فنوچ گردی یک رزیدنت جهادی!

تیر ۰۹

فنوچ گردی یک رزیدنت جهادی!

روایتی از یک سفر جهادی درمانی

فنوچ گردی یک رزیدنت جهادی!

دکتر سید غلامرضا موسوی دستیار تخصصی اورلوژی

2

بعد از ویزیت روزانه صبح سه شنبه اول دی ماه  نوبت به برگزاری کلاس هفتگی مروری بر کمپل سید و کلاس طبق روال گذشته برگزار شد ودر پایان کلاس chief  اعلام کرد که یکی از رزیدنت های سال بالای ارولوژی جهت شرکت در اردوی جهادی بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان باید اعزام شود کسی اعلام آمادگی نکرد و بنده هم با توجه به اینکه آمادگی لازم را نداشتم نسبت به پذیرش این موضوع مردد بودم ولی دل رابه دریا زدم و گفتم که حاضرم در این اردوی جهادی شرکت کنم و قرار شد که با برادر بزرگوارم جناب آقای دکتر عبدی chief resident بیمارستان هماهنگ کنم و با پیگیری ایشان و معرفی سرکار خانم کمیلی ( رابط و هماهنگ کننده اردو ) بلیط پرواز فردا صبح یعنی چهار شنبه ۲/۱۰/۹۴  ساعت ۳۰/۶ صبح ok شد. بعد از ظهر هم تا حدود ساعت ۵ عصر اتاق عمل بودم و تا به منزل رسیدم با ترافیک سنگینی که وجود داشت ساعت ۷ غروب شد . پس از رسیدن به منزل موضوع را به خانواده اطلاع دادم ویک ساک بالوازم شخصی ولباس گرم آماده کردم . شب قبل از سفر با بی خوابی نسبی (حالت خواب بیدار ) به صبح رساندم واز ساعت ۴صبح (بامداد) بیدار بودم . بالاخره ساعت ۵ صبح با حدود ۱۰ دقیقه تاخیر با آزانس که از شب قبل هماهنگ کرده بودم به سمت فرود گاه مهرآباد ترمینال ع حرکت کردم و پس از طی مراحل اداری پرواز ، با حدود ۲۰ دقیقه تاخیر از تهران به سمت زاهدان پرواز کردیم و پس از رسیدن به زاهدان به مرکز درمانی بسیج که نوساز هم بود منتقل شدیم و با خنم کمیلی و خانم دکتر زنان و زایمان اعزامی از دانشگاه شهید بهشتی و یکی از پرسنل اتاق عمل بیمارستان بقیه الله آشنا شدم و همراه تعدادی از پرسنل پزشکی بیمارستان های زاهدان با اتوبوسی حدود ساعت ۱۰ صبح به سمت حل احداث بیمارستان صحرایی حرکت کردیم حدود ساعت ۳ عصر به ایرانش هر رسیدیم  و در رستوران یک هتل نهار را صرف کردیم و پس از ایرانشهر مستقیما به سمت فنوج حرکت کردیم طی مسیر جهت نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء در دو مسجد بین راه توقف کردیم و هیچگونه مهری جهت نماز خواندن وجود نداشت و از نظر وضو گرفتن و مسائل بهداشتی نیز مشکلات خاص خود را داشتو علی ایحال نماز خود را خواندیم  .

لازم به ذکراست که کادر درمانی اعزامی از بیمارستان های زاهدان ، بچه هایی فوق العاده پر انرزی و شوخ طبع بودند و خواب از چشمان مسافرین گرفته بودند و به طرق مختلف لبخند را بر لبانتان جاری میکردند خیلی وقت بود چنین جمعی را تجربه نکرده بودم و شروع خوبی را احساس می کردم بعد از ایرانشهر وارد جاده های منتهی به فنوج شدیم  شب بود هوا تاریک بود و برخی جاده ها خاکی بود و فراز و نشیب های زیادی داشت به طوریکه بعضی جاها واقعا به یاد شهربازی و منوریل می افتادم به نظر می رسید سفر پرخاطره ای می باشد. بالاخره حدود ساعت ۷ عصر به فنوج رسیدیم پس از رسیدن به فنوج مستقیمابه سمت بیمارستان صحرایی وقع در یک مدرسه شبانه روزی حرکت کردیم و با دو تن از عزیزان که مدیران اجرایی بیمارستان هم بودند به نام های آقای سرگزی و آقای ………. آشنا شدیم که پس از خوشامدگویی این عزیزانویکی دو ساعتی قدم زدن در محوطه مدرسه به منزل مسکونی که جهت اقامت پزشکان مهیا شده بود منتقل شدیم و با ورود به منزل مذکور با مهمان نوازی گرم صاحبخانه و برادرزاده هایش (آقای محمدپور) روبرو شدیم و پس از گذشت چند دقیقه یکی از دوستان دندانپزشک  به نام آقای دکتر ابراهیمی از کرمانشاه آشنا شدیم و حدود ۲ ساعت با صاحبخانه راجع به فرهنگ استان و مشکلات و رسم و رسوم آنجا صحبت کردیم که اطلاعات جالبی هم عاید ما شد داشتیم آماده خواب می شدیم که چهار نفر دیگر از دوستان پزشک عمومی و یک نفر رزیدنت سال دوم رادیولوزی از شهر زاهدان به ما اضافه شدند وپس از آشنایی مختصر با دوستان حدود ساعت ۱۲ شب خوابیدیم صبح که از خواب بیدار شدم احساس میکردم هاله ای دور سرم را گرفته و سردرد شدیدی داشتم در ابتدا توجهی نکردم ولی رفته رفته سردردم شدت می یافت پس از حرکت به سمت بیمارستان صحرایی و مستقر شدن در اتاق عمل و بیمارستان از یکی از پرسنل فرم اتاق عمل درخواست قرص مسکن کردم که بلافاصله تهیه شد و پس از خوردن قرص احساس کردم یواش یواش سردردم بهتر که تا حدود ظهر کاملا برطرف شد . سرپستار اتاق عمل آقایی به نام آقایی سرگلزایی بود که انصافا خود الگویی جهت خدمت رسانی صادقانه به مردم محروم منطقه بود و سعی می کرد تمامی بیمارانی که جهت مداوا مراجعه کرده اند با رضایتمندی و روی باز بهدرقه نماید که هر روز که می گذشت فعال بودن و پر انرزی بودن ونیز نشاط این فرد مثال زدنی بود که همزمان همکاران جراح عمومی ، پزشک عمومی و بنده حقیر انجام میدادیم و سایر عملهایی را که نیاز به در post طولانی مدت نداشتند مثل هرنی ، واریکوسل ، توده های پوستی بدن و سه و یک سری از عمل های ارتوپدی و … توسط عزیزان همکار انجام میگرفت .

اتاق عمل های بیمارستان از دو اتوبوس تشکیل شده بود و هر اتوبوسی به دو اتاق عمل جمع و جور تبدیل شده بود و تعدادی چادر و برانکارد که نقش ریکاوری بیماران را بازی میکردند. طی فعالیت در اتاق عمل با یکی از جرا حان محترم به نام آقای دکتر مسعودی آشنا شدیم که به صورت داوطلبانه از استان مازندران اعزام شده بود سابقه شرکت چندین ساله در اردوهای جهادی بسیج جامعه پزشکی را در پرونده خود داشت و حقیقتا فردی متخصص و متعهد و پرانرژی و با اخلاق بوه که بسیار تواضع داشت و بدون هیچگونه غروری تمام و کمال خود را در اختیار مجموعه بیمارستان صحرایی قرار داده بود و به اصطلاح پاشنه آشیل اتاق عمل بیمارستان صحرایی بود که نسبت به تمامی اعمالی که در اتاق عمل بیمارستان صحرایی صورت می گرفت آشنایی کامل داشت و این خود یکی از برکاتی بوده که طی این سفر نصیب ماشد از جملاتی ایشان تاکید میکرد این بود که همه شما که اینجا هستید دعوت شده اید و قدر خود را اینجا بدانید .

 ظهر شد و پس از اقامه نماز و صرف ناهار و مختصری استراحت به درمانگاه ارولوژی جهت ویزیت بیماران مراجعه کردم نکات جالبی را طی ویزیت معاینه بیماران می دیدم همه بیماران شکایتی تقریبا مشابه داشتند به این صورت که سرم درد می کند و کلیه هام درد می کند و شکمم درد می کند معده ام درد می کند دست و پاهام درد می کند و یکبار دیگر می گفتند که این در این مناطق ورم کرده است و علاقه  عجیبی به درخواست و نوشتن سونوگرافی و آزمایش داشتند . ضمنا برقراری ارتباط کلامی در ابتدای هر کاری مشکل بود و از واژه هایی محلی استفاده استفاده میکردند که شاید اولین بار بود می شنیدم خلاصه با دقت فراوان و توجه به رفتار و حرکات بیماران متوجه منظور آنها می شدم .

 روز اول طی عصر حدود ۱۴۰ بیمار را ویزیت کردم ولی علی رغم تعداد زیاد بیماران خستگی چندانی را در خودم احساس نمیکردم . شب شد و ویزیت درمانگاه هم تمام شد و جهت نماز و استراحت به محل اقمتمان در منزل مسکونی آقای محمدپور رفتیم و با تعدادی دیگر از دوستان که طی و با تعدادی دیگر از دوستان که طی روز اول به جمع ما اضافه شده بودند آشنا شدیم از جمله آقایان دکتر آقایی چشم پزشک و عضو هیأت علمی دانشگاه ایران و آقای زرین اپتومتریت ترمی که همراه دکتر آقایی تشریف آورده بودند ( هردو از دانشگاه ایران ).

بعد ازشام هرکدام از دوستان از خاطرات روز اول خدمت به محرومین سخنی می گفتند و مشترکات زیادی در نحوه ویزیتودرمان بیماران وجود داشت من جمله سادگی و مظلومیتی که در نگاه اکثر بیماران کاملا مشهود بود .

خلاصه شب را با خاطراتی خوب به پایان رساندیم و صبح روز بعد با نشاط و پر انرزی آماده رفتن به محل کارمان که حدود ۴-۵ کیلومتر فاصله داشت شدیم و برخی از دوستان این مسیر را پیاده وبرخی با ماشین های سازمان طی مسیر می کردند صبحگاهان هوای بسیار تمیز و دلنشینی به شهر فنوج حاکم بود البته بهتر اشاره کنم که شهر فنوج از نظر خود آنها شهر به حساب می آمد ولی از نظر ما روستای بزرگ با امکانات محدود بود و اکثر مردم در ش رایط اقتصادی و فرهنگی به سر می بردند ولی علی رغم این توضیحات ، مردمانی بسیار دلنشین و مهربان داشت که خیلی از شرایط سخت را  پوشش میداد .

پیاده روی صبگاهی بسیار لذت انگیز و نشاط آور همراه با دیدن منظره های طبیعی وزیبا بود . بلافاصله پس از رسیدن به بیمارستان بدون فوت وقت شروع به کار درمان می کردیم از جمله عزیزان پزشک عمومی که کار اسکرین و معاینات اولیه و احیانا درمان های لزم را انجام می دادند و سایر عزیزان که در بخشهای تخصصی داخلی ، ارتوپدی ، دندانپزشکی ، بیهوشی ، جراحی عمومی ، زنان و زایمان ، چشم پزشکی ، ENT  ، ارولوژی ، رادیولوزی ، آزمایشگاه ، داروخانه و … با دل و جان ارائه خدمت می کردند .

 هر روز که می گذشت با محیط و شرایط سازگاری بیشتری پیدا می کردیم و احساس رضایت خاطر و شوق خدمت به بیما ران محروم در تک تک دوستان شعله ور می شد و این موضوع به وضوح در حالات رفتاری و عملکردی دوستان کاملا مشهود بود به طوریکه هکدام از دوستان روحیه ای مضاعف برای سایرین ایجاد می کرد و احساس خستگی به ندرت دیده می شد حقیقتا در راستای رضایت حق تعالی همکاران درمانی روز به روز شکوفاتر می شدند و خدمات بیشتری ارائه می کردند که بیماران هم به این موضوع اذعان داشتند و دعاگوی کادر پزشکی و مسئولین دست اندرکار بودند . خلاصه اینکه روزها یکی پس از دیگری سپری می شد تا اینکه به لحظات پایانی خدمت رسانی به محرومین نزدیک می شدیم.

یکی از عزیزان همکار جناب آقای دکتر غیاثی که جا دارد از محسنات خوب اخلاقی و تعهدی و تخصصی ایشان هم یادآوری کنیم میگفت که مواظب باشیم مغرور نشویم و خدای ناکرده منتی بر سر کسی نگذاریم چرا که اگر امثال ما اینجا در حال حاضر مشغول خدمت رسانی هستیم با هزینه همین مردم پیشرفت کرده ایم و تحصیلات دانشگاهی را طی کرده ایم انشاالله و نیز جناب آقای دکتر مسعودی طرح محترم بیمارستان صحرایی لباس پزشکی و اتاق عمل را به لباس احرام تشبیه می کرد ودرلحظات پایانی می گفت که یواش یواش از احرام خارج می شویم که به حق تعابیر زیبایی است که این عزیزان هرکدام از دیدگاه خود ذکر می کرد . روز آخر علی رغم میل برشتن به نزد خانواده و دوستان و محل کار و شهرمان ، غمی پهان در وجودمان را حس می کردیم .و هروقت که به یاد نگاه های بی ریا و مظلومانه تک تک بیماران می افتادیم احساس دلتنگی در وجودمان را حس می کردیم .

به لطف حق تعالی در آخرین سند خدمت و ماموریت جهادی دوستان کاملا محسوس بوده که بیماران نیازمند خدمت که نیاز به خدمات کوتاه مدت و قطعی داشتند ارائه خدمت شده بودند و اندک بیمارانی هم که نیاز به اقدامات تکمیلی داشتند با فرم های مخصوص ارجاع به مراکز پزشکی بیمارستانی جهت ادامه درمان معرفی شده بودند که انشاالله مشکلات این عزیزان هم برطرف گردد . از صبح پنج شنبه سوم دی ماه ۹۴ تا عصر سه شنبه هشتم دی ماه ۹۴ اردوی جهادی طول کشید و پس از پایان اردو عصر روز سه شنبه با هماهنگی سرکار خانم کمیلی و آقای سرگزی به چند منطقه زیبای دیدنی و بکر در شهر فنوج رفتیم و عکسهای یادگاری و پر از خاطره فراوانی گرفته شد.

 پس از یک سفر کوتاه درون شهری جهت بستن ساک و چمدان و آمادگی مسافرت به سمت چابهار به محل اسکان مراجعه نمو دیم و سپس با دوستان خوب دست اندرکار بیمارستان صحرایی و صاحبخانه خداحافظی کردیم و حلالیت طلبیدیم .

لازم به یادآوری است که در یک نگاه مردم فنوج را مردمانی مهمان نواز ، ساده زیست ، قانع و راضی به رضای خدا یافتیم من جمله یادی کنیم از مولوی قاضی که طی این چند روز اقامت وستان و تیم پزشکی در فنوج همواره در کنار دوستان و همکاران حضور داشت و سعی در برقراری ارتباط مفید و موثر با کار درمان داشت که دوستان نیز از این موضوع خشنود بودند . شب شد و لحظه حرکتبه سمت چابهار به همراه یک خودروی ون و یک خودروی پیکاپ در کابینه پر از ساک و چمدان، پس از حرکت دوباره وارد جاده های شیب دار فنوج به سمت چابهار شدیم و پس از ورود ۳ ساعت به چابهار رسیدیم وبه پیشنهاد یکی از دوستان دندانپزشک آقای دکتر ابراهیمی به رستوران رفتیم و پس از صرف شام جهت استراحت و خواب مهمانپذیری که قبلا مهیا شده بود مراجعه کردیم .

صبح شد و طلوع زیبای چابهار که در زمستان ، هوایی بهاری داشت را تجربه کردیم قرار شد پس از صبحانه به چند نقطه تفریحی چابهار مسافر است درون شهری داشته باشیم که انجام شد .

جاهایی که رفتیم ساحل زیبای دریا ، کوه های مریخی ف درخت بزرگ انجیرف معابد ، بازار ماهی فروشان ، ساحل ماهیگیران بود که هرکدام زیبایی و جذابیت خاص خود را داشت . تصمیم گرفته شد که پس از صرف نهار و استراحت حدود ساعت ۳۰/۴ عصر به اتفاق دوستان و هماهنگی سرکار خانم کمیلی و آقای پنچولی به منطقه آزاد چابهار جهت خرید سوغات و باز دید منطقه ازاد تجاری برویم که آنهم زیباییهای خاص خود را داشت و هرکدام از همکاران بر اساس سلایقو نیاز مندیها وسایلی را تهیه کرده بودند که پشت پیکاپ در کابینه گذاشته و به سمت مهمانپذیر حرکت کردیم ( حدود ساعت ۱۱ شب بود ). فردا صبح ساعت ۳۰/۷ به سمت فرودگاه کلارک ( ۵۰ کیلومتری چابهار ) حرکت کردیم وساعت ۰۵/۹ پرواز چابهار به تهران انجام شد و دوستان همگی به سلامت و رضایت خاطر به مقصد رسیدند و این اردوی جهادی پربرکت به پایان رسید اما دلتنگی جدایی از دوستان مخلص کمی سخت بود . هرچند مدت اردو کوتاه و چند روزه بود ولی پر از تجربیات و خاطرات خوب و شیرین و نیز دوره فشرده ای از درس های زندگی و گذشت و ایثار و فداکاری و نیز آموزش علمی و عملی بسیار مفیدی برای همه عزیزان بود به جرأت میتوان گفت دستیابی به این گنجینه ها در شرایط روزمره زندگی طی این مدت کوتاه ، چه بسا بسیار سخت و گاها ناممکن است و این هم از برکات بزرگ این سفر مقدس بود که خداوند به ما عطا کرد و از این بابت خدا را هم شاکریم . تقریبا خودخواهی ، غرور ف منیت و هواهای نفسانی جای خود را به گذشت و فداکاری و ایثار و دیدن دیگران و خود را ندیدن و خدا محوری و شوق خدمت به خلق است داده بود که حسی بسیار زیبا همراه رضایتمندی خاطر و آرامش درونی به انسان میدهد و ارمغان این سفر پر برکت معنوی در یک کلمه خود را ندیدن بود و با جمله ای زیبا از مولایمان اباعبدالله الحسین (ع) این سفر معنوی را خاتمه می دهم که می فرمایند : نیاز دیگران به سمت شما هدیه ای است گرانبها و نعمتی است از جانب خداوند پس قدردان این نعمت باشید.

باشد که همه ما رستگار شویم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *