بهم ۱۸

رهبری را تنها نگذارید!

گفتگو با جانباز مدافع حرم از لشگر فاطمیون :

رهبری را تنها نگذارید!

به کوشش : ابوالفضل مژده ، سید مسعود قمری ، فرید نجد صفاتی

 

36

 

 

اشاره:

ساعتی را در نقاهتگاه شهید همدانی میهمان تنی چند از جانبازان مدافع حرم از لشگر فاطمیون بودیم عزیزانی که جان را بر طبق اخلاص گرفته و مردانه در راه دفاع از حریم انقلاب اسلامی و حرم اهل بیت به جهاد فی سبی الله با جماعتی جاهل و مزدور شتافتند . این مصاحبه و چند خاطره از این عزیزان را باهم می خوانیم.

**

با سلام ممنون بابت وقتی که به ما دادید در ابتدا بفرمایید متولد چه سالی هستید و کجا؟

در شناسنامه آمده ۱۳۷۰ ولی ما متولد ۱۳۷۲ هستیم ایران هم به دنیا آمدیم

کدام شهر؟

همدان شهرستان ملایر ، تا اول راهنمایی ایران بودیم بعد در افغانستان تا سال سوم دانشگاه ادامه دادم

چه رشته ای؟

دامپزشکی

یعنی نصفه کاره ماند؟

بله تا سال سوم خواندیم بعد که میخواستیم برویم سال ۴-۵ آمدیم ایران

چون میخواستید بروید سوریه نیمه کاره ماند؟

بله

چی شد که تصمیم گرفتید بروید سوریه؟

روزی من یک کلیپی دیدم از سوریه که دختر کوچکی هست که دارند می اندازند در حوض آب داعشی ها ، حقیقتا با پدر و خانواده حرف میزدیم که ای کاش کربلا بودیم خدانکند ما یک عکس از حرم حضرت سکینه یا حضرت رقیه یا حضرت زینب ببینیم که تخریب کنند ،.الان ۹۴-۹۵ هستیم جنگ سوریه ۹۰ شروع شد ما این ۴سال کجا بودیم؟ آخر ما اصرار کردیم و پدر قبول کرد .

از لشکر فاطمیون چقدر اطلاع دارید؟

وقتی ابوحامد شهید شد با فاتح ما معمولا نمی دانیم خوب است یا بد یک چیزی را از دست میدهیم شروع میکنیم به تبلیغاتش تا وقتی هست کسی نمیشناسش وقتی ایشان شهید شدند تیپ فاطمیون تشکیل شد من دوست داشتیم زن سید بگیریم که با حضرت زهرا محرم بشویم وقتی نشد گفتیم اسممان را در همین لشکر بنویسیم

چه مدت سوریه بودید؟

۴۰روز که بعدش زخمی شدیم

چه منطقه ای؟

حلب

نظرتون درمورد آینده سوریه چی هست؟

والله جنگ خیلی طولانی شده ،اگر تجهیزات بدهند دیگر مدافع حرمی لازم نیست همین فاطمیون بس است راحت تو یکی دوماه پاکسازی میشود ولی ما از سیاست چیزی نمیدانیم ما دوست داریم کنترات بگیریم بعد از جنگ سوریه برویم طرف خود اسراییل!

به نظرتان دلیل طولانی شدن جنگ چیست؟

ما احتمال میدهیم دولت ایران و رهبری و سپاه با جان و دل ایستاده اند ولی فکر کنم دولت کمی مخالفه یا یک جورایی نمیخواهند تمام بشود .امام خمینی گفتند که آمریکا شیطان بزرگ هست رهبری هم می گویند که مذاکره فایده ندارد حالا دولتمردان به چی دلخوشند نمیدانم ۱۰ دفعه ضربه خوردیم حالا هم تو افغانستان داریم ضربه میخوریم.دلیلش این است که ما صحبت های رهبری را گوش میکنیم ولی انجام نمیدهیم.رهبری تنها مانده و دور و برش کسی نیست ما می گوییم باید سیاست داشته باشیم

الان جنگ علنی شده آمریکا یک طرف شیعه یک طرف شده است . البته رهبری هم به جا گفتند درجنگ باید به مخالفین حقیقت را نشان بدهیم که شاید از جنگ بیرون بروند یا بیایندطرف ما

در خان طومان ۴نفر تو ۲۴ساعت از ما شهید گرفتند تو آتش بس هم بودیم آنها می توانند بزنند ولی ما نمی توانیم مذاکره صلحی که امضا می شد ما مقیدیم ولی اونا نیستند ولی با این حال هم ما دنبال آمریکا می دویم حالا نمیدانم دلیلش چیست میگویند قدرت آمریکا و فلان ولی آمریکا هیچ چیز ندارد الان مردم آمریکا علیه خودشان بلند شدند ولی ما شیعه ها نه.

این که ایرانی ها و افغانی ها و عراقی و پاکستانی همه در راستای یک هدف توی یک جبهه کنار هم میجنگند نظرتان چیست؟

نگاه طول تاریخ را بخوانیم شیعیان قیام های زیادی کردند حکومت بگیرند مثلا شبیه مختار تحت لوا اومدند زیریک پرچم ایرانی و عرب باعث برد مختار شد و شکست مختار هم به این خاطر شد که همین عرب و عجم آخر تنها گذاشتند یک نمونه قشنگی که در سریال مختارم دیدیم یک نمونه حکومت امام زمانی را ما الان در دنیا داریم می بینیم یک رهبری و مردم از نقاط مختلف جهان با نژادهای مختلف با زبان های مختلف تحت یک پرچم. ما افغانی داریم،خود سوری داریم،پاکستانی داریم،عراقی داریم،ایرانی داریم ما اصلا فاطمی داشتیم از آلمان اومده بود در آلمان بقیه دنبال این هستند بروند اروپا پناهندگی بگیرند ولی آمده بود خیلی حکومت قشنگی است

ولی ما انشاالله اگر این نظام را ادامه بدهیم حتما بدست امام زمان میرسد ولی چه کنیم که بازهم دست هایی هستند که می خواهند از هم متلاشی کنند تحت نام افغانی و ایرانی هدف یکی است دیگر حالا ایرانی و افغانی ندارد حالا خوش به حال افغانی ها که بیشتر شهید شدند نوش جانشان فردای قیامت ما سرمان را بالا میگیریم که ما کربلا نبودیم اینجا نشان دادیم.

وقتی می خواستید بروید سوریه خانواده تان چه نظری داشتند؟

اول مخالفت نه این که نه مخالفت کنند مثلا شما درست را بخوان و فلان و دیگران چرا نمیروند ما با پدر خیلی مانوس بودیم مثلا به پدر گفتم بابا حالا مادرمان هم که فوت کرده گفتیم که دنیا چند روزه ۶۰سال،۷۰ و ۸۰سال ، چه قدر؟گفتم پدر جان تو خودت نمی گفتی که هیچ وقت نگو من بگو خدایی هست خودش ۴۰سال تو ایران کار می کرد ولی مادر از دست رفت هیچ کاری نتوانستم بکنم و برای مادرت گفتم هرچی که خدا بخواهد گفتم شما ما را اینجوری نصیحت می کردی حالا ما بیایم شما را نصیحت کنیم.گفتم چه فرقی کرده الان خدای ناکرده بیایند سوریه را بگیرند ما اگه قرار باشد بچه خودمان کشته بشود تا درد داشته باشیم دختر خودمان مثلا به اسارت برود یا خدای ناکرده تجاوز بشود حتما ما باید خودمان اینهارا درد بکشیم که بفهمیم؟ اصلا مسلمان که نه انسان که هستیم بعد که ما ویزا گرفتیم آمدیم روز آخر همه خواهر برادرهای ما جمع شده بودند قشنگ گرد نشسته بودیم دیگر خداحافظی کردیم و با پدر و اینها هم چون خیلی بچه چوخ ردیی بودیم به قول افغانی ها یعنی زود اشکمون در میاد دیگه خداییش دوری از خانواده خیلی سخته با پدر خداحافظی کردیم پایش را بوسیدیم و دیگه حتی آن بچه برادرمان که کوچک بود ۵،۶ساله بود چنان گریه می کرد اون چه می فهمید جنگ چیه؟

.بعد محدثه ۳-۴ ساله بچه برادرم این را به گفتیم درسوریه جنگ دارند بچه های کوچک رو میکشند اذیت میکنند ما چیکار کنیم؟ گفت او خب تو اونهارو بکش بعد ما گفتیم ما اگه برویم کشته بشویم ما چیکار کنیم؟گفت نه اگه خواستند تورو بکشند تو تفنگ زیاد ببر کشته نشوی.گفتم اگه تفنگ هام تموم شوند چکار کنیم؟ گفت خوب ما هم میایم پیش شما

خانواده راضی شدند و آخر پدر حرف قشنگی زد، گفت حالا داری میروی در پناه امام زمان نمگویم که شهید بشوی پسرم برو اول حرم زیارت امام رضا اول بت درونت را بشکن بعد برو.بعدم گفت که نمی گویم که شهید بشوی میگویم عاقبت به خیر بشوی عاقبت به خیری هرچی باشد ، الان هم پدرم فشارش خیلی بالا پایین میشود.

درسوریه زیارت حضرت زینب قسمت شد بروید؟

متاسفانه موقعی که ما رفتیم حرم حضرت زینب(س) مشکلات امنیتی بود برعکس ما که بچه ها نتوانستند حرم حضرت رقیه(س)باز شد ما رفتیم حرم حضرت رقیه(س) بعد به ما گفتن برگشتند شمارا می بریم حرم حضرت زینب(س) که برگشتند بچه هایی که سالم آمدند آنها رفتند و ما چون مجروح شدیم قسمت نشد

الان میتوانید برگردید افغانستان یا نه؟

آره ما برادرمان داخل ارتش است ، گفت نیاید بهتراست. حالا کار دولتی هیچ؛طعنه مردم چون هنوز به اون درایت و فکر نرسیده اند همین الان هم در فیسبوک و اینها بچه ها دارند میگویند همسایه مان زنگ زده گفته عاقل کوچه ما تو بودی،درس خوان،مذهبی و استاد بچه های ما بودی بلند شدی رفتی چون بچه های خودشانم بلند شدند رفتند سوریه همه را از ما می دانند چون استاد ما رفته ماهم بریم نه عزیزم تقصیر ما نیست

دوست دارید برگردید سوریه؟

مسلما”ما مثل کبوتری شدیم که اینجا پر و بالمان را بستند هرجا آزادش کنی دوباره باز برمی گردد همان جا

چه آرزویی برای کشور خودتان افغانستان دارید؟

آرزو داریم که اول امنیت یکی هم دوباره مثل کاروان اربعین یعنی وصل شویم بیایم ایران و عراق همینطور کاروان های زیارتی راه بندازیم امنیت باشد انشاالله

حرف آخرتان؟

والله بلایی که این آخرالزمان برای ما شیعه یا مسلمین بگویم یا نه. غفلت زدگی هست یا به بچه ها میگویم که نترسند و دودل نباشند بسم الله برو و بعد پشتیبان رهبری باش که انشاالله این رهبری حتما می رسد به دست امام زمان این رو به یقین میگویم.حالا ما خیلی درخواست کردیم که رهبری را ببینیم و به ایشان بگویم که ما یکدفعه شنیده بودیم که رهبری آمده بود تو مجلس و اینها که این عمار؟که ما بعضی وقتها تو تلویزیون می بینیم ایشان گریه میکنند ماهم گریه می کنیم میگوییم این همه ما شهید و کشته میشویم که شما گریه نکنی شما راحت باش رهبری را تنها نگذارید با جان و دل ای کاش ما چیزی بالاتر از جان را داشتیم می دادیم فقط جان داریم که خدا میداند رهبری مارا قبول میکند یا نه از ما راضی هست یا نه؟

حتما قبول میکند خیلی ممنون و لطف کردید وقتتان را در اختیار ما گذاشتید.

**

پنج خاطره کوتاه از چند مدافع گمنام حرم از لشگر قهرمان فاطمیون

پرستاران هم گریه کردند!

 

 

خاطره اول:

ما با یکی از بچه ها در سوریه صحبت میکردیم که چرا آمدی؟چطور شد آمدی؟ما حقیقتا سال ۹۱ میخواستیم بیاییم و از مدافعان حرم بشویم پدر اجازه نمیداد،در افغانستان مادر هم به رحمت خدا رفته بود و خانواده مخالفت میکردند.ما یک پاسپورت قدیمی داشتیم که باطل شد و دولت جدید افغانستان گفت باید پاسپورت جدید و الکترونیکی داشته باشید،ما رفتیم به بهانه ی این که یک دوره آموزشی بیاییم ایران پاسپورت بگیریم،پدر اجازه داد که برویم کابل پاسپورت بگیریم،یک هفته رفتیم کابل و پاسپورت گرفتیم و آمدیم دیدیم کنسل شده این برنامه ای که می خواستیم بیاییم ایران و پدر گفت که الکی بود این پاسپورت گرفتن برای رفتن به ایران،گذشت تا پارسال سال ۹۴ ما داشتیم دانشگاه میرفتیم که یکی از بچه ها گفت اربعین نزدیک است بیایید ثبت نام کنیم که بالاخره اربعین بتونیم برویم کربلا چون راه آزاد شده بود و فقط مانده بود ویزای ایران،اربعین هم دقیقا افتاده بود موقع امتحان های ما،خلاصه با رفیقامون رفتیم ثبت نام کردیم و رفیقمون رفت شهر اینترنتی ثبت نام کرد و ما آمدیم داخل روستای خودمون،معلم بنده خدا به رفیقاش گفت این پاسپورت و این مدارک بروید ثبت نام کنید ببینید کی تاریخ برای مصاحبه به ما می دهند بعد زنگ زد که آقای فلانی ۱۸نفر ثبت نام کردیم،همه افتادند روز چهارشنبه که اربعین بود ولی تورو اصلا تاریخ نزدن،ما خوشحال شدیم که چون یکی از آشناها داخل کنسول گری هست میتونیم بریم قبل از اربعین هم تاریخ بزنیم.رفتیم پیش بنده خدایی تاریخ نزد برای ما.گفتیم دفعه پیش کار دو سه تا از بچه ها را راه انداختی بیا کار مارا هم راه بنداز،گفت نه و رفت و تاریخ مارا زد ۸ برج۱۲ سال ۹۴،خیلی ناراحت شدیم و امتحانات و دبیرستان هم تمام شد،زمستان مانده بودیم چکار کنیم،یک مغازه پرده دوزی بود که آنجا کار میکردیم،یک روز اومدیم به پدر گفتیم که آقا ما می خواهیم برویم سوریه،خواهر و برادرا خندیدن و گفتن بابا تو چهار ساله میخوای بری بیا برو دیگه گفت نه جدی کربلایی جان به پدرش میکفت ما میرویم ها،پدرش گفت نه نمیخواهد بروی و خیلی ناراحت شدم تا اینکه یک شب خوابی دیدم که همه مردم پرونده هاشون رو بالا گرفتن دارن میدن دست امام صادق(ع).امام رو زانو نشستن و ما هرچه پرونده هارو بالا میبریم میبینیم که اصلا نگاه نمیکنند.خیلی ناراحت شدم و گریه کردم که چرا پرونده مارا نگاه نمیکنی مگر چه مشکلی داریم؟!اشاره کرد که پشت سر ما امام زمان است یک جوان خوش سیمایی با یک اشاره خیلی با شور این پرونده را از دست ما گرفت.گفت ما یک فرمی که چند ماه پیش ثبت نام کرده بودیم گفت شاید بعدا استفاده کنیم بالاخره باطل شد.چند ماهی گذشت و یک روز پنجشنبه صبح سر صبحانه به پدر گفتم من میروم دیگر تورو خدا بگذار بروم.پدر یکدفعه گفت برو و راضی شد.ما قبلش دو سه تا نامه برده بودیم کنسول گری که تاریخ مارا زودتر بزنند از کمیته امداد نامه بردیم کمیته امداد نهصد و اندی نامه داده بود کنسول گری همه قبول شده بود ولی نامه ما قبول نشد بین راه هم تصادف کردیم بعد رفیقمون به من گفت وقتی پدرت راضی نیست نمیشود.ولی خب پنجشنبه پدر گفت برو من هم رفتم از پشت ساعت برداشتم گفتم بابا ببین هنوز عریضه اش پیشم هست.نگاه کردم دیدم شنبه تاریخ مصاحبه بود.شنبه رفتیم آزمایش خون دادیم یکشنبه مصاحبه شدیم و دوشنبه پول واریز کردیم،پنجشنبه ویزا دستمون بود جمعه نه شنبه حرکت کردیم اینجا و یکدفعه سر از پادگان یزد و سوریه درآوردیم والان هم که کنار شما هستیم.این درس و دانشگاه و معلمی وکارو بارش رو ول کرد و گفت تمام کار ما گیر داشت ولی نمیدونم پدر یهویی چطور راضی شد،سه چهار سال بود راضی نمیشد.ما سه تا برادر بودیم من وسطی بودم و مارو خیلی دوست داشت این از این.

خاطره دوم:

من در سوریه معاون گردان بودم یک محمدعلی نامی بود بنده خدا شهید شده،یک شب اومده بود با ما صحبت میکرد.این هرشب میومد اتاق ما برای حل مشکلات و خلاصه تمام شد. یه روز اومد گفت آقای دکتر مارا شخص خود مارا پشت بیسیم دکتر صدا میزد بعد گفت آقای دکتر برگه A4 و خودکار داری یا نه؟گفتم برای چی میخوای گفت میخواهم وصیت بنویسم بعد ما خودمون گفتیم وصیت برای چه میخواهی بنویسی.گفت که من یک خوابی دیدم میخواهم وصیت بنویسم بعد ما بهش گفتیم محمدعلی جان تو اصلا بلدی وصیت بنویسی؟کفت نه چی بنویسم؟گفتم مثلا اول بنویس بسم الله الرحمن الرحیم شهادت به یگانگی خدا و پیغمبر و اهل بیت بعد شروع کن مثلا چون وصیت نامه شهدا خیلی مهم هست مثلا فرض کن هم طراز بچه های خودت چی بگی بهشون.اگر برادرت خواهر یا بچه های هم سن و سال خودت کم نمازند بر نماز اهمیت بدهید،رهبری را تنها نگذارید،خط ولایت را ادامه بدهید یا مثلا خطاب به برادر عزیزم در فراغ ما گریه نکنید.همینجوری باهاش شوخی میکردیم میگفتیم کم وصیت نامه خوندی برو یکی از اینارو درست کن. همینطوری نگاه کرد و گفت دستت درد نکنه.ماخودمون باورمون نمیشد این گفت باشه دستت درد نکنه خیلی راهنمایی خوبی کردی و رفت وصیت نامه نوشت.چهار روز بعد بنده خدا شهید شد هرچی اصرار کردیم گفتیم چی خواب دیدی گفت هیچی فقط دیدم مادرم یه خورده گریه میکند مادرم تو افغانستان مریض شده چی شده مادرم مریض شده من باید وصیت بنویسم در همین حد.سه چهار روز بعد انتحاری اومد دم مقر و جنازه اش تیکه تیکه شد و چیزی نموند.

خاطره سوم:

ما مجروحیت خودمون جالبیش اینه که ما با ماشین تویوتا هایلوکس ۱۲۰تا سرعت میرفتیم چون خط میرفتیم خیلی خمپاره زیاد می زدند اونقدر سرعت بالا بود که می دیدیم ماشین وقتی سرعتش زیاده هی صدا میکند که دیگر از کنترل خارج میشود.ما خودمون وقتی می خواهیم برویم خط آیت الکرسی را میخوانیم،هی زیر زبانمان بود.یک روز فرمانده آمد گفت دکتر زود باش وسایل بردار میخواهیم برویم خط،ما گردان احتیاط بودیم.سوار ماشین شدیم تجهیزات کامل گرفتیم سه نفر عقب راننده جلو فرمانده گردان هم جلو نشسته یک دفعه دیگه هیچی نفهمیدیم خمپاره ای اومد همه موجی شدیم ما گیج بودیم نمیدانستیم چه شده دیدیم ماشین داره چپ و راست میشه یه لحظه سر زبانمان اومد که بابا تو آیت الکرسی را نخواندی دیوانه . این اتفاق افتاد و شروع کردیم به خواندن آیت الکرسی رسیدیم به لا تاخذه سنته لانوم یک دفعه دیگه بیهوش شدیم به هوش آمدیم دیدیم تو آمبولانس و باز بیهوش شدیم و بعد باز به هوش آمدیم دیدیم تو اتاق عمل هستیم و بعد کامل به هوش آمدیم بعد ازبچه ها پرسیدیم که علی جان اسد چی شد؟جواد چی شد؟فرماندمون حاج رضا رستمی مقدم چی شد؟خودت چی؟گفت ما فقط خودمون سرمون آسیب دیده جوادم که یک ایرانی بود سرش ضربه دیده اسدهم دماغش شکسته توهم داخل ماشین بودی دستت شکسته.گفتم حاج رضا چی شد ؟گفت حاج رضا یه قطره خونم ازش نیومده جلو هم نشسته بود یعنی همه ما پنج نفر کلا زخمی شدیم حاج رضا یه قطره خون یه خراش هیچی ماشین هم با ۱۲۰تا زد به دیوار بتنی توهم داخل ماشین ماندی ماشینم داشت دود میکرد که همین الانه انفجار کند گفت دیگه کسی جرات نکرد بیاد تورو بکشه بیرون گفت حاج رضا رفت تا موج انفجار برطرف شد سریع بی سیم گرفت و مخابره کرد عقب تا نیروی احتیاط آمد و مارا نجات داد گفت ۱۵-۲۰ دقیقه ای شد گفتیم تو این ۱۵-۲۰دقیقه همین الانه که ماشین آتش بگیرد دکتر میسوزد میرود خلاصه بعدا ما از بچه های حاج رضا پرسیدیم و گفتند که نه حاج رضا چیزیش نشده.این حاج رضا خیلی صلوات میگفت پشت بیسیم اذان میگفت،میگفت امروز نیمه شعبان ۱۰تا صلوات به نیت امام زمان .صلوات خیلی زیا د میگفت اذانم که از بس میگفت مخابرات بی سیم را قطع کرده بود گفته بود آقا در بی سیم داری شلوغ میکنی و خلاصه هرروز ولادت و شهادت میشد پشت بی سیم تبریک یا تسلیت میگفت موقع اذان هم روی پشت بام اذان میگفت. همیشه ذکرش این بود همین الان هم بچه ها یادشونه عزیزان نماز،نماز قضا نشود،مابرای نماز میجنگیم صبح ظهر شب همین بود یک هفته بعدش انتحاری می آید بعد از نماز که اذان میگه و نماز میخواند انتحاری می آید میزند به گردان همین محمدعلی ماهم اونجا شهید میشود و حاج رضای ماهم آنجا زیر آوار میشود.صلوات خیلی میگفت ماهم وقتی باهاش می نشستیم همیشه تسبیح دستش بود وذکر میگفت.روزهای جمعه یه روز جمعه ما خودمون رفتیم دیدیم بچه ها نشستند دارند باهم حرف میزنند حاج رضا رفته داخل دشت رفتم کنارش گفتم حاج رضا چه خبره؟گفت هیچی،گفتم چرا ناآرامی؟گفت نه روز جمعه هست یک نگاهی کرد و اللهم صل علی محمد وآل محمد و هی صلوات میفرستاد به ما هم میگفت دکترجان صلوات زیاد بگو بعد نمازم شهید شد.

خاطره چهارم:

وقتی ما داخل بیمارستان قلب شدیم یه بنده خدایی یه جوان فاطمیون داشتند می آوردند ماهم دیگه حالمون خوب شده بود دیدیم داخل راه رو یه جوان داد میزنه یا علی یا علی و گریه میکنه بعد یکدفعه خیلی بدجورداد زد یاعلی که داد میزنند سر یک نفر این هم یک یاعلی خیلی بلند گفت این که خیلی بلند گفت کل پرستاران نگاه کردند بعد این عرب هایی که پرستار بودند فکر میکردند بعد از یاعلی گفتن این مجروح شروع کردن هق هق گریه کردند بعد میگفتند بابا علی خوبه فکر میکردند علی یکی از رفیقاشه . همینجوری بهش میگفتن نگران نباش خلاصه این رفت داخل و فرداش ما رفتیم بالا تختش و گفتیم فلانی چته؟حالت خوبه؟کجا زخمی شدی؟گفت دستم شکسته و سرم ترکش خورده و… بعد بهش گفتم چقدر بی ننگی تو یعنی بی غیرتی درد و داد و بیداد جه خبره حالا یه اتفاقی افتاده خب.این دوباره شروع کرد گریه کردن یک رابط فاطمی ایرانی هم بود ایشان هم گریه کرد حتی پرستاران هم شروع کردند گریه کردن پرستارا نمیفهمیدن ولی از گریه فاطمیون گریه میکردند.ما گفتیم چی شده گفت موقعی که مابیهوش شدیم خیلی درد داشتیم که از فردا از بیهوشی خارج شدیم دستمون هم نه خونی نه چیزی فقط شکسته بود ولی سر یه پوست آویزان بود بعد لباس های نظامی چون گشادهستند اینها نفهمیدن چون خونم نیومد فکر کردند دست سالم است همین که دست مارا بلند کرد ما یکدفعه بهوش آمدیم گفتیم دستم دستم بعد دوباره دستم سرجاش گذاشت و دوباره از هوش رفتیم و نفهمیدیم چی شد تو همین عالم درد که بیهوش شدیم دیدیم که به قبله دراز کشیدیم ما داخل خونمون یه عکسی داشتیم شما هم شاید دیدید که از امام علی عکس کشیدند امام زمان هم ایستاده بعد یاد این عکس افتادم دیدم ای بابا امام علی نشسته تا دوازده امام تکمیل بشوند امام زمان هم ایساده بعد درد فراموش کردیم گفتیم مردیم دیگه هیچ دردی نداشتیم یک حالت خیلی خوبی بود مثل خوابهای خوب که آدم میبیند دوست ندارد تمام بشود.بعد گفت طرف راستمون امام نشسته بود تا امام زمان که ایستاده بود سمت چپم روبروی اینها اموات گذشتمون نشسته بودن مخصوصا مادر ما بعد دیدیم اینها مادر ما اضطراب داشت که مثلا بیاید زودتر مارا ببیند . ما هی شنیده بودیم که موقع جان دادن امام علی چه کافر باشی چه شیعه تا امام علی اجازه ندهد روحت جدا نمیشود هی ما میگفتیم یا علی یا علی دیدیم هیچ نگاه نمیکنه سرامام داد زدیم یا علی نمیبینی بیا مارو خلاص کن یاعلی رو که گفتیم دیدیم امام علی دست راستش بلند شد از عقب یه اشاره ای کرد گفت شمردیم ۴تا مونده به آخر یک نفر بلند شد آمد گفت امام زمان اینجوری شد که مثلا منتظراست بیاید بگیرد ولی دستور ندارد گفت تو همین حالت بودیم فهمیدیم بعد چهارمین آدم امام رضا هست یه حالت لوتی گفتیم آخ جون امام رضا اومد نوکرتم امام رضا.امام رضا به حالت رکوع بالاسرمون وایساد و گفت عزیزم مگه نگفتم هرکس بیاد زیارت ما می آییم استقبالش یکی هم جایی که میخواهی جان بدهی ولی چه کنیم که الان نوبتت نیست و گفت و رفت و ما بهوش آمدیم و از درد گریه کردیم بعد از اینکه یا علی داد زد علی کجاست میگفت پرستارا هم فکر کردند حتما رفیقاش بودند ما خودمون هم حقیقتا با خودمون دودل بودیم این چندوقت تو جنگ سوریه بعد این خاطره که شنیدیم کاش از اول بودیم دودلیمون برطرف میشد ولی خب با این حال راضی هستیم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *