بهم ۱۸

پرستاران هم گریه کردند!

پنج خاطره کوتاه از چند مدافع گمنام حرم از لشگر قهرمان فاطمیون

پرستاران هم گریه کردند!

37

 

خاطره اول:

ما با یکی از بچه ها در سوریه صحبت میکردیم که چرا آمدی؟چطور شد آمدی؟ما حقیقتا سال ۹۱ میخواستیم بیاییم و از مدافعان حرم بشویم پدر اجازه نمیداد،در افغانستان مادر هم به رحمت خدا رفته بود و خانواده مخالفت میکردند.ما یک پاسپورت قدیمی داشتیم که باطل شد و دولت جدید افغانستان گفت باید پاسپورت جدید و الکترونیکی داشته باشید،ما رفتیم به بهانه ی این که یک دوره آموزشی بیاییم ایران پاسپورت بگیریم،پدر اجازه داد که برویم کابل پاسپورت بگیریم،یک هفته رفتیم کابل و پاسپورت گرفتیم و آمدیم دیدیم کنسل شده این برنامه ای که می خواستیم بیاییم ایران و پدر گفت که الکی بود این پاسپورت گرفتن برای رفتن به ایران،گذشت تا پارسال سال ۹۴ ما داشتیم دانشگاه میرفتیم که یکی از بچه ها گفت اربعین نزدیک است بیایید ثبت نام کنیم که بالاخره اربعین بتونیم برویم کربلا چون راه آزاد شده بود و فقط مانده بود ویزای ایران،اربعین هم دقیقا افتاده بود موقع امتحان های ما،خلاصه با رفیقامون رفتیم ثبت نام کردیم و رفیقمون رفت شهر اینترنتی ثبت نام کرد و ما آمدیم داخل روستای خودمون،معلم بنده خدا به رفیقاش گفت این پاسپورت و این مدارک بروید ثبت نام کنید ببینید کی تاریخ برای مصاحبه به ما می دهند بعد زنگ زد که آقای فلانی ۱۸نفر ثبت نام کردیم،همه افتادند روز چهارشنبه که اربعین بود ولی تورو اصلا تاریخ نزدن،ما خوشحال شدیم که چون یکی از آشناها داخل کنسول گری هست میتونیم بریم قبل از اربعین هم تاریخ بزنیم.رفتیم پیش بنده خدایی تاریخ نزد برای ما.گفتیم دفعه پیش کار دو سه تا از بچه ها را راه انداختی بیا کار مارا هم راه بنداز،گفت نه و رفت و تاریخ مارا زد ۸ برج۱۲ سال ۹۴،خیلی ناراحت شدیم و امتحانات و دبیرستان هم تمام شد،زمستان مانده بودیم چکار کنیم،یک مغازه پرده دوزی بود که آنجا کار میکردیم،یک روز اومدیم به پدر گفتیم که آقا ما می خواهیم برویم سوریه،خواهر و برادرا خندیدن و گفتن بابا تو چهار ساله میخوای بری بیا برو دیگه گفت نه جدی کربلایی جان به پدرش میکفت ما میرویم ها،پدرش گفت نه نمیخواهد بروی و خیلی ناراحت شدم تا اینکه یک شب خوابی دیدم که همه مردم پرونده هاشون رو بالا گرفتن دارن میدن دست امام صادق(ع).امام رو زانو نشستن و ما هرچه پرونده هارو بالا میبریم میبینیم که اصلا نگاه نمیکنند.خیلی ناراحت شدم و گریه کردم که چرا پرونده مارا نگاه نمیکنی مگر چه مشکلی داریم؟!اشاره کرد که پشت سر ما امام زمان است یک جوان خوش سیمایی با یک اشاره خیلی با شور این پرونده را از دست ما گرفت.گفت ما یک فرمی که چند ماه پیش ثبت نام کرده بودیم گفت شاید بعدا استفاده کنیم بالاخره باطل شد.چند ماهی گذشت و یک روز پنجشنبه صبح سر صبحانه به پدر گفتم من میروم دیگر تورو خدا بگذار بروم.پدر یکدفعه گفت برو و راضی شد.ما قبلش دو سه تا نامه برده بودیم کنسول گری که تاریخ مارا زودتر بزنند از کمیته امداد نامه بردیم کمیته امداد نهصد و اندی نامه داده بود کنسول گری همه قبول شده بود ولی نامه ما قبول نشد بین راه هم تصادف کردیم بعد رفیقمون به من گفت وقتی پدرت راضی نیست نمیشود.ولی خب پنجشنبه پدر گفت برو من هم رفتم از پشت ساعت برداشتم گفتم بابا ببین هنوز عریضه اش پیشم هست.نگاه کردم دیدم شنبه تاریخ مصاحبه بود.شنبه رفتیم آزمایش خون دادیم یکشنبه مصاحبه شدیم و دوشنبه پول واریز کردیم،پنجشنبه ویزا دستمون بود جمعه نه شنبه حرکت کردیم اینجا و یکدفعه سر از پادگان یزد و سوریه درآوردیم والان هم که کنار شما هستیم.این درس و دانشگاه و معلمی وکارو بارش رو ول کرد و گفت تمام کار ما گیر داشت ولی نمیدونم پدر یهویی چطور راضی شد،سه چهار سال بود راضی نمیشد.ما سه تا برادر بودیم من وسطی بودم و مارو خیلی دوست داشت این از این.

خاطره دوم:

من در سوریه معاون گردان بودم یک محمدعلی نامی بود بنده خدا شهید شده،یک شب اومده بود با ما صحبت میکرد.این هرشب میومد اتاق ما برای حل مشکلات و خلاصه تمام شد. یه روز اومد گفت آقای دکتر مارا شخص خود مارا پشت بیسیم دکتر صدا میزد بعد گفت آقای دکتر برگه A4 و خودکار داری یا نه؟گفتم برای چی میخوای گفت میخواهم وصیت بنویسم بعد ما خودمون گفتیم وصیت برای چه میخواهی بنویسی.گفت که من یک خوابی دیدم میخواهم وصیت بنویسم بعد ما بهش گفتیم محمدعلی جان تو اصلا بلدی وصیت بنویسی؟کفت نه چی بنویسم؟گفتم مثلا اول بنویس بسم الله الرحمن الرحیم شهادت به یگانگی خدا و پیغمبر و اهل بیت بعد شروع کن مثلا چون وصیت نامه شهدا خیلی مهم هست مثلا فرض کن هم طراز بچه های خودت چی بگی بهشون.اگر برادرت خواهر یا بچه های هم سن و سال خودت کم نمازند بر نماز اهمیت بدهید،رهبری را تنها نگذارید،خط ولایت را ادامه بدهید یا مثلا خطاب به برادر عزیزم در فراغ ما گریه نکنید.همینجوری باهاش شوخی میکردیم میگفتیم کم وصیت نامه خوندی برو یکی از اینارو درست کن. همینطوری نگاه کرد و گفت دستت درد نکنه.ماخودمون باورمون نمیشد این گفت باشه دستت درد نکنه خیلی راهنمایی خوبی کردی و رفت وصیت نامه نوشت.چهار روز بعد بنده خدا شهید شد هرچی اصرار کردیم گفتیم چی خواب دیدی گفت هیچی فقط دیدم مادرم یه خورده گریه میکند مادرم تو افغانستان مریض شده چی شده مادرم مریض شده من باید وصیت بنویسم در همین حد.سه چهار روز بعد انتحاری اومد دم مقر و جنازه اش تیکه تیکه شد و چیزی نموند.

خاطره سوم:

ما مجروحیت خودمون جالبیش اینه که ما با ماشین تویوتا هایلوکس ۱۲۰تا سرعت میرفتیم چون خط میرفتیم خیلی خمپاره زیاد می زدند اونقدر سرعت بالا بود که می دیدیم ماشین وقتی سرعتش زیاده هی صدا میکند که دیگر از کنترل خارج میشود.ما خودمون وقتی می خواهیم برویم خط آیت الکرسی را میخوانیم،هی زیر زبانمان بود.یک روز فرمانده آمد گفت دکتر زود باش وسایل بردار میخواهیم برویم خط،ما گردان احتیاط بودیم.سوار ماشین شدیم تجهیزات کامل گرفتیم سه نفر عقب راننده جلو فرمانده گردان هم جلو نشسته یک دفعه دیگه هیچی نفهمیدیم خمپاره ای اومد همه موجی شدیم ما گیج بودیم نمیدانستیم چه شده دیدیم ماشین داره چپ و راست میشه یه لحظه سر زبانمان اومد که بابا تو آیت الکرسی را نخواندی دیوانه . این اتفاق افتاد و شروع کردیم به خواندن آیت الکرسی رسیدیم به لا تاخذه سنته لانوم یک دفعه دیگه بیهوش شدیم به هوش آمدیم دیدیم تو آمبولانس و باز بیهوش شدیم و بعد باز به هوش آمدیم دیدیم تو اتاق عمل هستیم و بعد کامل به هوش آمدیم بعد ازبچه ها پرسیدیم که علی جان اسد چی شد؟جواد چی شد؟فرماندمون حاج رضا رستمی مقدم چی شد؟خودت چی؟گفت ما فقط خودمون سرمون آسیب دیده جوادم که یک ایرانی بود سرش ضربه دیده اسدهم دماغش شکسته توهم داخل ماشین بودی دستت شکسته.گفتم حاج رضا چی شد ؟گفت حاج رضا یه قطره خونم ازش نیومده جلو هم نشسته بود یعنی همه ما پنج نفر کلا زخمی شدیم حاج رضا یه قطره خون یه خراش هیچی ماشین هم با ۱۲۰تا زد به دیوار بتنی توهم داخل ماشین ماندی ماشینم داشت دود میکرد که همین الانه انفجار کند گفت دیگه کسی جرات نکرد بیاد تورو بکشه بیرون گفت حاج رضا رفت تا موج انفجار برطرف شد سریع بی سیم گرفت و مخابره کرد عقب تا نیروی احتیاط آمد و مارا نجات داد گفت ۱۵-۲۰ دقیقه ای شد گفتیم تو این ۱۵-۲۰دقیقه همین الانه که ماشین آتش بگیرد دکتر میسوزد میرود خلاصه بعدا ما از بچه های حاج رضا پرسیدیم و گفتند که نه حاج رضا چیزیش نشده.این حاج رضا خیلی صلوات میگفت پشت بیسیم اذان میگفت،میگفت امروز نیمه شعبان ۱۰تا صلوات به نیت امام زمان .صلوات خیلی زیا د میگفت اذانم که از بس میگفت مخابرات بی سیم را قطع کرده بود گفته بود آقا در بی سیم داری شلوغ میکنی و خلاصه هرروز ولادت و شهادت میشد پشت بی سیم تبریک یا تسلیت میگفت موقع اذان هم روی پشت بام اذان میگفت. همیشه ذکرش این بود همین الان هم بچه ها یادشونه عزیزان نماز،نماز قضا نشود،مابرای نماز میجنگیم صبح ظهر شب همین بود یک هفته بعدش انتحاری می آید بعد از نماز که اذان میگه و نماز میخواند انتحاری می آید میزند به گردان همین محمدعلی ماهم اونجا شهید میشود و حاج رضای ماهم آنجا زیر آوار میشود.صلوات خیلی میگفت ماهم وقتی باهاش می نشستیم همیشه تسبیح دستش بود وذکر میگفت.روزهای جمعه یه روز جمعه ما خودمون رفتیم دیدیم بچه ها نشستند دارند باهم حرف میزنند حاج رضا رفته داخل دشت رفتم کنارش گفتم حاج رضا چه خبره؟گفت هیچی،گفتم چرا ناآرامی؟گفت نه روز جمعه هست یک نگاهی کرد و اللهم صل علی محمد وآل محمد و هی صلوات میفرستاد به ما هم میگفت دکترجان صلوات زیاد بگو بعد نمازم شهید شد.

خاطره چهارم:

وقتی ما داخل بیمارستان قلب شدیم یه بنده خدایی یه جوان فاطمیون داشتند می آوردند ماهم دیگه حالمون خوب شده بود دیدیم داخل راه رو یه جوان داد میزنه یا علی یا علی و گریه میکنه بعد یکدفعه خیلی بدجورداد زد یاعلی که داد میزنند سر یک نفر این هم یک یاعلی خیلی بلند گفت این که خیلی بلند گفت کل پرستاران نگاه کردند بعد این عرب هایی که پرستار بودند فکر میکردند بعد از یاعلی گفتن این مجروح شروع کردن هق هق گریه کردند بعد میگفتند بابا علی خوبه فکر میکردند علی یکی از رفیقاشه . همینجوری بهش میگفتن نگران نباش خلاصه این رفت داخل و فرداش ما رفتیم بالا تختش و گفتیم فلانی چته؟حالت خوبه؟کجا زخمی شدی؟گفت دستم شکسته و سرم ترکش خورده و… بعد بهش گفتم چقدر بی ننگی تو یعنی بی غیرتی درد و داد و بیداد جه خبره حالا یه اتفاقی افتاده خب.این دوباره شروع کرد گریه کردن یک رابط فاطمی ایرانی هم بود ایشان هم گریه کرد حتی پرستاران هم شروع کردند گریه کردن پرستارا نمیفهمیدن ولی از گریه فاطمیون گریه میکردند.ما گفتیم چی شده گفت موقعی که مابیهوش شدیم خیلی درد داشتیم که از فردا از بیهوشی خارج شدیم دستمون هم نه خونی نه چیزی فقط شکسته بود ولی سر یه پوست آویزان بود بعد لباس های نظامی چون گشادهستند اینها نفهمیدن چون خونم نیومد فکر کردند دست سالم است همین که دست مارا بلند کرد ما یکدفعه بهوش آمدیم گفتیم دستم دستم بعد دوباره دستم سرجاش گذاشت و دوباره از هوش رفتیم و نفهمیدیم چی شد تو همین عالم درد که بیهوش شدیم دیدیم که به قبله دراز کشیدیم ما داخل خونمون یه عکسی داشتیم شما هم شاید دیدید که از امام علی عکس کشیدند امام زمان هم ایستاده بعد یاد این عکس افتادم دیدم ای بابا امام علی نشسته تا دوازده امام تکمیل بشوند امام زمان هم ایساده بعد درد فراموش کردیم گفتیم مردیم دیگه هیچ دردی نداشتیم یک حالت خیلی خوبی بود مثل خوابهای خوب که آدم میبیند دوست ندارد تمام بشود.بعد گفت طرف راستمون امام نشسته بود تا امام زمان که ایستاده بود سمت چپم روبروی اینها اموات گذشتمون نشسته بودن مخصوصا مادر ما بعد دیدیم اینها مادر ما اضطراب داشت که مثلا بیاید زودتر مارا ببیند . ما هی شنیده بودیم که موقع جان دادن امام علی چه کافر باشی چه شیعه تا امام علی اجازه ندهد روحت جدا نمیشود هی ما میگفتیم یا علی یا علی دیدیم هیچ نگاه نمیکنه سرامام داد زدیم یا علی نمیبینی بیا مارو خلاص کن یاعلی رو که گفتیم دیدیم امام علی دست راستش بلند شد از عقب یه اشاره ای کرد گفت شمردیم ۴تا مونده به آخر یک نفر بلند شد آمد گفت امام زمان اینجوری شد که مثلا منتظراست بیاید بگیرد ولی دستور ندارد گفت تو همین حالت بودیم فهمیدیم بعد چهارمین آدم امام رضا هست یه حالت لوتی گفتیم آخ جون امام رضا اومد نوکرتم امام رضا.امام رضا به حالت رکوع بالاسرمون وایساد و گفت عزیزم مگه نگفتم هرکس بیاد زیارت ما می آییم استقبالش یکی هم جایی که میخواهی جان بدهی ولی چه کنیم که الان نوبتت نیست و گفت و رفت و ما بهوش آمدیم و از درد گریه کردیم بعد از اینکه یا علی داد زد علی کجاست میگفت پرستارا هم فکر کردند حتما رفیقاش بودند ما خودمون هم حقیقتا با خودمون دودل بودیم این چندوقت تو جنگ سوریه بعد این خاطره که شنیدیم کاش از اول بودیم دودلیمون برطرف میشد ولی خب با این حال راضی هستیم

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *