شهر ۲۶

گل حسن یوسف ؛ ما را بدرقه می کرد !

                                                                    روایتی از اعتکاف دانشجویی

                                                               حسین شفاهی / دانشجوی داروسازی

 

بعد از سجودهای عاشقانه بچه ها کم کم احرام عبادت را برای رفتن به سنگر حفاظت نفس می‌بستند لحظاتی را هم قدم محو خودخواهی افکارمان شدیم تا اتوبوس تحول به سوی مرکز ثقل زمین به سوی قدس روان شد بعد از خوش و بش و آشنایی اولیه هرکس مکانی از پیک حق (اتوبوس) را اختیار کرد کرده بود.سکوتی دلنشین تفکرات گذشته کردار و…مان را به خلوتی حق به جانب دعوت نموده بود تا اینکه به کانون آزادگی(قدس)رسیدیم قبل از دخول به معراج گاهمان به آن نقطه پرواز، جاذبه ی مسیحادم شهدای گمنام ما را به سوی خود کشید. همان مکان قدسی کافی بود که روح سیاه گناهانم به صلیب کشیده شود سخت بودجدایی از فرزندان روح الله اما قافله آزادگی هم بانگ حرکت خود را نواخته بود.‌

پرده های عاشقی ورودی قدس مرز آلودگی و دل مشغولی و گناه را از شمیم مهربانی و تقرب و سادگی تمییز داده بود.

نورانیت زودهنگام را میشداز چهره های مهمانان کوی یار دریافت کرد چهره‌هایی که گویی سالهاست که با آنها زندگی کرده ای هر کس جایی را بر می گزید یکی برای سهولت قرب یکی برای سهولت تن.

 با نوای دلنشین برای بستن صف های خواهش بیدار شدیم بعد اتمام نماز صبح شروع به تلاوت پیمان نامه(دعای عهد)کردیم و این بار با نفس های گرم تر”اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه و الذابین عنه…” را برحنجره های آلوده از گناهانمان نشاندیم.

۱۳ رجب: و چه خوش است حیدر گفتن با زبان هایی سر به مهرنموده شده به چه دلنشین است جشن گرفتن برای مردی که پهنای تاریخ را شکافته و عشقش جغرافیا را به تعبیر علمی ناچیزی تبدیل کرده روزه داران و همسنگرانم بعد مولودی و با تجدید پاکی( روزه گرفتن)  دست های هم را گرهی دوباره زدند سجاده های مهربانی را پهن نمودند هرکس به طریقی این فصل رویش را برای خود رقم می زد هرچند که گروهی همچنان پای تعلقاتشان بودند شاید هم عقل درک ما سر از کارشان در نمی‌آورد زمان برافراشته شدن سفره معرفت رسید کاش میشد سرّ دستهای به آسمان رفته و راز زمزمه‌های لحظه اذان شان را فهمید حس و حالشان گویی زمینی نبود.

 روز دوم آزادگی را از فضای پاک هیئت بی بی شروع می کنم سه روز اعتکاف یک طرف و آن لحظه ای که مهمان آن درس زندگانی آن کوزه گر آن ابراهیم دلها شهید بزرگوار شدیم یک طرف… انگار بر مقدار قطرات معین افزوده می‌شد قطرات شرم سیل ندامت در قدس به پا کرده بود فرشتگان مشکل اشک به دست مخزن پلک های معتکفین را پر می کردند هرچند در این میان گروهی بی نصیب از وسیله ابراز پستی شده بودند.

۱۵ رجب: آخرین روز و پایان خودسازی،فردا درهای حوادث به رویمان گشوده می شد و پایان آزادگی بود.دوباره باید صدا می‌کردیم طایر روح را تا به منزلگاه تاریکی‌ها گام گذارد. در بحبوحه های مناجات گروهی غسل دلدادگی را بر مجسمه خاکی نفس خویش جاری می ساختند بعد از آخرین نماز ظهر در عصر آزادگی چه خوش اعمال امّ داوود را به جا آوردیم چه خالصانه فصلت قرائت شد. گویی درزهای دیواره‌های قدس هم در تلاوت اسماء و صفات خدا ما را یاری می‌کردند و هم زبان بادیه زندگی ما شده بودند… لحظاتی بعد صدای شروع به حصار کشیدن مان گوش ها را نوازش کرد این آخرین اذان در قلعه ایمان هم خوشایند بود هم غم انگیز… بعد از بسته شدن سفره نعمت الهی رفقای جدید را باید وداع می گفتیم روبوسی ها از بهر جدایی بود، نه وصال

گل حسن یوسف هم ما را بدرقه می کرد  گاه جدایی فرا رسیده بود به محل شروع سفرمان رفتیم و با اذن شهدای گمنام راهی نیکزاد شدیم.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *