شهر ۰۹

من یه پاسدارم!

یادداشت کوتاه

من یه پاسدارم!

محمدرضا صادق دوست

دانشجوی پزشکی

100_20

یادم هست وقتی که جواب انتخاب رشته اومد و اینجا قبول شدم اصلا به پاسداری و پاسداری و این جور چیزها فکر نمی کردم.

اما انگار خدا این قصه رو جوری دیگر برام رقم زده بود.

چند ماهی دوره پاسداری رفتیم برای خود من خیلی چیزا از همون جا شروع شد. قسمت شد و رفتیم جنوب تازه داشتم به مسیری که پا توش گذاشته بودم اعتماد می کردم.

پیش خودم حساب و کتاب کردم که دارم جاپای چه کسایی می ذارم دیگه داشتم خودم و ادامه دهنده راه کسایی می دانستم که دل یک ملت بهشون گرمه.

قهرمانهایی از دل همین خاک، قهرمانایی نه مثل سوپرمن و بتمن که حکم افیون رو دارند تا مردم واسه یه لحظه دردا و غمهاشون رو فراموش کنند. اینایی که ازشون صحبت می کنم درمان درد بودند یه راه چاره، پاسداری بی ادعا یا شاید بهتر بگم یا راهی بی ادعا. رزمنده های روز نبرد و گریونهای دل شب.

خودمو پاسدار چادری می دونستم که نه تنها روسر خواهر و مادرمه بلکه روسر تموم زنایی که بهش اعتقاد دارند.

به خودم که اومدم دیدم داره یه اتفاقایی می افته یه جوونایی مثل من و تو اهل همینجا همین خاک ساک هاشون رو تو دستشون گرفتند و پوتین پاشون رو بستند و عازم شدند. عازم یه سفر دور و دراز راه کاروان راهی که زینب غریبانه اون رو طی کرد تا به دیاری پر از غربت رسید. حالا پس از گذشت این همه مدت انگار عمه سادات زینب کبری علمدارای این شهر رو انتخاب کرده بود برای کربلایی دیگر!

چند روزی از دوره نگذشته بود که موقع پوشیدن لباسای سبز شد یه سبز یه دست و بی شیله پیله وقتی تنت می کردی انگار تو روز عاشورایی ، این لشگر هم لشگر امام حسین، برات فرق نداره هرگوشه ی دنیا شرق و غرب عالم هرجایی که آه مظلومی بلند بشه هر گوشه ای که ندای هل من ناصر شنیده بشه اونجا برات یه کربلاست. یادمه یکی تعریف می کرد زمان جنگ یکی از بسیجی ها که تازه پاسدار شده بود موقع پوشیدن لباس هر دفعه اشک می ریخت انگار نمی تونست لباسو بپوشه، این لباس با تمام سادگی اش رو قلبش سنگینی می کرد اون موقع نفهمیدم و درک نکردم اما حالا با تمام وجود اون اشک هارو می فهمم، دیگر شکی ندارم که راه رو درست اومدم و با افتخار میگم:

من یه پاسدارم یه پرچم دار، پرچم سرخ حسین، تو این راه اگر همه ی دنیا جمع بشن، اگر از هر کس و ناکسی زخم زبون بشنوم پا پس نمی کشم به قول حاج همت حاشا که بچه بسیجی میدون رو خالی کنه، پس یا علی.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *