همه با یک هدف مشترک آمدیم!

تیر ۰۹

همه با یک هدف مشترک آمدیم!

روایتی از یک سفر جهادی

همه با یک هدف مشترک آمدیم!

لیلا نساج

5

هنوز آفتاب نزده بود که از خونه به سمت فرودگاه بیرون آمدم. خیابان­های خلوت تهران منتظر روز پرتردد دیگری بودند. پرواز ساعت ۶:۳۰ بود، تقریبا نزدیک شش بود که رسیدم.

با یکی از متخصصین زنان و زایمان ” دکتر سلطانی” هم پرواز بودم. گوشی را که برداشتم تماس بگیرم دیدم ایشان زنگ زده. با برقراری تماس همدیگر را پیدا کردیم، در برخورد اول همانطور که در طول سفر ثابت شد بسیار بی­ریا، صمیمی و دوست داشتنی بودند. به گفته خودشان ۲۰ سال بود که در خدمت محرومین بودند و جایی از میهن عزیزمان نیست که نرفته باشند. طبق روال همیشه با کمی تاخیر پرواز کردیم. حدود ساعت ۸:۳۰ رسیدیم زاهدان آقایی بلند قامت از بچه­های بسیج جامعه پزشکی استان به استقبالمان آمد و ما را به یک مرکز تازه تاسیس درمانی برد. آنجا خانم کمیلی که از قبل در خصوص هماهنگی برای تهیه بیلیط، تلفنی با همدیگه صحبت کرده بودیم را دیدم. جمع پانزده بیست نفره­ای سمت دیگر سالن محل استقرار نشسته بودند که بعدا متوجه شدم از بچه­های پیراپزشکی استان هستند. اتوبوس ولو برای انتقال ما به شهر فنوج آمد. راستش مدتی طول کشید تا من تلفظ صحیح اسم این شهر را یاد بگیرم. چون محلی­ها خیلی سریع تلفظ می­کردند. من تا دو روز میگفتم چی بود؟ فنود، فن­…..!

خانم کمیلی آمدند و به ما گفتند: “گروه بعدی ساعت ۱۶ میرسه، شاید هم با تاخیر پروازشان ساعت ۱۸ شما با این اکیپ میرید یا صبر میکنید با هم بروید؟” با مشورت خانم دکتر سلطانپور و به دلیل مسافت طولانی که تقریبا ۹ ساعت راه بود تصمیم گرفتیم تا هوا تاریک نشده به مقصد برسیم. آماده سوار شدن به اتوبوس شدیم که دکتر موسوی یکی از رزیدنت­های ارولوژی بیمارستان خودمان را هم دیدم، بعد از سلام و احوالپرسی متوجه شدم دو تا دیگه از رزیدنت­های جراحی عمومی دکتر علوی و دکتر خان­محمد و دکتر صادقی رزیدنت گوش و حلق و بینی و دکتر حاتمیان رزیدنت ارتوپدی با اکیپ بعدی ما را در این سفر همراهی خواهند کرد، در پناه قرآن کریم سفرمان را آغاز کردیم.

در طی سفر از همراهی و مشایعت مگس­های فراوان اتوبوس بهره بردیم. تقریبا همه بچه­ها را کلافه کرده بود. برای ناهار ایرانشهر نگه داشتند، تا اسم این منطقه آمد ناخودآگاه یاد حضرت آقا افتادم که مدتی را در این منطقه تبعید بودند، نگاهم به شهر تغییر کرده بود انگار دنبال گم شده­ای می­گشتم، روحی فداه آقا جان که جای­جای این مرز و بوم بوی شما استشمام می­شود.

بعد از ناهار حرکت کردیم، پرده را که کنار می­زدی، فقط دشت بود و خاک بود و آسمان ….. . چند روز که از سفر گذشت متوجه شدم چقدر این مردم شبیه سرزمینشان هستند. صاف و صادقو بی­انتها مثل دشت، خونگرم به مثابه خاک و دلی به وسعت آسمان.

تقریبا ۱۰ صبح بود که حرکت کردیم و ساعت ۱۹:۳۰ رسیدیم به مدرسه­ای که بیمارستان صحرایی را در آنجا مستقر کرده بودند. برای استراحت ما را به خانه مدیر شهر فنوج بودند، به گرمی از ما استقبال کردند طبقه بالای خانه خودشان را در اختیار ما قرار دادند. بی هیچ منتی …… . تا آخر شب جمعیت ما به ۱۱ نفر رسید دو پرستار یک ماما و چهار دندانپزشک یک متخصص اطفال و یک نفر جراح فک و صورت و یک نفر اپتومتریست.

حدودا ساعت ۸  بود که هر چهار نفر با یک ماشین به طرف مدرسه مکان استقرار بیمارستان صحرایی حرکت کردیم. نخل­های بلند با برگ­های سبز در شهر خودنمایی میکردند و به جای صدای بوق ماشین و ترافیک تنها صدای پرندگان به گوش می­رسید. لباس­های رنگارنگ زنان شهر حکایت از ذوق و صبر بی­اندازه­ای انسان­های این شهر بود چرا که در هیچ جا نمی­توانستی این لباس­ها بیابی برای به دست آوردنش باید سفارش می­دادی تا زنی صبورانه سوزن نخ کند و بر روی پارچه هنرنمایی خود را آغاز کند آنگاه بعد از مدتی انتظار برازنده آن رخت می­شدی .

بعد از صرف صبحانه و به قول دکتر مسعودی جراح عمومی که اهل بهشهر بود موقع تحویل گرفتن لباس احراممان شد هر کس به قسمت مربوط به خودش برای انجام فریضه جهاد راهنمایی شد. من هم به اتاق عمل سیار رفتم. امکانات خوبی محیا شده بود با همکاران آشنا شدم همگی از بچه­های خود استان بودند. تا بیماران ویزیت اولیه بشوند و به ما ارجاع دهند برای روز اول زمان­بر بود در این فرصت با چیدمان وسایل مورد نیاز آشنا شدم. کار شروع شد دکتر غیاثی یکی از متخصصین بیهوشی بیمارستان نیز آمده بودند که من در حین کار متوجه حضور ایشان شدم. بیشتر عمل­های کوچک را انجام می­دادیم چون فقط تا ساعت ۹ شب ریکاوری فعال داشتیم بخش هم که نبود ارجاع دهیم. خدمات دندانپزشکی، اپتومتری، ارتوپدی، داخلی گوارش، سونوگرافی، رادیولوژی، زنان و مامایی، اطفال و معاینه پزشک عمومی و اورژانس سیار از جمله امکانات بیمارستان صحرایی در شهر فنوج بود. هر تخصص در طی روز به طور متوسط و بدون اغراق تا ۲۰۰ تا ۲۷۰ بیمار را ویزیت می­کردند و اتاق عمل ما با داشتن سه اتاق در روز ۵۰ تا ۷۰ بیمار را پوشش می­دادند. (شایان ذکر در طی این روزها ۲۰۰ تا ۲۵۰ ختنه نیز صورت می­گرفت)

گذر زمان را متوجه نمی­شدیم، همه همکار بودیم به معنای واقعی رئیس و مرئوسی نداشتیم همه با یک هدف مشترک.  هیچ کس از زیاد بودن بیماران شاکی نبود، کسی از کم بودن کارانه صحبت نمی­کرد، کسی عجله برای تمام شدن ساعت کاری نداشت، و هیچ کس از خستگی چیزی نمی­گفت و تنها با یک لبخند رضایت و دعای یک بیمار تمام خستگی را از تن می­شستند.

  شب­ها تقریبا ساعت ۱۹ و یا در برخی شب­ها ساعت ۲۱ به طرف محل اسکان حرکت می­کردیم. بچه­ها با تمام خستگی که در طول روز داشتند پرانرژی از روزی که همراه مردمان شهر گذرانده بودن میگفتند. روزهایمان به سرعت طی شد در طی این سفر پنج روزه ۴ نوزاد دو دختر و دو پسر با کمک دستان پر عطوفت دکتر سلطان­پور به دنیا آمدند که از شیرین­ترین لحظات این سفر بود.

در پایان سفر طبق عادت همیشگی صحیفه سجادیه را گشودم و دعای ۲۳ حضرت در خصوص در خواست عافیت و شکر آمد:

” خداوندا بر من منت گذار که موفق به حج و عمره و زیارت قبر رسولت و آل او که درودت بر همه آنان باد گردم، همیشه تا وقتی که مرا در دنیا زنده می­داری، در امسال و همه سال، و آن عبادات را پذیرفته و مایه پاداش و منظور نظر و ذخیره­ام نزد خود قرار ده”

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *