیه بود و همگی اینها لطف خداست .

اونجا رابطه معنوی خوبی هم با حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) برقرار کردید ؟

دقیقا چیزی هست که الان میتوانم نفس بکشم ، میتوانم راه برم ، میتوانم بنشینم . این کمربند را اگر ببندم دقیقا اعجاز الهی، این لطف خداست. من دقیقا همان ۱۰ ماه قبل قطع نخاع باید می شدم، مهره های کمرم چند تاش شکسته بود، الان در اصفهان با اون همه تجهیزاتی که دارند دستگاهشون خراب باشد نتواند از پایم سی تی اسکن بگیرد و من عازم تهران بشوم. دکتر بعد از معاینه می گوید اون زمان باید روی پاهایت کار نمیشد و روی کمرت باید کار می کردند. لطف خداست، دکتر گریه کرد من هم گریه کردم . دکتر ازم پرسید تو چرا گریه می کنی گفتم گریه ی من بخاطر خوشحالی هست . اون همه ماشه ای که ما چکوندیم یکیش را خدا قبول کرده. گذشته از این شخص خودم یک بار تو حساب شوخی بود یک ناحیه ای خیلی حساس بود سردار حاج قاسم سلیمانی اومدند گفتند دنبال این نگردین که ما بخواهیم برویم شناسایی بکنیم و چه بکنیم ، دنبال اینها نباشید. عاشورا همین امروز ، ماه محرم هم همینجاست ، امامت هم همینجا هست که صدایت میکند حالا لبیک میگویی یا نه ، باید برویم چون تمام کاری که من و شما کردیم تا حالا اگر خدایی نکرده این ناحیه سقوط بکند همه اش تمام شده و رفته . من کمی سخت گیر بودم بخاطر همین حساب توجیه شدیم. رفتیم و درآن ناحیه به لطف حق فتوحات به قدری بود که اصلا قابل باور نبود. خدا را صد هزار مرتبه شکر، بعدش من در مرحله آخر که داشتیم خط را تحویل ارتش سوری میدادیم تیر خوردم . تیر در پایم خورد من اصلا متوجه نشدم بعد بچه ها گفتند، پوتینم پر خون شده بود. من اونجا در حال شوخی به حضرت زینب( سلام الله علیها ) عرض کردم بی بی جان حالا که خونم هم ریخته باید روز قیامت شفاعتت انشاالله صد درصد برایم باشد .

رابطه تون با بچه های ایرانی ، عراقی و پاکستانی چطور بود؟

بدون تعارف بگویم، شاید اونجا هم گفتم یکی از افتخاراتم شاید این باشد که با این جماعت من همرزم بودم و در یک سنگر بودم . من گفتم روز قیامت که میشود، روز قیامت حق ثواب جهاد حق، شاید یکی از صحبتهای من این باشد که همرزم فلانی فلانی من بودم . یکی از افتخاراتم باشد که انشاالله این بارم را سبک میکند که با اونها همرزم بودم . کلا یک آدم غرق گناهم سر تا پا قصور و کوتاهی اما از اینی که با اون جماعت من همرزم بودم و در یک سنگر بودم انشاالله که خدا به خاطر اونها هم که شده از گناهانم بگذرد . رابطه ی خیلی شیرین خیلی صمیمی . یکی از سرداران سپاه پاسداران اونجا، دنبال من میگشت چون می دانست من زمان جنگ آدم خیلی ترسو بودم از خورد و خوراک اینها می افتادم ، خواب اینها داشتم. بنده خدا دنبالم بود برایم میوه می آورد و می ایستاد تا من بخورم بعد حرکت بکند که نیرو داشته باشم. خب صمیمیت اینجا مشخص میشود که کسی شاید دنبال بچه اش هم اینقدر نگردد.

به نظر شما علت این صمیمیت چی می تواند باشد؟

عرض کردم مساله بیشتر مساله اعتقادی هست. از اولش هم همگی ما یار هستیم ، همگی برادریم و همگی خیلی رفیقهای صمیمی هستیم. اما الان اینکه زیاد با هم تماس نداریم کمی که دور هستیم بخاطر همین که همدیگر رو درک نکردیم. اونجا یکی از دلایلش این است که با هم چسبیده ایم، همدیگر رو کامل درک می کنیم صفا و صمیمیت هم که هست. رو همین حساب صمیمیت بیشتر هست.

خاطره ای از شهدای مدافع حرم دارید که تعریف کنید ؟

از شهدا چه عرض کنم هرچی خوب داشتیم رفت. من چهار شبانه روز بیهوش بودم ، زمانی بهوش آمدم که می خواستند منو برسونند تهران بخاطر معالجه ام، گفتند که با کرنت زدنت، کرنت هم یک موشکی هست که من ماندم چطوری ذوب نشدم. یک سید بزرگواری هم با من بود . در جا سراغش را گرفتم و گفتند به شهادت رسیده. من یک مدتی رو که در بیمارستان بستری بودم گریه می کردم خدا می داند که این را از ته دل میگویم، شهادت لیاقت می خواهد که من نداشتم از چه نظر بگویم از نظر اخلاقی آنها کامل هستند کسانی که اخلاق نیک دارند، آنها به تمام معنا بچه شیعه بودند، بچه مسلمان بودند.

چه توصیه ای دارید برای کسانی که این راه نرفتند ؟

در سوریه زمانی که بودیم یک شعاری هست کلنا عباسک یا زینب ، من خیلی وقت ها جای خلوت پیدا میکردم و گریه می کردم . کلنا عباسک یا زینب ، مفهوم فارسی اش، ما کجا و حضرت عباس کجا، باب الحوائج جگرگوشه حضرت زهرا( سلام الله علیها ) است . دقیقا زمانی که برادر صدا کرد یعنی سرش را دامن حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) بوده، ما بیایم و این شعار را بدهیم و به حضرت زینب( سلام الله علیها ) بگویم ما فلانی هستیم. خدا میداند که لیاقت می خواهد. امیدوارم انشاالله که این جنگ تمام بشود و دیگر نیاز نباشد به اینکه بچه ها بروند . زمانش اگر برسد انشاالله همگی میروند .

بنظر شما آخر همه اینها به کجا میرسد؟

آخرش تا ظهور خود حضرت هست ، این مظلومیتی که در دنیا وجود دارد تا خود حضرت ظهور نکنند درست نمی شود . اون کسانی که در سوریه حضور داشتند به این رسیدند که خط مقدم برای بچه شیعه امروز سوریه هست. دلایلش هم کامل مشخص است ، کسی اگر نرفته باشد و ندیده باشد برایش یک حرف بی مزه است ، زمانی که من این حرف را میزنم شاید کسی که باورش نشود بگوید که کار خودش را توجیه میکند ، در حالی که توجیه نیست و این خط مقدم را توضیح نمیدهم شما خودتان بروید ببینید چرا خط مقدم شیعه همان سوریه هست.

حرف آخر؟

فقط می خواهیم که دعا بکنید در حق ما.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *