بهم ۲۴

مرمی تشنه!

مرمی تشنه!

49

     صفیر رعب انگیز مرمی قناسه زوزه کشان فضا را می شکافت و از دهانه شعله پوش سلاح با شتاب در هوا می دوید . انگار خیلی عجله داشت و دیرش شده بود!

از همان کسر ثانیه نخست انگار سراسر حیات سی ویک ساله صادق مقابل دیدگان وحشی مرمی مرور شد!

مرمی قناسه با شتاب می رفت تا به مقصودش برسد ….

شیطنت های کودکانه صادق در میدان خراسان با بچه ها را می دید ، گل کوچک در زمین خاکی با توپ پلاستیکی دو لایه که گاهی اوقات شیشه همسایه ها را فرو می ریخت ، از شاهکارهایشان بود و برخی وقت ها فشار زنگ همسایه در تیر آفتاب مردادماه و الفرار! و گاهی هم شاگردی مکانیکی اوس رضای مکانیک و حاج حیدربنا معمار معروف محله!

مرمی می رفت و به هدف نزدیک می شد و نوجوانی و بالندگی صادق را در هیات عاشقان ثاراله خیابان طیب می دید که چطور لباس مشکی برازنده او می شد و واحد زنجیر زنی هیات را از جوانی اداره می کرد.

مرمی می دید درس خواندنش برای کنکور در خانه محقرشان و با جزوه های قرضی از کتابخانه مسجد و قبولی اش در دانشگاه تهران! و صد البته ازدواجش با دختری مومن و سربه زیر در محله شان .

مرمی نظاره می کرد که وقت علی کوچولوی او به دنیا آمد انگار دنیا را به او دادند و وقتی به علی اش راه رفتن را می آموخت داشت بال در می آورد و ذوق اش را با هیچ چیز معاوضه نمی کرد!

دیگر مرمی با هدف فاصله ای نداشت و در حومه شرقی حلب در یک جاده استراتژیک که صادق با چند رزمنده دیگر در سنگری کوچک نشسته بودند.

رسید به هدفی که تیراندازش از پشت دوربین قدرتمند قناسه اتریشی اش دیده بود و آن چیزی نبود جز گردن صادق که شکافی را به سرعت در آن باز کرد و دریچه ای را به بهشت برایش گشود،

صادق رفته بود و مرمی تشنه ،خون گلوی او را نوشیده !   او در دنیای دیگر بر آن تیرانداز سیاه پوش نگاه می کرد که چطور شیشه ودکایش را از کوله در آورد و وارد سنگرش می شد!

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *