فرو ۰۵

چیزی که هست و نیست!

                                                                 امین میرزایی / دانشجوی پزشکی

روزهایی که با کاسه‌ی آشِ نذری دمِ درِ خانه بردن، عاشق می شدیم گذشته!

روزهایی که با زانویِ زخمی توی کوچه ها فوتبال بازی می کردیم و وقتی تو را می دیدم، سوباسا میشدم گذشته!

روزهایی که با چادرِ گلدار از سر کوچه بیایی و من هزار «سر پل ذهاب» در دلم ویران و آباد شود، گذشته!

دچار روزهایِ بدی شده ایم!

این روزها کسی دلش دنبال جوجه رنگی نمی گردد!

کسی دلش برای پاک کن های قرمز و آبی که مثلا خودکار پاک میکردند، تنگ نمی شود!

کسی دلش را بدون رسید پیش کسی جا نمی گذارد!

الان باید تا صبح بیدار بمانیم و خیره شویم به صفحه موبایل که چرا آنلاین است؟

با کی حرف می زند؟ و …

زمانه ای که برایش آهنگ بفرستی تا حرفهایت را خوشگل زده باشی، اما بعدش بگوید «فقط من نیستم که؛ برای همه میفرستد» زمانه‌ی عاشق شدن نیست!

این ها همه مسمومیت اند. سم مجازی بودن افتاده به جانمان.

من واقعی هستم،

تو واقعی هستی،

من تو را واقعیِ واقعی دوست دارم،

اما مسموم مجازی شده ایم.

انگار یکی از عمد این دنیای مجازی را راه انداخته؛ یکی که هیچوقت عاشق نشده یا شاید به عشقش نرسیده،

شاید هم کار اونور آبی ها باشد!

هر چه که هست مطمئنم این دنیای مجازی ساخته یک عاشق نیست حتی گاهی شک میکنم عاقل بوده باشه!

دلم برای‌حوض توی حیاط که بعد از دیدن تو با تصویر خودم در آن حرف میزدم تنگ شده!

دلم برای جای پاهایت توی برف های کوچه تنگ شده!

تو هستی، من هستم، اما دلم برایت تنگ شده، یک چیزی هست که نیست…

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *