عالِم عامل

تیر ۱۱

عالِم عامل

 

روایت معتبر از سیره مرحوم آیه الله سید مهدی قوام

عالِم عامل

 

سید محمد فخرایی

دانشجوی ارشد قرآن و حدیث

Untitled-2DNTH

 

اشاره:

سید مهدی قوام ـ از روحانیون اخلاقی دهه ۴۰ تهران بود .  نقل کرده اند روزی که پیکر سید مهدی قوام را برای دفن کردن به قم آوردند ،به اندازه ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند. زار زار گریه می کردند و سرشان را می کوبیدند به تابوتو میگفتند این آقا مارو آدم کرد.

*****************

آیت الله فاطمی نیا نقل می کنند:

آقا سید مهدی قوام رضوان الله تعالی علیه مرد بسیار بزرگ و با سعه صدری بود، اعجوبه ای بود! شبی دزدی وارد منزلش می شود همین که فرشی را جمع کرده و در حال بردن بود آقا سید مهدی بیدار می شود، با کمال خونسردی به او می گوید:

می خواهی این فرش را چه کنی؟ دزد می گوید: می خواهم آن را بفروشم.

آقا سید مهدی می گوید: اگر بفروشی آن را از تو خوب نمی خرند، من آن را به تو مباح کردم، حلالت باشد. برو آخر بازار عباس آباد، بگو سید مهدی فرستاده! آن را بفروش و برو کاسب شو!

بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده و از همان فرش کاسبی و مغازه راه انداخته است.
**************

در زمان طاغوت که فسق و فجور و فساد همه جا را فرا گرفته بود، آقا سیدمهدی قوام یک دهه منبر میرود در همان بالاشهر تهران؛ بعد از دهه؛ به ایشان پاکتی پر از پول میدهند.

در حال رفتن به منزل، در مسیر  زنی را میبیند، وضعیت نامناسبی داشته و معلوم بوده اهل فساد و فحشا است!

آقا سیدمهدی به یک پیر مردی میگوید: برو آن زن را صدا کن بیاید!

آن مرد تعلل میکند و میگوید: وضعیت آن زن و بی حجابی اش مناسب نیست و نمی توانم او را صدا بزنم. خلاصه با اصرار سید و با کراهت می رود و او را صدا می زند که آن آقا سید با شما کار دارند!

زن می آید، آقا سیدمهدی از آن زن می پرسد: این موقع شب اینجا چه می کنی؟!

زن می گوید: احتیاج دارم، مجبورم!

سید آن پاکت پر از پول را از جیبش در می آورد و به زن می دهد و می گوید: این پول، مال امام حسین (ع) است، من هم نمی دانم چقدر است؛ تا این پول را داری، از خانه بیرون نیا!

مدتی از این قضیه می گذرد، سید مشرف می شود کربلا. (در آنجا) زنی بسیار مجبه را می بیند با شوهرش ایستاده اند.

شوهر می آید جلو و دست سید را می بوسد و می گوید: زنم می خواهد سلامی به شما عرض کند!

زن جلو می آید و سلام می کند و می گوید: آقا سید! من همان زنی هستم که آن پاکت را در آن شب به من دادید؛ ایشان هم شوهر من است که با هم مشرف شده ایم زیارت؛ من آدم شد….

 ********

آقا سید مهدی وارد راهی شدند دیدند سگی درون یک چاله گل افتاده و نمی تواند بیرون بیاید. سید ، عبا و عمامه را کنار گذاشتند.رفتند داخل چاله حیوان را بغل کردند و بیرون آوردند…کار که تمام شد سرش را بلند کرد رو به خداوند مهربان عرضه داشت خدایا سگی را به سگی ببخش….ناگهان استغفار میکنند و میگویند استغفرالله ، لحظه ای سادات بودنم را فراموش کردم….

 *********

خانم عفت قوام زاده همشیره آقاسید مهدی قوام نقل میکند:

آقای هاشمی نژاد تعریف کرد: از یک میوه فروش که روی چرخ میوه ریخته بود، برای دیدن سید میوه خریدیم. وقتی خواستیم پول بدهیم، پول را قبول نکرد. گفتم اگر مبلغ را نگیری میوه را نمی‌برم. میوه فروش گفت آقا سید دست من را گرفت و از جهنم به بهشت برد چگونه پول بگیرم؟
بعد تعریف کرد یک روز سید با عیالش از خانه بیرون رفتند من هم که در محل به دزدی شهرت داشتم به خانه‌ی سید رفتم مقداری اسباب جمع کردم و خواستم از خانه بیرون بروم که در خانه باز شد و سید با عیالش وارد شد.
نگاهی به من کرد و سلام گرمی کرد و گفت «حالا که تا اینجا آمده‌ای بیا برویم یک چایی بخوریم»
داخل خانه برگشتیم. سید برایم میوه و چای آورد. بهم گفت:«اهل کجایی؟» گفتم خاک سفید. گفت:«این فرش دستی ها مال تو. یک چرخ دستی و میوه بخر و داخل آن بگذار. هرچه هم که از بارت ماند و نخریدند شب خودم از تو می خرم»

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *