سجده شکر به جا آوردم

تیر ۰۹

سجده شکر به جا آوردم

گفتگو با همسر سردار شهید هادی کحباف شهید مدافع حرم آل الله و حریم انقلاب اسلامی

سجده شکر به جا آوردم

به کوشش اسماء امیدی

4

اشاره :

با عرض سلام و وقت بخیر خدمت شما و تشکر بابت وقتی که در اختیار بنده قرار دادید در ابتدای کلام لطف کنید و یک معرفی کلی از خود و خانواده محترم برایمان داشته باشید:

احمدی زاده هستم ، همسر شهید مدافع حرم، هادی  کجباف و مادر سه فرزند ایشون ۲ پسر و یک دختر به نام های فاطمه، سجاد و محمد همسرم ۵۴ ساله بود که در ۳۱ فروردین سال ۱۳۹۴ ساعت ۱۲ ظهر در منطقه سین الحریر سوریه به مقام شهادت رسیدند .

  • از شروع زندگیتان برای ما بگویید :

من و هادی فامیل بودیم و ازدواجی زیبا و از روی عشق داشتیم و در عید غدیر سال ۱۳۶۱ زندگی مشترک خود را آغاز کردیم و تقریبا  ۳۳ سال در کنار هم زندگی کردیم.

زمانی که من زندگی مشترک خود را با همسرم آغاز کردم ایشون از رزمنده های جنگ تحمیلی بودند و حتی در آن زمان از ناحیه پا نیز مجروح بودند ولی من با عشق ازشون پرستاری می کردم تا توانستند توانایی کامل خود را در راه رفتن بدست آوردند.

روزهای اول شروع زندگیمان به سختی می گذشت در طول دوران جنگ تحمیلی یا در جهه های جنگ بود ویا مجروح بود و در بیمارستان تحت مداوا – در این ۸ سال جنگ ۹ بار مجروح شد ۲بار دچار موج گرفتگی شد ۲ بار شیمیایی و از ناحیه های مختلف مجروح شد.

  • از دوران حضور در سوریه و دفاع از حرم شهید بفرمایید ، مدت استقرار شهید کجباف در منطقه جنگی و فاصله تا زمان شهادتشون چقدر بود؟

ایشون ۱ سال در سوریه بودند و سپس شهید شدند البته قبل از آن نیز به مدت تقریبا ۵ ماه نیز در شمال عراق با دشمن مقابله می کردند.

در این مدت نیز چند بار مجروح شدند یک بار از آن که جراحاتشان بسیار زیاد بود به ایران اعزام شدند که در بیمارستان بقیه ا…(عج) چندین بار تحت جراحی قرار گرفتند و پس از بهبودی نسبی نه به طور کامل و با وجود مخالفت های بسیار دوباره به منطقه رفتند.

ایشون فرمانده نیرو های مردمی سوریه بودند.

پس از بازگشت  یه سوریه دوباره از ناحیه کتف مجروح شدند ولی دیگر درباره مجروح شدنش به ما چیزی نگفت تا اینکه در اوایل فروردین برای دیدار خانواده شهدا مدافع و انسجام نیرو ها به ایران بازگشتند و ما متوجه مجروح شدن دوباره شون شدیم.

ایشون چند روزی را به اموری که در نظر داشتند رسیدگی کرد تا اینکه ۱ روز قبل در ولادت حضرت زهرا(س) دوباره به سوریه بازگشت، مدت ۱۰ روز از رفتنشون می گذشت که با خبر شهادتشون پخش شد – ابتدا داعش در سایت های خبری اعلام کرده بود و سپس از طریق آشنایان به پسرم و سپس به ما انتقال یافت- حتی جنازه همسرم رو به ما باز نگرداند ، داعش مبلغ حدود ۱ میلیارد دلار و یا آزادسازی ۱۵۰ اسیر رو در ازای جنازه همسرم از ایران تقاضا کرده بود که من کاملا مخالفت کردم و به اقتدا به مادر وهب در دشت نینوا که سر فرزندش را به سوی دشمن پرتاب کرد و گفت من چیزی را که در راه خدا بخشیدم پس نمیگیرم به همه گفتم من جنازه همسرم رو نمیخوام و هیچ کس حق ندارد به دشمن باج دهد .

  • عکس العمل شما بعد از شنیدن خبر شهادت همسرتون چی بود ؟

سجده شکر به جا آوردم.

یه سوال که ممکنه ذهن خیلی از امثال من رو به خودش درگیر کنه اینه که شما که ۸ سال دفاع مقدس رو پشت سر گذاشتید ، تو این مدت حتی همسرتون تا مرز شهادت نیز رفتند میخوام بودنم جهت فکری شما در چه مسیری بود که همسرتون رو بدرقه راهی کردید که میدونستید آخرش چیزی جز شهادت یا از دست دادن عضوی از بدن نیست؟

من و شهید کجباف جهت فکری مون یکسان بود ، اگر ایشون عاشق شهادت بودند من هم کمتر ایشون نبودم و عاشق شهادت بودم و شهادت رو یه افتخار بزرگ می دونستم .

  • سخنی از شهید کجباف که برای ما جوانان به یادگار مونده باشه هست ؟

در یکی از سخنرانی هاشون فرمودند: سوریه سنگر اول مسلمانان هست ، اگر ما در سوریه با دشمنان مقابله نکنیم به خانه ما وارد می شوند و مجبوریم در خانه با آنها مقابله کنیم .

  • نصیحت شما به عنوان یک مادر به من وسایر جوانان که وارث خون عزیزان شما هستیم چیست؟

توصیه اول من تدبیر تدبیر و تعقل در قرآن و معنای آن است که قرآن  مسیر زندگی است، گوشه گوشه قرآن به ما درس زندگی می دهد و دوم پیروی از ولایت فقیه است که نایب برحق امام زممان هستند.

جا دارد اینجا خاطره ای را برایتان تعریف کنم :

من بعد از شهادت همسرم از نظر روحی تحت فشار زیادی بودم و در زندگی ام دنبال معجزه ای بودم تا بتوانم با ایمانی را سخت تر به نیابت حضرت خامنه ای از امام زمان (عج) برسم من همیشه در درد و دلهای خود با خدا و امام زمان(عج) رازی رو داشتم که حتی نزدیکترین افراد به من نیز از آن اطلاعی نداشتند و همیشه در دل برای خود تکرار می کردم ، بعد از شهادت همسرم ما به دیدار رهبری دعوت شدیم شاید باورش هم دور از تصور باشد ولی در آن دیدار حضرت آقا آن جمله رو ۳ بار برای من تکرار کردن آن جا بود که من اشک شوق ریختم و به این ایمان آوردم

با تشکر از شما      

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *