کودکانه

تیر ۰۸

کودکانه

داستان کوتاه

کودکانه

حامد ابراهیمی/دانشجوی پزشکی

44

دوست دارم این بار که می خوابم، ساعتم را کوک نکنم… دوست دارم اینبار انقدر بخوابم تا نور خورشید از لابه لای شاخ و برگ های درخت انگور به روی صورتم بیافتد… انقدر بخوابم تا صدای قل قل سماور نفتی مادربزرگ بلند شود و من را از خواب بیدار کند، تا از درب چوبی اتاق نقلیِ طاق ضربیی خارج شوم و در فضای مملو از عطر یاس امین الدوله، با آب زلال حوض تزیین شده با گلدان های شب بو، صورتم را بشورم و برای کمک به مادرم که مشغول چیدن نعنا و تلخون است روی بندهای خاکی برجسته ی باغچه پا بذارم و با بوی نعنا و تلخون و ریحان و جعفری تازه چیده شده زندگی کنم… بعد کاسه ی سفالی خالی را از مادرم بگیرم و از گل های محمدی با پینه دوز و سوسک های ریز سیاهش، پر کنم و روی لبه ی حوض بنشینم و همزمان با سر کشیدن عطر کاسه ی سفالی به غنچه های رز سفید تازه باز شده در زمینه ی قهوه ای دیوار کاه گلی چشم بدوزم..

. وقتی خیالم از پرواز تمام سوسک ها و پینه دوزها راحت شد، کاسه را به مادرم برگردانم و صدای مادر بزرگ را بشنوم که چایی دم کشیده است…

خوش رنگ ترین چای زندگی در استکانی کمر باریک روی نعلبکی جلویت گوشه ی سفره گذاشته می شود، همراه با تذکر داغ بودن!… شکر، پنیر، سبد سبزی تازه و خیس، یک مثلث از حلوا ارده (حلوا شکری)، نون خشک خیس خورده، نان تنور و یک کاسه ی ارده… ساده ولی شاهانه!… به هر کدام اشاره کنی، مادر لقمه ای از آن به دستت می دهد…

 مادر بزرگ چایی را در نعلبکی برایت سرد می کند و به خاطر هورت کشیدنت چشم غره می رود و تو بازی ات گرفته است که به عمد هربار هورت می کشی و مادربزرگ هم انگار، عاشق این بازیست… زمان دلبستگی های کودکانه فرا می رسد… از انباری زیر پله از ترس مارمولک تند و تیز با یک مشت گندم بیرون می پری و به نزدیکی آشیانه ی مرغ ها می رسی و برای مرغ “کشکی” ات یک مشت عشق می ریزی…

 از زمان جوجه بودنش تا الان که برای خودش خانمی شده، خاطره داری و شده است بارها، ساعت ها بنشینی و از روزمزگی اش لذت ببری… دانه های گندم را که می ریزی، مراقبی مرغ “باقلایی” بیش تر از مرغ “کشکی” ات دانه نخورد، خاصه با کیش کردن یا چوب… و چقدر حرص می خوری و ناراحت می شوی وقتی مرغ خواهرت بیش تر از مرغ تو دانه می خورد… خپلوی چاق!… دانه ها که تمام می شود هنوز می ایستی تا آب خوردن خنده دارشان را تماشا کنی…

 حوصله ات که سر رفت از صُفّه (ایوان) بالا می روی و وارد تَنَبی (اتاق بادگیردار) می شوی، زیر باد ملایم و خنک بادگیر با توپ پینگ پنگ به دیوار می زنی و برای گرفتنش با شیرجه ات، گل های قالی را له می کنی… نزدیکای ظهر است و وقت برگشتن پدر و برادر و خواهرت… با شنیدن صدای ایستادن موتور به طرف درب می دوی تا قبل از باز شدن درب، درب را خودت باز کرده باشی… به پدر و خواهرت سلام می کنی و انگار مثل هر روز منتظر چیزی هستی که چشم از دست های پدرت برنمی داری… شیرکاکائو یا کرم کاکائوی شوکوپارس ترجیحا فندقی!…

 مثل همیشه برای بازکردنش از مادرت که به پیشواز شوهر و دخترش آمده، کمک می گیری و در حیاط قدم می زنی و کرم کاکائو را با آخرین زورت فشار می دهی تا برادرت از مدرسه برگردد!… سفره را پهن کرده اند و تو همچنان با کرم کاکائوی فندقی ات گلاویزی… به اصرار پدر و مادررت و میانجی گری مادر بزرگ، کرم کاکائو مچاله شده از دستت جدا می شود و باید مثل بقیه سر سفره بنشینی و غذا بخوری تا بزرگ شوی و بتوانی مثل برادر و خواهرت به مدرسه بروی وگرنه همینطور کوچولو باقی خواهی ماند و از مدرسه هم خبری نیست!… ناهار قورمه سبزی، آن هم قرمه سبزی های مامان…

 بعد از ظهر بازی توی اتاق کیف نمی دهد چون باید بی سروصدا بازی کنی برای همین به حیاط می روی… در بازی های بعد از ظهرت اثری از حمایت از محیط زیست نمی بینی… دنبال کردن گربه ی دراز کشیده زیر سایه ی گل… مخلوط کردن ریکا و آب و پاشیدن مخلوط توسط سرنگی که پیش تر مادر زحمت شکستن سر سوزن را کشیده است، به روی صف مورچه ها و فیکس کردن آن ها با غلظت های مختلفی از مخلوط… گرفتن پینه دوزهای قرمز خال خالی و انداختنشان داخل شیشه ی رب گوجه ای که باز به وسیله ی مادر روزنه های هوایی بر درش با سر چاقو تعبیه شده است…

 دعوا انداختن مورچه ها که اوج لذتش در هیجان و ترس گاز گرفته شدن هنگام گرفتن آن هاست… کندن گل های صورتی پررنگ لاله عباسی و مچاله کردنشان و کشیدن خطوطی درهم ولی با معنا در خیال خودت با آن ها روی موزاییک های کف حیاط… و این گونه وقت غروب کردن خورشید فرا می رسد و عبور دسته دسته های گنجشک از بالای بادگیر و کج و معوج شدنشان روی موج آرام آب حوض و گم شدنشان در افق… بعد از شام با برادر و خواهرت از پله های پشت بام بالا می روی و مثل هرشب روی قوس برآمده ی طاق ضربی می نشینی و مشغول شمردن ماشین هایی می شوی که در خیابان بدون توجه به نگاه تو رد می شوند و تو خدا خدا می کنی که امشب اسکانیای بیش تری رد شود تا تو برنده ی امشب باشی…

با شنیدن صدای ماشین به خیابان خیره می شوی و بعد از گذشتن و خوشحال شدن یک نفر، دوباره در آسمان پرستاره غرق می گردی تا ستاره ات را پیدا کنی، ستاره ای که باید از ستاره برادر و خواهرت بزرگتر باشد…

چراغ های خانه هنوز روشن است و هر کسی مشغول انجام کاری که تو گوشه ی اتاق درلز کشیده ای و در حال بازی با ماشینت بدون کوک کردن ساعت به خواب می روی…

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *