و خدا نزدیک تر است!

تیر ۰۸

و خدا نزدیک تر است!

و خدا نزدیک تر است!

فاطمه برفرازی/ دانشجوی پرستاری

49

۱-گاه بایدنگاهت رابه چشمان حسرت بارکودکانی گره زدکه زمستان رابهترازتومی شناسندکه طعم سرمارابهترازتومی فهمندکه بادانه دانه برف هایش خاطره هادارندکه بهترازتومی دانندکدام گلهاطاقت بیشترزنده ماندن دارندکه خوب می دانندچترگرمابنفشه هارابی تاب ونسترن هاراسرمست می کندخوب می دانندکه وقتی نرگس دارند

بایدمناجات شب هاشان سوختن چراغ سبزترافیک باشدخوب می دانندکه خودبایدسایه بان تنهایی شان باشندگاه بایدبادل اندیشیدگاه بایدمهرراعشق رادردل گلهای گل فروش حاضری زد.

۲-. هنوزم  می تونی شمعدونی های خوش وآب رنگ  مادربزرگ که قطره های شبنم روی برگاش می لغزه  رو ببینی. هنوزم میتونی بوی عشق ازآشی که با دست های پینه بستش  برات  میپزه  رو استشمام کنی. هنوزم  میتونی از برق نگاش  آرامش  بگیری. هنوزم  میتونی ازگرمای مهر بوسه هاش،گر بگیری. هنوزم  میتونی  یه آغوش باز داشته باشی برای تصور رویاهات. یه نغمه ی دلنواز برای ریتم زندگی، یه نت موندگاربرای موسیقی وجود. امانمیدونم، نمیدونم چی شدکه عشق اززندگیت گرفتی  وبرای آلبوم خاطراتت ،چمدون سفر بستی .چی شد که  بودی وآهنگ نبودن سرودی. به خودت بیا چندوقته بهش سرنزدی، چندوقته نگاهش به درگره زدی این نگاه منتظرنگاهته تنهاش نزار.

۳-.گاه زندگی  درانگشتان کوچک کودکی است .که باعشق روی شیشه ی بخارگرفته ی ماشین ،عکس رویاهاش میکشه. گاه موندن توترافیک  و ازقاب پنجره ،کلافگی آدما رو دیدنه. گاه زندگی درصدای بوق  ماشین آدمایی که فکر می کنن ، بوق تنهاسدشکن معبرشونه. گاه نگاه دوختن به دهلیز تاریک  ،برای دیدن برق نگاه مترو.گاه انتظاره ،انتظار روییدن گیاهی دردل سنگ .انتظاراومدن بارون برای لب های تشنه ی کشتزار.انتظارجوجه گنجشک ها برای روییدن پر پرواز.وگاه بی گاه انتظارمن برای رسیدن به تو۰ زندگی من تمام نقطه ها وثانیه ها ولحظه هاش ،پازل نبودنت رو تکمیل می زن وآهنگ عشق ودردستگاه شورتو می نوازه .کدامین جمعه  می آیی که چوب خط نگاهم، انتظارم ،جایی برای بی توبودن ندارد.

۴-. آبی این آسمان جوردیگر است نه آبی ابردارنه آبی گرفته این آبی ؛آبی آسمانی ست زلال وپرتلالؤ. آن چنان که انعکاس پهنه اش درقاب این رود شوق پروازبه دل ماهی می اندازد وآرامش دردل ارغوان می نشاند تابی ترس در این دره بروید آری این آسمان, جلوه گاه مهرخداست گاه دلم می خواهد تکه ای ازاین آسمان رابردارم وبرفراز این ساختمان های سربه فلک کشیده بنشانم تاوقتی پنجره می گشایند تنگ نشود نفس هاشان درکنج سینه ها تانگیرد دل هاشان برای دیدن آسمان .وقتی که یک یک خانه هاراروی هم می چیدیم گمان می کردیم خانه مان بالاتر وخدانزدیک تر امااین خیال نفس است ودرستش این است خانه مان بالاتر آسمان محوشده وخدا…

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *