رهایم کنید در این دشت!

تیر ۰۹

رهایم کنید در این دشت!

برگی از دفتر یک رزمنده -۸

رهایم کنید در این دشت!

دکتر علی اصغر دیبانژاد-دستیار تخصصی قلب و عروق

1

دشتِ تشنگی و حرارت ترا به خود میخواند و من آنجا در آرزوی درازو طولانی جان ندادن دراز به دراز افتاده ام.

سرم گیج میرود و پاهایم سوزن سوزن میشود.درست مانند آن موقعی که سروش مرا کول کرد ومن مطمئن بودم که پایی ندارم.اصلا از کمر به پایین برایم وجود نداشت.

خونهای سر سروش که به داخل دهان و به سر و صورتم می پاشید یک دفعه احساس کردم پاهایم مال خودم است ولی آنچنان خواب رفته بود که دوست داشتم با چاقو آنها را قطع کنم.

ولی در این دشت حتما پاهایم قطع قطع بود که اگر پایی داشتم و فرار میکردم گرفتار بلایی بدتر از این دشت میشدم.پس بهتر است بعضی وقتها آدم پایی برای فرار نداشته باشدیا مغزی برای اندیشه یا دستی برای نوشتن!

سالها با خود کلنجار رفتم که برایت بگویم یا نگویم؟از چه بگویم و برای چه بگویم و گاهی زبان گفتن نداشتن بهتر است و گاهی گوش شنیدن نداشتن!

مصطفی میگفت:انسان جسمی دارد و روحی و روح اصلی است مسلم!”

 روزی سخت پر حرارت در قایق نشسته بودم.نی های سر به فلک کشیده جلوی نور آفتاب را گرفته بودند ولی سایه ای در کار نبود!عرق می کردم و از پشه هایی که به تنم چسبیده بود کلافه ی کلافه بودم.تنها جایی بود که پشه ها از عکس العمل و حرکات خشن دست نمی هراسیدند و نقش خرمگس های گازی را پررنگ و خاطره آمیز بازی می کردند.چنان خاطره هایی از نیش پشه های هور در جای جای تنم باقی مانده است که تنها سوزن های دردناک بمب های خوشه ای توانسته آن را کمرنگ نماید!به ناگاه حس کردم صدایی از داخل هور و بین نی ها به من نزدیک میشود.

مصطفی تمام شب قبل را جلوی سنگر به نماز ایستاده بود.این عادت او بود.به هوای نماز؛ تمام شب مرا از بیدار بودن معاف میکرد.

خواستم از قایق پیاده شوم و مصطفی را بیدار کنم ولی گفتم این یک بار را بگذار بدون مصطفی کاری کنم.می خواستم از زیر سایه ی مصطفی بیرون بیایم!

به یکباره صدا بیشتر شد.موتور قایق عراقی ها به یکباره روشن شد و به سرعت به طرف ما میامدند.

آیا مارا شناسایی کرده بودند؟راستی من باید چه کاری می کردم؟

سریع به داخل آب رفتم و ضامن نارنجک را  کشیده در دست های خود فشردم.

سر تا پایم میلرزید.عراقی ها تا قایق را دیدند شروع به تیر اندازی کردند.

 مصطفی از داخل سنگر تیر می انداخت.مدتی تیر اندازی ادامه یافت و من نارنجک در دست در کنار قایق دل در دل نداشتم.

ناگهان صدای شلیک از سنگر مصطفی قطع شد.

دلم ریخت.

فکر کردم مصطفی تیر خورده است.

عراقی ها هم همین فکر را کردند.تیراندازی را قطع کردند.آهسته به قایق ما نزدیک میشدند.وقتی حس کردم  قایق آنها به قایق ما چسبیده است دسته ی نارنجک را رها کردم و با تانی تمامی نیروی خود را جمع کردم.با دلهره ای فراوان سر را از آب بیرون کردم و نارنجک را داخل قایق عراقی ها انداختم و به سرعت زیر آب رفتم.

صدای انفجار بلند شد و وقتی بالا آمدم خون بود که در آسمان پخش بود.

با سرعت به طرف مصطفی رفتم.داشت از سنگر بیرون میامد.

خوشحال نبود.گفتم فکر کردم…

به طرف قایق عراقی ها رفت.قایق چند تکه شده بود و سه جنازه ی تکه پاره داخل قایق  و بر روی آب بود.

مصطفی اشک می ریخت.

از جنازه ها صورت یکی مشخص بود.۲۰ سال نداشت.چشمهای روشنش که به آسمان نگاه میکرد و سرِ از تن جداشده اش دلم را به هم زد.دلم سوخت .

ولی آیا آنها که اکنون در این دشت بر ما گلوله میبارند هم بر جنازه هامان که ویرانتر از جنازه ی آن پسر در آن قایق بود افسوس خواهند خورد؟

نمی دانم برایت باور کردنی است یا نه؟اما روزهایی بر من گذشته است که مرگ را آرزوی دور و دراز میدانستم در عین حالیکه در دهانِ مرگ دست و پا میزدم. مرگ بیخ خر  مرا چسبیده بود و من آرزو داشتم که جان را بگیرد و او این دست و آن دست میکرد مثل آنهایی که جان به سر میشوند مرگ میاید و منت میکشدیم که ببرد.

شاید بعدها فهمیده باشم که چه دوره ی احتضاری داشته ام؛ طولانی و مصیبت بار.

می توانست لحظه ای کوتاه به طول بیانجامد اما این لحظه عمری طولانی شده بود. عمری که میگویند چشم بر هم زدنی است اما این چشم بر هم زدنِ خارق العاده، هر لحظه اش عمری طولانی و به درازای شبهایی بود که تا صبح راه میرفتیم و دم دمای صبح وقتی به خطوط اول دشمن میرسیدیم که آنها خواب خوش خود را در حال پایان یافتن می دیدند وما از فرط خستگی آرزو داشتیم که لحظه ای استراحت کنیم. زیرِ بار اسلحه و مهمات و کوله و پتوهایی که بسته بودیم لابد انتظار داشتیم به جای آغاز حمله به خطوط اصلی دشمن پتو را به سر بکشیم و لختی بیاسایم؛ اما خوابیدن همان و مرگ و اسارت که از مرگ بدتر بود همان.

مثل سعدی که میگفت اگر در راه حرم خفتی مردی و اگر رفتی بردی یا یک همچو چیزهایی.

 خوب در میان اینهمه آتش و خون حتما از من انتظار نداری که شعر سعدی را از حفظ برایت بخوانم و مطمئنم اگر تو به جای من در آن دشت وانفسا گیر می افتادی حتی نام خودت را هم فراموش میکردی. و در آن همهمه ی گوشت و خون و استخوان و در میان زوزه های تیر و خمپاره و اضافه شدن صدای گوشخراش توپهای مستقیم که خبر از فاجعه ای بزرگتر میداد مانند فیلمی سریع و بی سر وته؛ تمامی خاطرات زندگی از جلوی چشمانم میگذشت.

 بعضی وقتها توهم نیز به این خاطرات کمرنگ اضافه میشد و خودم هم نمی توانستم بفهمم کدام آنها واقعیت و کدام توهم و رویاست؛ رویاهایی گاه جذاب و گاهی بسیار تلخ .و تعجبم از این بود که چطور دلِ دختری را شکسته ام که مرا مرد رویاهای خود میدانست؟راستی راستی من آنروزها چگونه فکر میکردم؟فکر میکردم باید از همه چیز گذشت تا به چه چیزی رسید؟آرزوهایم چه بوده است و برای چه هربار زخمی تر از روز قبل هنوز خوب نشده ساکم را جمع میکردم واز گریه های مادرم هم ابایی نداشتم ؛و خواهری که دوست داشت خواهرِ شهید شود!

در جانسوز ترین لحظات عمرم طعنه های دوستانی که با زبانشان مرا آماج ریشهای پر نیششان میکردند آزار دهنده تر از این نبود که چرا بدنبال حقیقت آنطوری گشته ام که فکر میکردم تمام حقیقت از آن اندیشه ی من است؟

دیگر خواب آلوده شده بودم و می دانستم که خواب آلوده شدن در این شرایط یعنی چه.اما چاره ای نبود اگر در این لحظات وانفسا و مهلک کشته نمی شدم گرفتار وضعیت اسف بارتری میشدم .

زیر شنی تانکها له شدن بسیار درد آور تر از سوراخ شدن پیشانی یا حتی تکه تکه شدن از ترکشهای خمپاره ی ۶۰ است؛ درست مانند لحظه ای که در شهرک دوعیجی بچه ها زیرشنی نفربر چون گوشت چرخ کرده……………………………………………………..رهایم کنید رهایم کنید من خوبم حتما دوباره آن صحنه ………………………بله بله بهتر………………………………………….هنوز سرم گیج میرود کجابودم ؟در آن دشت مهلک.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *